تکه تکه های تصویر اون اتاق مثل یک پازل میاد جلوی چشمم. لحظه لحظه های روزشون اروم اروم می لغزه روی  همون پازل. همه چی  احتمالا همون شکلی هست که دیده ام.  می تونم خیلی زنده تصورشون کنم..... می تونم چشمام را ببندم و ببینمشون حتی. نمی خوام بگم که چه حسی داره یا نه نمی تونم.... نمی تونم به این فکر کنم که این تصویر قراره سالها زنده بمونه. مثل یک زخم سرباز...نه می تونم بهش فکر کنم و نه میشه ازش فرار کرد. کاش که فراموشی بگیرم. کاش وقتی بهشون فکر می کنم همه چیز انتزاعی باشه و دور. خیلی دور... حالا می فهمم که چرا دیشب روی ویلچر نشسته بودم.....

کابوس‌های مجازی

تا یک جایی داشتم می دویدم. خیلی تند و یک نفس. فرار نمی کردم. منتظر بودم. یکی قرار بود بیاد و باید بهش می رسیدم و می بردمش یک جای امن. باید نمی ذاشتم تنها بمونه. یه جایی وسط دیوارها اما راه را گم کردم. همه چی شده بود مثل یک نمایش. زنهایی که بازار راه انداخته بودن که کسی بهشون شک نکنه. من که قاتی اونا شده بودم و منتظر خبر بودم..... بعد نمی دونم کجای قصه بود که نشستم روی ویلچر. نمی دونم نمی تونستم راه برم یا اونم یه بازی دیگه بود. اما می دیدم که فوج فوج نیروی ضد شورش میاد و مردم فرار می کنن و من نمی تونم تکون بخورم یا نمی خوام. نمی دونم..... فقط می دونم که یه جایی وقتی خواستم پام را بردارم و روی پدال ویلچر بذارم نشد. همه چیز مثل ویدئوهایی بود که توی یوتیوپ دیده بودم. کابوس روزهایی که به چشم دیدم دارن کم رنگ می شن حالا فصل فصل کابوس‌های مجازیه.... 

شهرزاد

سرنوشت من شهرزاد شدنه، ایمان دارم به سرنوشتم و می‌دونم که یک روز خیلی زود، شهر به شهر می‌رم و قصه همه آدمهایی که قلبم را تکون دادن می‌نویسم.

