در جاده‌هایی که نمی‌شناسم‌شون

.
چند وقت پیش، یک دفتر کاهی و پنج تا خودکار رنگی خریدم که شاید بالاخره قصه‌ام را شروع کنم. شروع هم کردم. از همون ایستگاه قطاری که قصه باید از اونجا شروع بشه. آدم قصه‌ام را که هنوز هیچ‌چیزش معلوم نیست و شاید تا هیچ‌وقت هم معلوم نشه، گذاشتم توی قطاری که به سمت یک شهر کوچک در جنوب فرانسه می‌رفت و حالا چند هفته است که ازش خبر ندارم. اسم نداره، پسورد تلفنش نمی‌دونم اصلا یادش باشه یا نه. کسی را اونجا نمی‌شناسه و راستش اصلا نمی‌دونم که بتونم دوباره پیداش کنم یا نه.
خودم چکار می‌کنم؟..... چند ماهه که برگشتم لندن. برای بار هزارم فهمیدم که زمین زیرپاهایم در این شهر محکم‌تر از هرجای دیگه است. احتمالا تا یک ماه دیگه می‌رم خونه‌ی خودم و خب همه چیز عجیبه. سنگینی این احساس «تعلق» و  «داشتن» را از الان دارم احساس می‌کنم و حتی نگرانم که تابش نیارم. تنها نقطه‌ی امیدم اینه که یک جایی خواهم داشت که هروقت بخوام بتونم بهش برگردم و بقیه زندگی می‌تونه مثل قبل پیش بره. در جاده‌هایی که نمی‌شناسم‌شون.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...