توی دلم دارن رخت میشورن و هیچچیزی آرامش نمیکنه. چمدونم را بستم دوباره، یک بسته لباس دیگه گذاشتم که بدهم بیرون و باز هم قراره سبکتر بشم. شاید فقط همین سبکی رفتن را اسونتر کنه. رفتن، هر بار،از هرجایی برام سخته. همزمان با شوقی که برای رفتن به مقصد جدید دارم، ترک کردن اینجایی که هستم سخته. بعد از شش ماهی که بیشترش را برلین بودم و هرجا که رفتم برگشتم بهش، حالا ترک کردنش اصلا اسون نیست. شاید این اضطراب بیدلیل نباشه. اضطراب جدایی از جایی که میتونستم با شهر و آدمهایش ارتباطهای عمیق ایجاد کنم. میشد که یک چیزهای بسازم دوباره و من دارم میرم. چرا؟ چون مثل تیم توی رمان بینام، نمیتونم بمونم. پاهایم از ارادهای فراتر از خودم پیروی میکنن. از اراده خودشون برای رفتن. برای نموندن. برای دل نبستن. برای ریشه نکردن. چیزی شبیه همونی که خیلی وقت پیش نوشته بودم: ریشههایم نه در خاک، نه در آب، در دستهایم دویدهاند.