من یک مهاجرم


فردا، میشه سه سال و بیست روز که از ایران آمدم. اون موقع برای من اسمش مهاجرت نبود و اولین باری که یک نفر در یک ایمیل گروهی نوشت که "مریم هم گویا مهاجرت کرده" کلی بهم ریختم و حتی عصبانی و دلخور شدم. یادم نیست که چند بار آن ایمیل را خواندم و هی به کلمه، کلمه‌اش با تردید نگاه کردم.حالا اما می‌تونم بگم که بله من مهاجرت کرده‌ام. اسمش را تبعید یا حتی تبعید خودخواسته هم نمی‌گذارم. می‌شد که بمونم و زندگی کنم و حتی کار کنم، گیرم که می‌شدم یک ادم دیگه،می‌شد اما... مثل همه اونهایی که موندن و دارن زندگی می‌کنن و حتی کار. گیرم که خیلی سخت‌تر از وضعیتی بود که اینجا دارم زندگی می‌کنم و کار می‌کنم و درس می‌خونم. اما نشدنی نبود.
من اما یه روزی، یه جایی احساس کردم که دیگه خونه ندارم.هلند بودم. دو ماه و نیم بود که از ایران رفته بودم(یا آمده بودم؟؟؟ نمی دانم هنوز) شب قبلش چمدانم را بسته بودم، بلیطم را رزرو کرده بودم همه ایمیل‌ها و مطالب داخل لپ تاپم را که ممکن بود دردسر بشه پاک کرده بودم، می خواستم برم اصفهان یا بندر انزلی زندگی کنم. از روی اینترنت خونه هم پیدا کرده بودم و به صاحبخونه‌اش ایمیل زده بودم حتی.
برنگشتم اما،ماجراهایی که درست فردای همان روز، اتفاق افتاد همان یک ذره احساس امنیتی که برایم باقی مانده بود را از بین برد. گیرم که همه چیز در ذهن من بزرگتر از واقعیت موجود شده بود، اما فرقی در اصل ماجرا نمی‌کنه، اینقدر احساس ناامنی کردم که یکی از کابوس‌های دائمی من اینه که رفتم ایران و نمی‌تونم برگردم. اینکه به کجا برگردم اصلا مهم نیست، توی کابوس هام هربار به یه جایی برمی گردم.
ماندم. بدون اینکه اسم مهاجر روی خودم بگذارم. گفتم مسافرم. یک سفر طولانی که باید توش زندگی کنم. "زندگی کنم، شاد باشم و نترسم." هرجا که رفتم این سه تا جمله شد مانفیست زندگی من.
آسان نبود اما. دلم تنگ می‌شد. تنها بودم. احساس آوارگی می کردم. هربار که برای گرفتن یا تمدید ویزای جایی می رفتم تا اون مهر لعنتی بخورد توی پاسپورتم قلبم می آمد توی دهنم که اگر ویزا ندهند چه کنم؟ (هنوز هم راحت نیستم جلوی باجه‌های اداره مهاجرت هیچ کشوری)، بدتر از همه عذاب وجدان داشتم همیشه. عذاب وجدان اینکه چرا الان ایران نیستم و دامنه این نبودنم از خانه خودمان شروع می‌شد تا خیابان‌های تهران و حتی پشت دیوارهای بلند اوین. همه اینها می خواستند فلجم کنند و من فقط می دانستم که نباید به هیچ کس و هیچ چیزی اجازه بدم که دوباره فلجم کند. یک بار فلج شدن را تجربه کرده بودم و اصلا برای همین بود که راضی شدم ایران را ترک کنم. می‌ترسیدم یک فلج همیشگی شوم.
شروع کردم به زندگی کردن. از کوچه های دور و بر خانه‌هایم در ورشو و دن هاخ وسردانگ و کوالالامپور و گالوی و دابلین و لندن شروع کردم. هرجا که رفتم اول از همه ساعت‌ها در کوچه‌های اطراف خانه‌ام راه رفتم، بلند بلند آواز خواندم، فکر کردم، گریه کردم، به گریه‌های خودم خندیدم و کم کم، کوچه‌ها را اهلی خودم کردم. شاید هم خودم را اهلی آن کوچه‌ها. اینقدر که در لندن آن بخش گریه کردنش حذف شد و حداقل تا حالا که چهار ماهی می‌شود، فقط راه رفته ام و آواز خوانده‌ام و فکر کرده‌ام و تماشا.
شروع کردم به دوست پیدا کردن. به شکستن آن دیوارهای محکم همیشگی که دور خودم می‌کشم. اینقدر خوب پیش رفتم که حالا دوستم، دومین نفری است که از همه شادی‌ها و غم‌ها و نقشه‌های کوچک و بزرگم خبر دارد و گاهی حتی اولین نفر. که پیش او خود خودم هستم و نمی‌ترسم از تعریف کردن دیوانگی‌هایی که می‌دانم حتی دوستشان ندارد.
شروع کردم به شاد بودن و لذت بردن از زندگی. این یکی اصلا آسان نبود، وقتی هر روز با هجوم خبرهای بدی که کشورم، دوستام و عشقم را دوره کرده بودن،مواجه بودم و دستم به هیچ جایی بند نبود. اون هفت ماهی که "مرد" ایران بود، سخت ترین دورانش بود و سه ماه اول بعد از انتخابات که اوج خودویرانگری‌ام بود.
نگران ایران بودم. نگران مردمم. نگران دوستانم. نگران "مرد"..... او که آمد و بگیر و ببندهای ایران هم کمی فروکش کرد، من هم کم کم بهتر شدم.
فقط نگرانی نبود. دلتنگی هم بود. دلتنگی برای مادر و پدرم. برای خواهرم که جانم به نفسش بسته است. برای "مرد" که ایران نبود دیگر، اما نمی‌شد که پیش هم باشیم و هرکدام‌مان یک کشوری بودیم. این آخری سخت‌تر هم بود. خودم را برایش آماده نکرده بودم. دور بودن از او نفسم را بند می‌آورد. هنوز هم بند می‌آورد. اما باید با همه اینها شاد می‌بودم و این سخت ترین مبارزه من بود. نباید اجازه می‌‍‌دادم هجوم اینهمه غم و اندوه و نگرانی، ویرانم کند. هی به خودم می گفتم زنده‌ای و باید زندگی کنی، مثل آدمی که عزیزی را از دست داده. چیزی از یه جنس دیگه اما شبیه اون را 10 سال پیش تجربه کرده بودم. وقتی که در شش ماه سه تا از عزیزترین ادم‌های زندگی ام را از دست دادم و یکی شون، کسی بود که می‌دونستم در هر وضعیتی که باشم فقط کافیه بهش تلفن کنم تا خودش را برسونه. بعد از مرگش فکر می کردم دیگه نمی تونم بخندم. اما خندیدم دوباره، گیرم نه مثل آن وقت‌ها از ته دل. اما خندیدم. و بعدها، هر وقت زانوهایم خم شد، به خودم گفتم اگه اون روزها را از سر گذروندم، این بار هم می تونم و تونستم. به قول یاسمین لوی شدم " آدمی شاد، اما با اندوهی در دل"
اندوهم برای اینکه ایران نیستم و ایران را از دست دادم نبود، هرچند هنوز هم اسم با شنیدن کلمه‌هایی مثل"خانه" و "وطن" بغض می‌کنم و جهان وطنی نیستم هنوز. اماشوق کشف دنیای جدید بیشتر از این بود و هست که بخوام غصه خودم را و بی‌وطنی‌ام بخورم. اندوهم برای چیزی بود که به سرزمینم می رفت و می رود. اما می دونستم با شاد نبودن من چیزی عوض نمیشه.
برای این شاد بودن بیشتر از همه چیز تلاش کردم و کاملا هم آگاهانه بود. دلم می‌خواست و می‌خواهد از همه چیزهایی که الان دور و برم هست لذت ببرم. از بهار اینجا که همه جا مثل یک بهشت رنگارنگ میشه گرفته تا جشن‌ها و کارناوال‌های خیابانی و فضای عمومی امن و گسترده‌شان. همه کریسمس‌ها و هالوین‌ها و سن پاتریک‌ها را پا به پای بقیه توی خیابان بوده‌‌ام و بهانه‌های کوچک خوشبختی را هیچ وقت از دست ندادم.
حالا که بعد از سه سال "مرد" هم کنارم هست و دوباره خانه خودمان را داریم، شادتر از همیشه هستم.
شروع کردم به نترسیدن. این یکی البته تصمیم آگاهانه نبود. کم کم اتفاق افتاد. برای منی که شش ماه بعد از تولدم جنگ شروع شده بود و همه کودکی‌ام در یک ناامنی شدید و هراس از ویرانی و از دست دادن گذشته بود. برای منی که هیچ وقت به آزارهای خیابانی عادت نکرده بودم. برای منی که یونیفرم پلیس دلم را می‌لرزاند. برای منی که حتی با صدای زنگ تلفن و در خانه تپش قلب می‌گرفتم و تلفن خاموش آدمهای دور و برم قلبم را از جا می کند، اصلا آسان نبود. دو سالی طول کشید تا وقتی در خیابان راه می روم دستهایم مشت کرده نباشد. دو سال بیشتر طول کشید که از گیت‌های فرودگاه مثل آدم رد شوم. هنوز باورم نمیشه که میشه نصفه شب وسط خیابان‌های شهر راه رفت و کسی کاری به کارت نداشته باشه، هنوز هر بار تعجب می کنم وحتی ممنون هستم که اینقدر باشعورند. نمی دونم چقدر طول کشید موقع تلفنی حرف زدن و ایمیل زدن سر تک تک کلمه‌هام مکث نکنم و یا وقتی دارم حرف می زنم ناخودآگاه دستم به طرف موبایلم نره که خاموشش کنم و باطریش را دربیارم.تا خیلی وقت بعد از بیرون آمدنم همچنان هر روز همه ایمیل‎هام را پاک می‌کردم و هر شب لپ تاپم را چک می کردم که چیزی توش جا نمونده باشه که دردسر بشه. خودمم هم می دونم که خنده دار و گریه داره توامان. می دونم که بخش بزرگیش توهم ترس بوده. اما این را هم می دونم که همه اینا دست به دست هم داده بودند که مدام احساس "ناامنی" کنم. ناامنی که بعد از دیدن اون ماجراهای عجیب و غریب زندان زنان هر روز بیشتر شد، و یک کابوس دیگه را به زندگیم اضافه کرد.
برای همه اینها بود که "نترسیدن" شدن یکی از تلاش‌های بزرگ زنهای درونم. یعنی بیشتر ناخودآگاه بود تا اینکه بخوام براش برنامه بریزم و می‌تونم با اطمینان بگم که بزرگترین دستاورد مهاجرت برای من این احساس امنیتی هست که دارم. هنوز هیچ چیز زندگی ام کاملا مشخص نیست. قرارداد کارم یک ساله است.درسم چند ماه دیگه تمام میشه و ویزام دوسال دیگه و واقعا نمی دونم بعدش چه کار خواهم کرد. اما احساس ناامنی نمی‌کنم و همین حس "امنیت" ارزش همه سختی‌های مهاجرت را داره.
پی نوشت:
خیلی چیزهای دیگه هست که مهاجرت به من به عنوان یک زن، یک روزنامه‎نگار، یک فعال مدنی، و حتی یک آدمی که می‌خواد ابتدایی‌ترین حقوق انسانی‌اش محترم شمرده بشه داده، می‌نویسم همه شون را یک روز.هم اینها را و هم سختی‌هایی که هر مهاجرتی داره و برای من ایرانی شاید بیشتر از بقیه هم بوده.

