کابوسهای مجازی
شهرزاد
من یک مهاجرم
یک جا نشینی
همچمنان خانه
هی تصورشون می کنم توی اون بند لعنتی متادون و نمی تونم بشمرم که 10 سال و 6 سال و چهار سال و پنج سال و .. چند روزه؟
عادت میکنیم
یه حسیه شبیه زنی که میخواد بچهای را به دنیا بیاره، یک جور تشویش دوست داشتی. یک جور انتظار برای اتفاقی که نمیدونی چیه. حتی یه ترس پنهان... بچهای در کار نیست اما.
اگه خونه بودم میگفتم دلم سفر میخواد. در سفرم اما. چند ساعت دیگه روی عرشه کشتیام دوباره. این بار تمام راه را میخوام بمونم روی عرشه. میدونم که چی انتظارم را میکشه.
شاید آرام بشم با بالا و پایین رفتن موجها. شاید هم نه.
شاید این درد فقط با نوشتن آرام میگیره. نه با این نوشتههای بی سر و ته که خودم هم نمی تونم بفهمشون. با ساده و صریح نوشتن از همه چی. از همه چیزهایی که شاد و غمگینم می کنه.
جسارت نوشتنشون را ندارم؟ ترس از قضاوت شدنه؟ ترس از بلد نبودن خوب نوشتن؟ ترس از شیشهای کردن خودم؟ نمی دونم.
شاید هم اگه اینجا بنویسم انگار دارم توضیح می دم خودم را. یا حتی نمایش. ازهردوش بیزارم.
بیزارم که بگم کجای نوشته هام، فکر و خیالهای ساخته و پرداخته خودمه.کجاهاش حس و هوسهای لحظهای که عمرشون به باد، کجاش آرزوهامه.
شاید هم نه. فقط دیگه نمی تونم بنویسم. آسون نیست پذیرفتنش.
نمی دونم چه اتفاقی افتاد منی که سالها زندگی روزمره ام را خیلی ساده می نوشتم و با نوشتنش خودم را بازخوانی می کردم این همه ناتوان شدم از نوشتن و آگاهانه وناخودآگاه ازش طفره می رم.
چی شد که یادم رفته من دارم برای خودم، یا بقول هدایت برای سایه خودم می نویسم و حالا اگه کسی هم خوند خب خونده؟
شاید باید برگردم به همون دفترچههای کاهی که قبل از این نتهای آن لاین دم دستم بود.
بی در کجا
اگه بشه که دل بکنم از هرچی مفهوم خانه و خاک، خیلی خوبه. اگه بشه که بشم یک کولی سرخوش، زندگی به کامم میشه. شاید چند تا کوچ دیگه، اصلا معنای تعلق را از یادم ببره. که بشه به جای دل بستن به کوچههای هر شهری که چند صباحی مهمونشم، یاد بگیرم فقط باهاشون دوست بشم و دلتنگی نکنم بعدن براشون. که هی گیج نشم که حالا خونه کجاست؟؟؟
دلگشادی
فقط برای سایه روی دیوارم
شده بودم مثل آقای جوادی که ده سال تمام میگفت میخواهم این خانه را بفروشم و یک خانه در سهروردی جنوبی بخرم و همهمان میدانستیم ده سال دیگر هم از این خانه تکان نمیخورد. چند روز پیش که شنیدم آقای جوادی بالاخره خانه را فروخته و رفته، به رگ غیرتم برخورد. اول ایمیل زدم به پاتریک که ببینم خانهاش هنوز خالی است یا نه؟ بعد هم تند و تند هرچیزی که از این چندتا اسبابکشی برایم مانده ریختم توی چمدان و هرچیزی را هم که جا نشد گذاشتم جلوی در. عادت کردهام به این دور ریزانها. هر پانزده باری که در این سه سال اسباب کشی کرده ام کلی خرت و پرت جا گذاشته ام و ریختهام دور. از پارسال هم که فهمیدهام جاهایی هست که وسائل دست را تحویل میگیرد به نفع خیریهها، مشتری پر و پا قرصشان شدهام.
بارم از دو تا چمدان که سنگینتر میشود، دلآشوبه میگیرم اصلا. اولها بهانه هواپیما را میآوردم که بیستر از 20 کیلو نمیتوانم ببرم. حالا هم که با قطار و اتوبوس و تاکسی، اسباب میبرم هر بار یک بهانه جدید پیدا میکنم. دفعه آخر چمدان بزرگه را بخشیدم به کسی و بعد به بهانه اینکه چمدان ندارم این همه خرت و پرت را ببرم کلی لباس گذاشتم جلوی در که ببرند برای همان خیریهها.
این دفعه اما همه چیز توی همان دو تا چمدان جا شد، اینقدر که حواسم بود بارم را سنگین نکنم که مثلا موقتی اینجا هستم . حواسم نبود اما که موقتی زندگی کردن زیر پای آدم را خالی میکند کم کم، انگار که روی هوا راه بروی یا بدتر، روی یک لایه نازک یخ.
از این خانههای مشترک و زندگی کردن با همخانه که رها شوم، باورم میشود که قید رفتن را زدهام و قرار است همین جا تنهایی ماندگار شوم.
سر جنون سلامت
دستهایش
راه فراری نیست
خانوم هاویشان
خانه
نجات دهنده در گور خفته است
زندگی، زندگی است
همیشه به راه
از وقتی بار زدن و رفتن هی می گم باید خودم را سبک کنم. هرچی سبک تر بهتر. امشب می افتم به جون خرت و پرت هام و تا می تونم می دم برن.
تا آن روز بزرگ آزادی
. من عاشق رنگم و معروفم به لباسهای رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج کلمهای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...
-
یک مرحلهای از سفر هست که به اندازه خود سفر و شاید حتی بیشتر از روزی که پا به راه می شوی لذت دارد. همان موقعی که بلیطت را خریده ای و هی و...
-
چرا اینطوری لق میزنم؟ انگار که گربهای باشم که یکی از سیبلهایش را کندهاند یا آدمی که دارد بدون چوب دستی روی بند راه میرود. حق دارم خب....
-
قلت می زنم میان امیدی و ناامیدی. میان روزهای روشن و تاریک. می ترسم. اضطراب دارم اما دلم خوش است که دارم دنیای جدید را تجربه می کند؟ می ارزد...