.
حس غالبم خستگيه. خستگي از خودم. خستگي و شجاع نبودن و نقاب گذاشتن براي اينكه كسي اين زن خسته را نبينه. تراپي هم فايده نداره، حرف مي‌زنم اما بي‌نقاب نيستم، نمي‌خوام باشم.
نااميدم؟ نمي‌دونم. توان تلاش كردن ندارم. ناميدي‌ام رو اما كسي نمي‌بينه. نمي‌خوام كه كسي ببينه. حتي اينجا هم حوصله اينكه دقيقا توضيح بدم را ندارم و حتي توي ذهنم هم. همه چيز خيلي بي‌اهميت‌تر از اونه كه بخوام باهاش كلنجار برم و حرف‌ها را براي كلمه شدنشون كنار هم بچينم. كاري كه بايد بكنم كاري كه بدون هيچ توضيحي به خودم حتي بايد بكنم. قطع كردن اين روند بيهودگيه حتي اگه اونم بيهوده باشه مهم نيست. مهم اينه كه به تماشاي بيهودگي ننشستم و اين تماشا را واقعي فرض نكردم. مي‌بيني از هرجا كه مي‌رم به بحث واقعيت مي‌رسم به اينكه مرز واقعيت و اونچه كه ما واقعي مي‌پنداريمش چيه؟ خوبيش اينه كه اينجا اتاق تراپي نيست و من لازم نيست توضيح بدم كه واقعي از نظر من يعني چي و با هر تعريف مبهم و غير قابل توضيحي كه ازش دارم مي‌تونم از فقدانش سرگيجه بگيرم و از سرگيجه‌ام به مرز تهوع برسم. يادته قبلن‌ها چقدر حالت تهوع داشتم؟ سر صبح ، آخر شب، وسط روز، وقت و بي‌وقت. كي تموم شد؟ از كي جاي حالت تهوع‌هاي مدامم را سرگيجه‌هاي پي در پي گرفت؟ هيچ يادم نمياد. فراموشش كردم فراموشش كرده بودم. فراموووووش

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...