یک جا نشینی

بعد از قرار داد خونه که یک ساله بود، امروز دومین قرارداد یک ساله را برای باشگاه ورزشی امضا کردم. هنوز برام یک حس عجیب و تازه است خاطر جمع بودن از اینکه تا سال دیگه همین جا هستم. می دونم عمر مارکوپولویی ام فقط سه سال بود و سه سال اصلا هیچی نیست، اما کلا یک جا نشینی را از یاد بردم انگار و همچنان با تردید بهش نگاه می کنم

همچمنان خانه

یک خواب‌هایی هستن که برام مثل سریال هستند و هرچند وقت یک ورژن جدیدش را می بینم. الان بعد از چند سال که دنبال خیابان بهار و کوچه عمرانی و پلاک 29 (فک کنم) و حتی کلید آپارتمان و حتی کلید در خونه گشتم. به اینجا رسیدم که رفتم تو و دارم دنبال وسائلم می گردم. یعنی همچین مرحله به مرحله پیش می ره که دفعه قبل که رفتم تو خونه فقط نگاه می کردم و بدون اینکه به چیزی دست بزنم بیدار شدم. این دفعه اخری اما تونستم درکشوها را باز کنم... و البته هربار یک داستان مستقل داره برای خودش در حد یک اپیزود سریال. کلا خشنودم از این زنی که درون من هست و شبها برای خودش زندگی می کنه و هیچ کاری هم به من نداره و حالیش نیست که من قراره یک گوزن بی وطن باشم
من هی می خوام یادم نیاد که امروز 16 آذره، که بهاره و خیلی های دیگه جای کلاس درس، پشت میله های زندانن. هی می خوام یادم نیاد همه 16 آذرهایی که می گفتم بهار می نویسی؟ و می نوشت. هی دارم تند و تند می خونم می نویسم که یادم نیاد هیچی از دستم برنمیاد برای آزادیش، برای آزادیشون. هی دلم می خواد این همه ناتوانی را بفرستم یه جای دور که نشینم به ناله کردن، که هی به خودم بگم داری کارت را می کنی. که باید زندگی کنی..... نمیشه اما. هر صفحه ای را که باز می کنم چشمهای بهار را می بینم که دارن می خندن. دلم می خواست بنویسم من به چشمهای بی قرار تو قول می دهم..... اما نمی تونم. دورم خیلی دور.... نزدیک هم که بودم فرقی نمی کرد. به گمانم.
هی تصورشون می کنم توی اون بند لعنتی متادون و نمی تونم بشمرم که 10 سال و 6 سال و چهار سال و پنج سال و .. چند روزه؟

وبلاگ زنی که تازه خواهرش را از دست داده می خونم و ترس مثل یک غول هشت پا می ره توی وجودم. هیچ تصوری ندارم از روزی که نداشته باشمش.

بین احساسات متناقضم گیر کرده‌ام و گاهی اصلا نمی دونم چی می خوام. دلم می خواد خودم را بسپارم به موج رودخانه و تا هرکجا که میشه برم. هنوز با گارد بسته زندگی می کنم. دلم می خواد همانطوری که یاد گرفتم از خیابان نترسم و موقع راه رفتن دستهام را مشت نکنم. موقع زندگی کردن هم همین طور باشم. اسان نیست لعنتی. بیشتر از هرکسی خودم، خودم را قضاوت می کنم.
تردیدها تموم نمی شن. شاید هم من سخت می گیرم دوباره.
بعد از سه سال بالاخره چند روزی تنهای تنهام. نه که این سه ساله تنها نبودم، اما همیشه هم خونه هایی بودند که به هر حال نتونم اون حس رهایی و لذت بخش تنهایی را مزمزه کنم. تمام چند روز گذشته را خونه بودم و برای خودم خوش گذروندم. از فردا اما مجبورم برم بیرون برای اینکه یک کنسرت و چند تا فیلم از قبل رزرو کردم و بلیطشون را هم خریدم و اگه نرم پولم هدر میشه. اگه این نبود احتمالا هیچ انگیزه ای برای بیرون رفتن نداشتم. خیابان ها و پارک های اطراف خونه که عصرها می رم پیاده روی البته جزو بیرون محسوب نمی شن.

عادت می‌کنیم

یه زمانی بود که با دو روز ندیدنش هم دلتنگ می شدم. حالا اینقدر چند ماه چند ماه دور بودم ازش که روز و هفته هنوز توی تقویم دلتنگی هام به حساب نمیان اصلا.
دیشب تمام مطالبی که در یکی دو سال گذشته نوشته بودم و درفت مانده بود، منتشر کردم.
باید اشتی کنم، با خودم، با اینجا، با نوشتن از خودم. هیچ یادم نمیاد آخرین باری که اسمم را از پای وبلاگم برداشتم و اینجا شد وبلاگ زنی که اسم نداره و شبیه ذوزنقه هست کی بود. اما می دونم که دلم می خواد دوباره خودم باشم. یه عالمه روزهای خوب و بد را ننوشته گذروندم، چون می خواستم گم بشم، دیده نشم، حتی فراموش بشم. یک چیزهایی توی وجودم ترک خورده بود. یک جاهایی زخم شده بود که فقط با گم شدن خوب می شدن. خوب شدم الان؟ نمی دونم. اما می دونم که دلم می خواد بنویسم. دلم می خواد حالا که زندگیه آرام شده کمی و من بعد از مدتها دوباره قرار گرفته ام، بنویسم باز.
خونه را تمیز کردم، سبزه جلوی آفتاب داره ریز ریز جوانه می زنه، ملافه های نو خریدم به رنگ برگهایی که این روزها آرام آرام جوانه می زنند. پنجره را باز کردم که هوای بهار اتاقم را پر کند. دیروز می خواستم سنبل بخرم برای سفره هفت سین و چند شاخه بیدمشک مثل هر سال که مامان از سرپل تجریش می خرید، لحظه آخر بی خیالش شدم. زن گل فروش با آن موهای قرمزش داشت آخرین شاخه های بیدمشک را می گذاشت داخل ون که بساطش را جمع کنه و بره و من بی خیال بیدمشک و سنبل شدم، حتی بی خیال سفره هفت سین.رفتم رستوران فسقلی که تازه پیدا کردم ویک غذای پنج یورویی تایلندی خوردم. از اونایی که می ریزن توی باکس کاغذی و میشه نشست روی صندلی های جلوی مغازه خورد. بعدش هم اینقدر که نای راه رفتن تا ایستگاه اتوبوس را نداشتم، تاکسی
گرفتم و برگشتم خانه، امروز صبح اما، درختی که درست جلوی پنجره ام شکوفه زده، نگذاشت که بی خیال همه چی باشم. خونه را تمیز کردم و دارم می رم که سنبل و بیدمشک بخرم. پیدا هم نکردم گلدونهای کوچولوی بنفشه می خرم و می چینم روی هره کنار پنجره.
خیلی مهم نیست که نوروزه، وقتی که خونه نیستم وحتی اینجا هم خونه خودم را ندارم و دلهامون هم شاد نیست. خیلی مهم نیست که نوروزه فقط یه عالمه ادم توی همین روزها پشت میله های زندان هستن و من خوب می دونم این روزها را پشت دیوار زندان بودن یعنی چه؟ دلم غم داره بیشتر از شادی، دلم غم داره که زورم به این مرزهای لعنتی نمی رسه و دورم از آدمهایی که دوستشون دارم،
زور من از غم اما بیشتره، نوروز هم یه بهانه است فقط ، مثل سن پاتریک، مثل چهارشنبه سوری، مثل هالوین، مثل همه روزهایی که میشه یه بهانه الکی برای شاد بودن پیدا کرد و چند ساعتی بی خیال دنیا شد و نفس کشید.

