سنگ می‌شیم

از دیشب، همه تلاشم اینه که تصویر اون اتاق کوچک لعنتی را از جلوی چشمانم پاک کنم. شدنی نیست. با هر  پلک زدنی پرت می‌شم اونجا و دوباره سنگ می‌شم. جز سنگ شدن چی می‌تونه کمک کنه که از هم نپاشیم؟
مینو مرتاضی، بعد از دفن شبانه هاله سحابی در جواب لطف‌الله میثمی که می‌خواست ارامش کنه، هق هق گریه‌اش را قورت داد و‌گفت باشه، سنگ می‌شم. سنگ می‌شیم…. این جمله‌اش، حال اون لحظه‌اش که جز سنگ شدن راهی برای متلاشی نشدن نداشت، را توی این سال‌های سیاه بارها تجربه کردم. بارها وقتی به مانیتور لپ‌تاپم زل زدم و تلاش کردم رنج ادم‌ها را کلمه کنم راهی جز سنگ شدن پیش روی خودم نداشتم. حالا اما راستش سنگ شدن هم دیگه جواب نمی‌ده. از دیشب. از همون وقتی که ازش خداحافظی کردم و اشک‌هام را پاک‌ کردم، پاهام روی زمین نیست. انگار یک جایی توی مه قدم برمی‌دارم، روی سطح سستی که هر لحظه ممکنه تحمل وزنم را نیاره و فرو برم. روی توک پا راه می‌رم و‌انگار جرات ندارم سنگینی وزنم را روی زمینی بندازم که ما، ادم‌ها اینقدر در اون بی‌پناهیم. 
این‌همه بی‌پناهی، وحشت‌زده‌ام کرده و عدالت، عدالتی که براش دست و پا می‌زنم، یک کورسوی دور دور دور هست که اصلا نمی‌دونم هیچ وقت دست‌مون بهش برسه یا نه

آتش

. کتاب «عشق و زباله» ایوان کلیما را شروع کردم و نمی‌دونم چطور خواندنش را طاقت می‌آورم. کلمه به کلمه‌اش مثل شعله‌ای از آتش است که هرمش هیچ وقت سرد نمی‌شه. از اون کلمه‌هایی که «باید» خوانده بشن. حتی اگه انقدر تند از روی‌شان بپری که شعله‌اش به پر لباست گیر نکند. جاهایی که از «آتش» می‌نویسد، آتشی که لزوما شعله‌های کوره‌ی آدم‌سوزی هم نیست، می‌بینم که چطور انگشتانش کند می‌شوند.    

در جاده‌هایی که نمی‌شناسم‌شون

.
چند وقت پیش، یک دفتر کاهی و پنج تا خودکار رنگی خریدم که شاید بالاخره قصه‌ام را شروع کنم. شروع هم کردم. از همون ایستگاه قطاری که قصه باید از اونجا شروع بشه. آدم قصه‌ام را که هنوز هیچ‌چیزش معلوم نیست و شاید تا هیچ‌وقت هم معلوم نشه، گذاشتم توی قطاری که به سمت یک شهر کوچک در جنوب فرانسه می‌رفت و حالا چند هفته است که ازش خبر ندارم. اسم نداره، پسورد تلفنش نمی‌دونم اصلا یادش باشه یا نه. کسی را اونجا نمی‌شناسه و راستش اصلا نمی‌دونم که بتونم دوباره پیداش کنم یا نه.
خودم چکار می‌کنم؟..... چند ماهه که برگشتم لندن. برای بار هزارم فهمیدم که زمین زیرپاهایم در این شهر محکم‌تر از هرجای دیگه است. احتمالا تا یک ماه دیگه می‌رم خونه‌ی خودم و خب همه چیز عجیبه. سنگینی این احساس «تعلق» و  «داشتن» را از الان دارم احساس می‌کنم و حتی نگرانم که تابش نیارم. تنها نقطه‌ی امیدم اینه که یک جایی خواهم داشت که هروقت بخوام بتونم بهش برگردم و بقیه زندگی می‌تونه مثل قبل پیش بره. در جاده‌هایی که نمی‌شناسم‌شون.

.
حس غالبم خستگيه. خستگي از خودم. خستگي و شجاع نبودن و نقاب گذاشتن براي اينكه كسي اين زن خسته را نبينه. تراپي هم فايده نداره، حرف مي‌زنم اما بي‌نقاب نيستم، نمي‌خوام باشم.
نااميدم؟ نمي‌دونم. توان تلاش كردن ندارم. ناميدي‌ام رو اما كسي نمي‌بينه. نمي‌خوام كه كسي ببينه. حتي اينجا هم حوصله اينكه دقيقا توضيح بدم را ندارم و حتي توي ذهنم هم. همه چيز خيلي بي‌اهميت‌تر از اونه كه بخوام باهاش كلنجار برم و حرف‌ها را براي كلمه شدنشون كنار هم بچينم. كاري كه بايد بكنم كاري كه بدون هيچ توضيحي به خودم حتي بايد بكنم. قطع كردن اين روند بيهودگيه حتي اگه اونم بيهوده باشه مهم نيست. مهم اينه كه به تماشاي بيهودگي ننشستم و اين تماشا را واقعي فرض نكردم. مي‌بيني از هرجا كه مي‌رم به بحث واقعيت مي‌رسم به اينكه مرز واقعيت و اونچه كه ما واقعي مي‌پنداريمش چيه؟ خوبيش اينه كه اينجا اتاق تراپي نيست و من لازم نيست توضيح بدم كه واقعي از نظر من يعني چي و با هر تعريف مبهم و غير قابل توضيحي كه ازش دارم مي‌تونم از فقدانش سرگيجه بگيرم و از سرگيجه‌ام به مرز تهوع برسم. يادته قبلن‌ها چقدر حالت تهوع داشتم؟ سر صبح ، آخر شب، وسط روز، وقت و بي‌وقت. كي تموم شد؟ از كي جاي حالت تهوع‌هاي مدامم را سرگيجه‌هاي پي در پي گرفت؟ هيچ يادم نمياد. فراموشش كردم فراموشش كرده بودم. فراموووووش

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...