خیلی وقته که دیگه دلم نمی خواد شبیه هیچ کس باشم و همه عکسهای روی دیوار را آوردم پایین، امروز اما چشمم که به عکس یه دوست نازنین افتاد، احساس کردم هنوز چه دلم می خواد پنجاه و چند سالگی ام  شبیه او باشد. راه زندگی مان احتمالا خیلی شبیه هم نخواهد بود. اما آرامش و جستجوگری که در چشمانش هست، شالی که  همیشه یک طور خاصی روی شانه‌هایش رها شده و  بند به هیچ جا نیست، قدم های چابکش دنبال پرنده ای که می خواهد لحظه پریدنش را ثبت کند.... همه اینها چیزهایی است که دلم می خواهد به سن او که رسیدم داشته باشم. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...