تلفن زدم خونه، ساعت 12 شبه به وقت اونجا، ایمجا هنوز سرشبه. می دونم که شبها دیر می‌خوابن.. می دونم که الان بساط چایی‌شون به راهه هنوز. بابا شاعر شده. برام شعرهای تازه‌اش را می خونه. هی می گه پول تلفنت زیاد می‌یاد، هی می‌گم بخون. بیخیال پول تلفن
مامان برام از دخترکوچولویی می‌گه که داره یک سالش می‌شه و من هنوز ندیدمش.کلی با بابا یر به سر هم می ذارن که هنوز بابا هر روز صبح‌ها می رسوندش و عصرها می ره دنبالش. بابا دنبال یه چیزی می گرده و می گم برو گوگلش کن. می زنه زیر خنده که اره باید کامپیوتر یاد بگیرم. اتاق کوچکم پر صدا می شه. پر خنده. پر صدای مامان که می گه ای ول داری رژیم می گیری. شوخی های بابا که نکن این کارا را لاغر می شی. تلفن را که قطع می کنم دوباره همه جا سوت و کوره.
پر از حس‌های عجیب و غریبم. نمی‌تونم بفهم از کجا میاد این سرگشتگی. ربطش دادم به روزی که دلم می‌خواست کنارش باشم و نبودم. ربطش دادم به اون یکی روز دیگه که پر از خاطره بود و نوستالژی و تلخی و شیرینی و هزار تا چیز دیگه. نه که ربط نداشته باشه، اما به خاطر اون‌ها نبود. اون روزا گذشتن و من هنوز بی‌قرارم. نه که لزوما بد باشه این بی‌قراری. نه که اذیتم کنه حتی. فقط نمی‌دونم از کجا میاد.
یه حسیه شبیه زنی که می‌خواد بچه‌ای را به دنیا بیاره، یک جور تشویش دوست داشتی. یک جور انتظار برای اتفاقی که نمی‌دونی چیه. حتی یه ترس پنهان... بچه‌ای در کار نیست اما.
اگه خونه بودم می‌گفتم دلم سفر می‌خواد. در سفرم اما. چند ساعت دیگه روی عرشه کشتی‌ام دوباره. این بار تمام راه را می‌خوام بمونم روی عرشه. می‌دونم که چی انتظارم را می‌کشه.
شاید آرام بشم با بالا و پایین رفتن موج‌ها. شاید هم نه.
شاید این درد فقط با نوشتن آرام می‌گیره. نه با این نوشته‌های بی سر و ته که خودم هم نمی تونم بفهمشون. با ساده و صریح نوشتن از همه چی. از همه چیزهایی که شاد و غمگینم می کنه.
جسارت نوشتنشون را ندارم؟ ترس از قضاوت شدنه؟ ترس از بلد نبودن خوب نوشتن؟ ترس از شیشه‌ای کردن خودم؟ نمی دونم.
شاید هم اگه اینجا بنویسم انگار دارم توضیح می دم خودم را. یا حتی نمایش. ازهردوش بیزارم.
بیزارم که بگم کجای نوشته هام، فکر و خیال‌های ساخته و پرداخته خودمه.کجاهاش حس و هوس‌های لحظه‌ای که عمرشون به باد، کجاش آرزوهامه.
شاید هم نه. فقط دیگه نمی تونم بنویسم. آسون نیست پذیرفتنش.
نمی دونم چه اتفاقی افتاد منی که سالها زندگی روزمره ام را خیلی ساده می نوشتم و با نوشتنش خودم را بازخوانی می کردم این همه ناتوان شدم از نوشتن و آگاهانه وناخودآگاه ازش طفره می رم.
چی شد که یادم رفته من دارم برای خودم، یا بقول هدایت برای سایه خودم می نویسم و حالا اگه کسی هم خوند خب خونده؟
شاید باید برگردم به همون دفترچه‌های کاهی که قبل از این نت‌های آن لاین دم دستم بود.
به دریا که برسی همه چی یادت میره. پاشو. اولین جاده را بگیر و اینقدر پشت سر صدای مرغ های دریایی برو که به آب برسی. که برسی به اون راه باریک وسط کوه و دریا و دو ساعته تموم فقط بری و بری.

