آتش

. کتاب «عشق و زباله» ایوان کلیما را شروع کردم و نمی‌دونم چطور خواندنش را طاقت می‌آورم. کلمه به کلمه‌اش مثل شعله‌ای از آتش است که هرمش هیچ وقت سرد نمی‌شه. از اون کلمه‌هایی که «باید» خوانده بشن. حتی اگه انقدر تند از روی‌شان بپری که شعله‌اش به پر لباست گیر نکند. جاهایی که از «آتش» می‌نویسد، آتشی که لزوما شعله‌های کوره‌ی آدم‌سوزی هم نیست، می‌بینم که چطور انگشتانش کند می‌شوند.    

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...