دیشب خواب بهار را می دیدم. نشسته بود روی یک نیمکت چوبی ایستگاه قطار و منتظر نسیم و چندتای دیگه بود که با هم قرار داشتند. دستهاش را گرفته بودم توی دستهام. زل زده بودم توی چشمانش و هی می گفتم نمی دونی چقدر خوشحالم که اینجایی.چیز دیگه ای نمی تونستم بگم. فقط خوشحال بودم. دور و برمون هنوز همه جا خاکستری بود. بچه ها داشتن می رفتن جایی که جلسه داشتن و من، فقط داشتم رد می شدم. باید یک بچه ای را به بیمارستان می بردم. ایستگاه قطار جلوی بیمارستان بود.
گلویم درد میکند، انگار یک گلوله داغ لغزان گیر کرده باشد وسط گلویم. کاملا هم فیزیکی است دردش و لغزان بودنش و حرارتش.
سرما نخورده ام. گلویم هم هیچ چیزیاش نیست. یک بغضی که اشک نمی شود گیر کرده آنجا. اولین بارم هم نیست. قبلا هم شده که مثلا توی خیابان راه می رفته ام و یک دفعه انگار سنگ توی گلویم گیر کرده باشد، دردناک شده بود.
خودم فکر می کنم همه اش به خاطر نگرانی ها و ترسها و دلتنگی هایی هست که با همه زورم عقب می رانمشان و یک روزی، یک جایی سنگ می شوند و گیر می کنند توی گلویم
خیلی وقته که دیگه دلم نمی خواد شبیه هیچ کس باشم و همه عکسهای روی دیوار را آوردم پایین، امروز اما چشمم که به عکس یه دوست نازنین افتاد، احساس کردم هنوز چه دلم می خواد پنجاه و چند سالگی ام شبیه او باشد. راه زندگی مان احتمالا خیلی شبیه هم نخواهد بود. اما آرامش و جستجوگری که در چشمانش هست، شالی که همیشه یک طور خاصی روی شانههایش رها شده و بند به هیچ جا نیست، قدم های چابکش دنبال پرنده ای که می خواهد لحظه پریدنش را ثبت کند.... همه اینها چیزهایی است که دلم می خواهد به سن او که رسیدم داشته باشم.
دیشب دوباره خواب زندان میدیدم. آن حس ناتوانی در برابر دری که به روی تو قفل میشود و آدمی که اسمش زندانبان است و فکر میکند خدای همه زندانیها است، بدترین بخش کابوس است.
چند شب پیش هم دوباره خواب تهران را می دیدم. تهرانی که این سالها توی خوابهای من فقط به شکل کابوس میآید. می شود شهری که بی قرار به آن رفته ام و حالا ترس زده دنبال راه فرارم و پیدا نمی کنم.
خیلی وقت بود نه خواب زندان دیده بودم و نه گیر افتادن در تهران. حتما برای این تعریف هایی است که پیش روانکاوم می کنم. غول خفته بیدار شده انگار.
قرار شده کابوس هایم را بنویسم و من به همه تصویرهایی فکر می کنم که هنوز بعد از این همه سال، چقدر زندهاند.
تا آن روز بزرگ آزادی
. من عاشق رنگم و معروفم به لباسهای رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج کلمهای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...
-
یک مرحلهای از سفر هست که به اندازه خود سفر و شاید حتی بیشتر از روزی که پا به راه می شوی لذت دارد. همان موقعی که بلیطت را خریده ای و هی و...
-
چرا اینطوری لق میزنم؟ انگار که گربهای باشم که یکی از سیبلهایش را کندهاند یا آدمی که دارد بدون چوب دستی روی بند راه میرود. حق دارم خب....
-
قلت می زنم میان امیدی و ناامیدی. میان روزهای روشن و تاریک. می ترسم. اضطراب دارم اما دلم خوش است که دارم دنیای جدید را تجربه می کند؟ می ارزد...