بی در کجا

این چند روزه که برگشتم ایرلند،حس غالبم گیجیه. توی خیابون راه می رم و نمی دونم باید احساس تعلق کنم یا غریبگی. گلدون های خشک شده‌ام را کنار پنجره خونه قبلی می‌بینم و کاری از دستم برنمیاد. در اتاق قبلی را بی‌هوا باز می کنم، اسباب‌های یک آدم دیگه را اونجا می‌بینم و دستم می‌مونه روی دستگیره... هیچ کدامشان تلخ و آزاردهنده نیست، گیجم می‌کنه فقط یاد همه خونه‌هایی می‌افتم که حالا یکی دیگه داره توش زندگی می‌کنه، یاد اینکه هیچ جای این دنیا هیچ خونه‌ای ندارم و شده‌ام یک ادم بی‌درکجا.
اگه بشه که دل بکنم از هرچی مفهوم خانه و خاک، خیلی خوبه. اگه بشه که بشم یک کولی سرخوش، زندگی به کامم می‌شه. شاید چند تا کوچ دیگه، اصلا معنای تعلق را از یادم ببره. که بشه به جای دل بستن به کوچه‌های هر شهری که چند صباحی مهمونشم، یاد بگیرم فقط باهاشون دوست بشم و دلتنگی نکنم بعدن براشون. که هی گیج نشم که حالا خونه کجاست؟؟؟
نصف شبی توی ایستگاه هالی هد، یه جایی نزدیکای لیورپول منتظر کشتی که قرار سه ساعت دیگه بیاد نشستم و هنوز سوار کشتی نشده معلقم. از ایرلند هنوز نبریدم، اینجا هم هنوز ریشه نکردم، هرچند پنج هفته برای ریشه زدن خیلی خیلی زوده.
جای تبری که سه سال پیش به ریشه‌هام خورده هنوز درد می‌کنه و انگار که واقعا ریشه‌ها را گرفتم کف دستم و با خودم این طرف و آن طرف می‌برم. نه که غم داشته باشه این چیزها..... دلتنگی داره، اما غم نه. شاید هم داره ونمی‌خوام قبولش کنم. نمی دونم.

باید گلدون بخرم دوباره. گلدون‌هام که ریشه بزنن، خودم هم آرام می‌گیرم.

لندن را دوست دارم. زنده است و هرقدر توش وقت بگذرونی خسته نمی‌شی ازش. برای منی که سه ساله در شهرهای کوچک نهایتا یک میلیونی زندگی کرده بودم، لندن با این همه آدمی که همه جا دیده می‌شن و خیابان‌هایی که تمامی نداره، یک هیجان تازه است.
هنوز نیامده کلی با شهر و خیابانها و پارک‌ها و کافه‌هاش دوست شدم و دارم شهر را اهلی می‌کنم، شاید هم خودم را اهلی شهر می‌کنم.


دل‌گشادی

دلم براش تنگ شد یه دفعه‌ای و خواستم دلتنگی را گلوله کنم و به دورترین جای ممکن شوتش کنم، به سبک همه این سه سالی که گذشت. یادم نبود که تا چند ساعت دیگه میاد و اون جنگ تن به تن با دلتنگی تموم شده فعلا.
حداقل برای این یک نفر می تونم دل‌گشادی کنم فعلا.
حالا فقط باید یک گوشه بشینم و هزار بار نگاهش کنم.
کابوس اون دو تا خط موازی که هیچ وقت به‌همدیگر نمی‌رسند، تمام شد.
آدم باید شجاعت این را داشته باشد که پای دلتنگی‌هایش زنانه بایستد و بایستد و بایستد. امروز چند بار و چند بار این را توی گوش خودم خواندم تا بتونم بالاخره بهش ایمیل بدم و بگم بودنش را توی زندگی‌ام کم دارم و هیچ چیزی این جای خالی را پر نمی‌کنه. دفعه قبل گفت دلتنگی‌ام را باور نمی‌کنه و من چهار سال تمام، هر چند وقت خواب دیدم که گوشه‌ای دور از او ایستادم و با همه دلتنگی جرات ندارم برم جلو. دیشب که به من خندید و مثل همیشه، مثل همیشه‌ی قبل از اون همه اتفاق‌های بد نگاهم کرد و صدایم زد، جرات پیدا کردم برایش دوباره بنویسم.
فارغ از اینکه باور کنه یا نه، باید می دونست که چقدر هنوز برای من مهم است. ترسم این بود که دیر بشه. دیر اگر می شد هیچ وقت خودم را نمی‌بخشیدم.

حالا با همه چشم انتظاری‌ام، خوشحالم. این خود خوشحالم را دوست دارم. عاشق این زنی هستم که روی یک خط باریک با دست‌های باز و چشمهای بسته راه می‌ره و قطب‌نماش فقط تپش‌های قلبش هست.
قلبم امروز خوب می‌تپد.
چرا خواستم که دوباره تجربه‌اش کنم؟ چند روزه مدام دارم این سوال را از خودم می‌پرسم و جواب‌ها را بالا و پایین می‌کنم. 
هی از خودم می پرسم ترس از منزوی شدن و تنها موندن بود یا امید به اینکه این رابطه دوباره کار کنه؟ نمی دونم واقعا نمی دونم؟ یک زمانی توش همدلی بود، همفکری بود، کنش مشترک بود، حالا اما انگار دنیامون جدا شده؟ یا شیوه عمل مون حداقل؟ من دارم آرمانگرایانه به ماجرا نگاه می کنم و تاب تحمل هیچ اشتباهی را ندارم یا اینکه واقعا نگاه واقع بینانه‌ای وجود نداره؟
عادت کرده‌ام به آرامش داشتن، به فهم مشترک، به آزار ندیدن و خب سخت هست برام که خودم را در شرایط دیگه‌ای قرار بدهم.
پاهام سنگین شده‌اند، قلبم هم. اینقدر سنگین که میخ می‌شم یک گوشه ونای تکون خوردن ندارم
مثل آدمی ام که سرقبر عزیزش گریه نکرده باشه

فقط برای سایه روی دیوارم

چند وقته هی می‌گم این جنون نوشتن از کجا میاد و تند وتند هرچی را که می‌نویسم خط می‌زنم و دیلیت می‌کنم. یادم رفته بود که صادق هدایت گفته بود برای معرفی خودش به سایه روی دیوارش هست که می‌نویسه.

مشغول دفن کردن احساسات هستم.
زاهدان چون جلوه در محراب و منبر می کنند
چون به خلوت می روند، خود کار دیگر می کنند

این را نوشتم که یادم بمونه امروز چقدر از خودم خجالت کشیدم
این زخم‌های ما هیچ وقت خوب نمی‌شوند. اینقدر عمیق و زیادن که حتی اگر بقیه عمرمان را در بهشت زندگی کنیم، باز هم هرچند وقت یک‌بار، بغض می‌کنیم، وحشت می‌کنیم، کابوس می‌بینیم، وسط خیابان به هق هق می‌افتیم و دلمان می‌خواهد بمیریم تا از همه روزهایی که پشت سر گذاشتیم، رها شویم
این زخم‌های ما هیچ وقت خوب نمی‌شوند. اولین بار در عمرمه که اینقدر مطمئن و قاطع از کلمه «هیچ» استفاده می‌کنم، بدون هیچ قیدی که جایی برای فرار بگذاره.

کاترین در اتاقم را زد و گفت یه شام گنده پختم، یک ساعت دیگه پاشو بیا پایین.
لازانیا را که خوردم، چمدان ها را باز کردم. فقط لازانیا که نبود، لیوان هایی که پر و خالی می شد تا من یادم بره چقدر دلتنگم و قاتی کردم و نمی خوام درباره اش حرف بزنم هم بود. جک های بی مزه ای که هی از خودشون در می اوردن که من را بخندونن هم بود.
محبت گاهی اوقات ادمها را پاگیر می کند.


شده بودم مثل آقای جوادی که ده سال تمام می‌گفت می‌خواهم این خانه را بفروشم و یک خانه در سهروردی جنوبی بخرم و همه‌مان می‌دانستیم ده سال دیگر هم از این خانه تکان نمی‌خورد. چند روز پیش که شنیدم آقای جوادی بالاخره خانه را فروخته و رفته، به رگ غیرتم برخورد. اول ایمیل زدم به پاتریک که ببینم خانه‌اش هنوز خالی است یا نه؟ بعد هم تند و تند هرچیزی که از این چندتا اسباب‌کشی برایم مانده ریختم توی چمدان و هرچیزی را هم که جا نشد گذاشتم جلوی در. عادت کرده‌ام به این دور ریزان‌ها. هر پانزده باری که در این سه سال اسباب کشی کرده‌ام کلی خرت و پرت جا گذاشته‌ام و ریخته‌ام دور. از پارسال هم که فهمیده‌ام جاهایی هست که وسائل دست را تحویل می‌گیرد به نفع خیریه‌ها، مشتری پر و پا قرص‌شان شده‌ام.
بارم از دو تا چمدان که سنگین‌تر می‌شود، دل‌آشوبه می‌گیرم اصلا. اول‌ها بهانه هواپیما را می‌آوردم که بیشتر از 20 کیلو نمی‌توانم ببرم. حالا هم که با قطار و اتوبوس و تاکسی، اسباب می‌برم، هر بار یک بهانه‌ جدید پیدا می‌کنم. دفعه آخر چمدان بزرگه را بخشیدم به کسی و بعد به بهانه اینکه چمدان ندارم این همه خرت و پرت را ببرم کلی لباس گذاشتم جلوی در که ببرند برای همان خیریه‌ها.
این دفعه اما همه چیز توی همان دو تا چمدان جا شد، اینقدر که حواسم بود بارم را سنگین نکنم که مثلا موقتی اینجا هستم . حواسم نبود اما که موقتی زندگی کردن زیر پای آدم را خالی می‌کند کم کم، انگار که روی هوا راه بروی یا بدتر، روی یک لایه نازک یخ.
از این خانه‌های مشترک و زندگی کردن با هم‌خانه که رها شوم، باورم می‌شود که قید رفتن را زده‌ام و قرار است همین جا تنهایی ماندگار شوم.

شده بودم مثل آقای جوادی که ده سال تمام می‌گفت می‌خواهم این خانه را بفروشم و یک خانه در سهروردی جنوبی بخرم و همه‌مان می‌دانستیم ده سال دیگر هم از این خانه تکان نمی‌خورد. چند روز پیش که شنیدم آقای جوادی بالاخره خانه را فروخته و رفته، به رگ غیرتم برخورد. اول ایمیل زدم به پاتریک که ببینم خانه‌اش هنوز خالی است یا نه؟ بعد هم تند و تند هرچیزی که از این چندتا اسباب‌کشی برایم مانده ریختم توی چمدان و هرچیزی را هم که جا نشد گذاشتم جلوی در. عادت کرده‌ام به این دور ریزان‌ها. هر پانزده باری که در این سه سال اسباب کشی کرده ام کلی خرت و پرت جا گذاشته ام و ریخته‌ام دور. از پارسال هم که فهمیده‌ام جاهایی هست که وسائل دست را تحویل می‌گیرد به نفع خیریه‌ها، مشتری پر و پا قرص‌شان شده‌ام.

بارم از دو تا چمدان که سنگین‌تر می‌شود، دل‌آشوبه می‌گیرم اصلا. اول‌ها بهانه هواپیما را می‌آوردم که بیستر از 20 کیلو نمی‌توانم ببرم. حالا هم که با قطار و اتوبوس و تاکسی، اسباب می‌برم هر بار یک بهانه‌ جدید پیدا می‌کنم. دفعه آخر چمدان بزرگه را بخشیدم به کسی و بعد به بهانه اینکه چمدان ندارم این همه خرت و پرت را ببرم کلی لباس گذاشتم جلوی در که ببرند برای همان خیریه‌ها.

این دفعه اما همه چیز توی همان دو تا چمدان جا شد، اینقدر که حواسم بود بارم را سنگین نکنم که مثلا موقتی اینجا هستم . حواسم نبود اما که موقتی زندگی کردن زیر پای آدم را خالی می‌کند کم کم، انگار که روی هوا راه بروی یا بدتر، روی یک لایه نازک یخ.

از این خانه‌های مشترک و زندگی کردن با هم‌خانه که رها شوم، باورم می‌شود که قید رفتن را زده‌ام و قرار است همین جا تنهایی ماندگار شوم.

اینجا نوشتن را که شروع کردم، وسط طوفان بودم. نه بادبانی در کار بود و نه پارویی حتی. من بودم فقط که بالا و پایین می‌رفتم. نوشتن هم مثل همیشه تنها پناه زندگی‌ام بود. تمام مدت هم بیشتر از هرچیزی از خودم نوشتم. پشت زنی که شبیه ذوزنقه بود قایم شده بودم که مسئولیت پریشان‌حالی‌هام را به عهده نگیرم. بماند که از دیده شدن هم فراری بودم و هستم و هنوز خوشحالم که وسط این جزیره دوست داشتنی هستم و دسترسی بهم محدوده. آدم زخمی که باشه هزار سال طول می‌کشه زخمهاش خوب بشه و حتی وقتی درد نداره هم بر حسب عادت هی فرار می‌کنه.
حالا کم کم اوضاع طوری هست که بتونم از زندگی هم بنویسم و فقط نوشتن درمانی برای فرار از پریشانی‌هام نباشه.
هنوز به هیچ ساحلی نرسیدم البته، نه که نرسیدم که اصلا بی‌خیال همه ساحل‌های دنیا شدم. یک زمانی ساحل برام خونه‌ امنی بود که برای من و آدمی که دوستش دارم سقف بشه، حالا اما اگه به اون آدمه برسم دوباره، دستش را می‌گیرم و دوتایی راهی همه آب‌های بدون ساحل دنیا می‌‌شیم. اصلا هم حرف شاعرانه و خیال پردازی نیست اینها. این دوسال مارکوپولو بودن و هر چند ماه یک بار، شهر و کشور و قاره عوض کردن، یک جا نشینی را از یادم برده. به سال که می‌رسه یک جا موندم احساس خفگی می‌کنم. احساس خفگی هم نکنم دلتنگ می‌شم و جایی را هوس می‌کنم که دستم ازش کوتاهه. اسمش فراره؟؟ مهم نیست. همین که خوش باشم خوبه.

پی نوشت: چقدر از "فرار" نوشتم توی همین چند خط...... برای اینکه مدام خواب فرار می‌بینم؟
اینجا نوشتن را که شروع کردم، وسط طوفان بودم. نه بادبانی در کار بود و نه پارویی حتی. من بودم فقط که بالا و پایین می‌رفتم. نوشتن هم مثل همیشه تنها پناه زندگی‌ام بود. تمام مدت هم بیشتر از هرچیزی از خودم نوشتم. پشت زنی که شبیه ذوزنقه بود قایم شده بودم که مسئولیت پریشان‌حالی‌هام را به عهده نگیرم. بماند که از دیده شدن هم فراری بودم و هستم و هنوز خوشحالم که وسط این جزیره دوست داشتنی هستم و دسترسی بهم محدوده. آدم زخمی که باشه هزار سال طول می‌کشه زخمهاش خوب بشه و حتی وقتی درد نداره هم بر حسب عادت هی فرار می‌کنه.
حالا کم کم اوضاع طوری هست که بتونم از زندگی هم بنویسم و فقط نوشتن درمانی برای فرار از پریشانی‌هام نباشه.
هنوز به هیچ ساحلی نرسیدم البته، نه که نرسیدم که اصلا بی‌خیال همه ساحل‌های دنیا شدم. یک زمانی ساحل برام خونه‌ امنی بود که برای من و آدمی که دوستش دارم سقف بشه، حالا اما اگه دستم به اون آدمه برسه دوباره، دستش را می‌گیرم و دوتایی راهی همه آب‌های بدون ساحل دنیا می‌‌شیم. اصلا هم حرف شاعرانه و خیال پردازی نیست اینها. این دوسال مارکوپولو بودن و هر چند ماه یک بار، شهر و کشور و قاره عوض کردن، یک جا نشینی را از یادم برده. به سال که می‌رسه یک جا موندم احساس خفگی می‌کنم. احساس خفگی هم نکنم دلتنگ می‌شم و جایی را هوس می‌کنم که دستم ازش کوتاهه. اسمش فراره؟؟ مهم نیست. همین که خوش باشم خوبه.

سر جنون سلامت

دلم می‌خواد رها بشم ازش. نه که دلم بخواد واقعا. شاید می‌ترسم ازش. یه چیزی توی مایه‌های آسمان بار امانت نتوانست کشید و این حرفها. یا شاید هم مثل شیری که از پستان یک زنی داره سرریز می‌کنه و نمی‌شه جلوش را گرفت. هی درهای قلبم را می‌بندم، پنجره‌ها را کیپ می‌کنم، هی از هر جایی که می تونه راه پیدا کنه که بیاد بیرون و خودش را بکنه توی چشمم.
اینقدر پررنگ و قویه که اصلا نمی‌دونم چقدر واقعیه. نمی دونم شاید هم همون ترس قدیمی توی آینه بازتاب چشمهای خودم را دیدن باشه. دارم هذیان می‌گم می‌دونم. اصلا گمان کنم خرداد و تیر، ماه‌های دیوانگی من باشه. الان که مرور می‌کنم حداقل چند تا خرداد و تیری که دیوانه دیوانه بودم را یادم میاد.
اولین باری که یک آدم دیوانه دیدم هم خرداد بود. یک روزی باید قصه اش را بنویسم. یکی روزی باید همه ترس‌هام را بگذارم کنار و کلمه به کلمه بنویسم که چطوری وسط مجلس عزا زیر دوش حمام آواز می‌خواند و می‌رقصید. چطور دور خانه می چرخید و چطور التماس می کرد که بهش شوک ندن. یک روزی باید بنویسم که چطور همه ازش خواستن به زور ادای ادمای عاقل را دربیاره تا بتونن بدون عذاب وجدان فراموشش کنن.باید تا خودم دیوانه نشدم قصه اون زنی که یک شبی بالاخره جنون هزار ساله اش را فریاد کرد بنویسم.
جغد شدم دوباره و خوشحالم. یک عدد جغد خوشحال
حجم احساساتم از یک حدی که بالاتر می رن، می‌ترسم. حالا ترس شاید کلمه خوبی برایش نباشه اما از غلظت و غیرقابل کنترل بودن احساساتم نگران می‌شم. این روزها حجم عشق و نفرتی که توی قلبم هست اینقدر زیاده که نگرانم می کنه
تاریخ این روزهای ما را کی می‌نویسه؟ این روزهایی که گاه جمعی و گاه به تنهایی از سر می‌گذرونیم کجا ثبت می‌شه؟یک زمانی یکی از دغدغه هایم مستندسازی روزهایی بود که از سرمی گذرانیدیم. آنقدر سر هر اتفاق و رفت و آمد و هراس های بی دلیل و با دلیل، نوشته ها و صداها و عکس‌هایم را از دست دادم که شدم یک زن بدون گذشته، همه گذشته ام شد فکرهای درهم برهمی که روزها طرح هزار پروژه انجام نشده است و شبها هزار کابوس تمام نشدنی.
مینو که از زن‌های سنگی بدون خاطره، بدون گذشته و بدون آرزو گفت، خیلی‌هامون اون چند دقیقه‌ای را که با اشک می‌گفت "چشم آقا سنگ می‌شیم" را لایک زدیم و شیر کردیم. حرف دلمون بود یا هراس مشترکمون؟ حرف دلمون قرار بود اونی باشه که شش سال پیش همین روزها، وسط خیابان‌های تهران فریاد زدیم. اون روزها حرفی از سنگ شدن نبود..... دلم می‌خواد راه بیافتم کشور به کشور، یکی یکی همین زنهایی که یک روزی وسط خیابان انقلاب دست در دست هم سرود می‌خواندیم و حال بالای صفحه فیس بوک‌شان از زن‌های سنگی بدون ارزوی بدون گذشته، می‌نویسند را پیدا کنم و بنشینم پای حرفهایشان. هی آنها حرف بزنند، از همان گذشته‌هایی که دیگه نیست و آرزوهایی که گم‌شان کردیم و هی من بنویسم کلمه به کلمه، حرف به حرف.



.شاید همه چیز صحنه تئاتری باشد که بازیگر و کارگردان و تماشاگرش خودم هستم
.اینقدر پر از خشمم که حتی جایی برای غم نمانده
خواب دیدم حکم احضار به زندانش آمده، داشت ساکش را می‌بست و من؟؟؟ پای تلفن بال بال می‌زدم. می خواستم بروم خانه‌اش و می‌گفت نه، شاید شبانه بریزند اینجا، تا صبح صبر کن... کابوس نبود، آوار بود. صبح که چشمهایم را باز کردم نای تکان دادن پلک‌هایم را هم نداشتم وفقط وقتی یادم آمد، ایران نیست و جایش امن است، نفسم بالا آمد.
تمام نمی‌شوند این روزها، نه خودشان و نه کابوس‌شان.
خبر دستگیری‌شان را در بیداری که می‌شنوم فقط خشم است و خشم و خشم. کابوس بازداشت‌شان را که می‌بینم که حسی آمیخته از وحشت و غم است.

،می خوان به زور بهت حالی کنن که راه فراری نیست، طوری می اندازندت گوشه رینگ که احساس خفگی کنی، چه فرقی می کنه که قصدشان مهربانی کردن باشه حتی، مهم اینه که افتادی گوشه رینگ.
امیدم فقط به اینه که آسمون تا بخواهی فراخ است و حتی بدون بال هم میشه پرید

دستهایش

دلم برای یکی در حد مرگ تنگ شده و راه و بیراه بهانه می‌گیرد، از ان دلتنگی‌هایی که احساس می کنی نه آخر دارند و نه درمان. بعد وسط همه این بی‌قراری، عکس‌های نسرین ستوده را می بینم، با دست‌های دستبندزده‌اش که به تمام صورت می‌خندد. دلتنگی‌ها کم نمی‌شود، امید می‌گیرم اما از دستهای برافراشته قفل شده نسرین و لبخند مثل خورشیدش.
خوشحال نیستم که یکی همین نزدیکی‌ها به این جا لینک داده. اینجا برام یک جای متروک بود که فقط چند تا آدم نزدیک، نشانی اش را داشتند و برای خودم خوش بودم باهاش. چند بار و چند بار نوشتم که میشه لینک اینجا را از وبلاگت برداری؟ و پاک کردم. اونجایی که می گفتم "وبلاگ من" به نظرم درست نبود. این زنی که شبیه ذوزنقه است چقدر از من را توی خودش داره؟ نمی دونم. اینقدر خیال و
واقعیت اینجا به هم آمیخته شده که خودم هم نمی دونم کدام گوشه این زن کمی شبیه من است؟

آخرش یا مجنون می شم و سر به کوه و بیابان می گذارم، یا  قلبم را پرت می کنم بیرون و جایش یک تکه سنگ می گذارم

هر دفعه که زنگ می زنن می گن چی می خواهی برات بیاریم، زوذتر لیستت را بفرست دختر جون
من ولی اصلا لیست ندارم و واقعا هیچی نمی خوام برام بیارن. نه حتی کتاب. نه حتی کتابهای خودم.
به این احساس خالی بودن عادت کردم. از اینکه دوباره بند بشم می ترسم انگار.
یک زمانی دلم می خواست حتی مبلهای قرمز خونه مون را می آوردم اینجا. دقیقا همون مبلها را و نه هیچ چیز دیگه ای که کاملا شبیه شون باشه. حالا اما هیچ چیزی نمی خوام. اون احساس دلتنگی برای در و دیوار خونه ام. برای کتابهام. برای اون کارتون گنده دست نویس هام که هزار دور طناب پیچیدم دورش و شش لایه چسب امضا شده همه جاش هست، همه دلتنگی هام برای اون کیف چرمی که یه عالمه از نمونه کارام از هجده سالگی تا حالا توش هست. برای همه اون خرت و پرت های ریزی که از هر کدومشون یکی من دارم ویک دختره، برای .... اون احساس دلتنگیه گم شده. نه که رفته باشه، گم شده کاملا. گاهی یه سرکی بهم می زنه ولی اونقدری نمی مونه که زنگ بزنم بگم فلان چیز و بسارچیزم را بیارید برام یا مثلا برید فلان مغازه اینهایی که می گم را بخرید.

ماجرا این نیست که غیبتت موجه میشه یا نه؟ وقتی که نیستی  خودت از بودن  و درک  اون لحظه محروم شدی و  هیچ چیزی جبران نبودنت را نمی کنه. 
دیشب که باهاش حرف می زدم صداش گرفته بود و گفت سرما خورده، بدنش درد می کرد و گلو درد و کمی هم تب. ولی خودش می گفت خوبم.خیلی جدی نیست هنوز. صبح که دیدم چراغش روشن شد یک لحظه و یعنی که سرکار نرفته، این دور بودن خودش را بدجوری . توی چشمم کرد. حالش خوب بوده، خوب نیست، نتونسته بره سرکار.... و من اصلا تا نزدیکای ظهر یادم رفته بود که مریضه. نه که حالا مریضی حادی باشه یا نگرانش باشم. ماجرا اصلا مریضی اش نیست. ماجرا اینه که هرقدر هم به زور ایمیل وتلفن
و اسکایپ و دیداری های چند هفته یکبار رابطه مون را زنده نگه داریم و باهاش سرخوش باشیم. اما نیستیم توی زندگی همدیگه.
،این زندگی جدا داشتن، فارغ از قضاوت درباره خوبی و بدی اش
دلخورم و دلائل دلخوری ام اینقدر کوچک هستند که اصلا نمی خواهم درباره شان حرف بزنم. می دانم که حرف نزدن راهش نیست و این گلوله های کوچک، بهمن می شوند یک روزی. حرف زدن درباره شان را اما نمی خواهم. شبیه آدمهای خاله زنک و عمو مردک می شوم وقتی می خواهم تعریفشان کنم.


دلم نمی خواد پیدا بشم هنوز. غر می زنم که چرا پام بند شده اینجا و آه لعنت به هرچی مرز و این حرفها. غرهام اما جدی نیستند. نه دلم می خواد بیرون رفتن از این جزیره فسقلی را و نه اصلا جراتش را دارم. هنوز می ترسم از آدمیزاد جماعت. از همه چیزشان از محبت شان گرفته تا نفرتشان. اصلا هم ساختگی نیست این ترس. دوستشون دارم هنوز، اما ترس هم هست. تیرهاشان هیچ وقت کشنده نبوده. مثل تیرهایی بود که به گالیور می زدند  وقتی  گیر افتاده بود. کوچک و ریز و بدون درد حتی. اما زیاد که می شن، ادم گیج و کلافه می شه و یه ثانیه ای وسط همون گیجی و کلافگی طوری زمین می خوره که بشه دست و پاهاش را با بندهایی نازک تر از همون تیرها بست.
اینجا که هستم، نه که آدمیزاد نداشته باشه، آدمیزادهاش کاری به من ندارن. یه ادم نامرئی خوشحال هستم که هر وقت خودم دلم بخواد مرئی می شم و هر وقت هم که نه، مثل یک روح نامرئی وسط کوچه پس کوچه های شهر پرسه می زنم.

راه فراری نیست

قلبم درد می کنه، نه اون قلبی که خون را به بدنم می رسونه، اون قلبی که معنی شادی و غم را می فهمه.
.قلبم درد می کنه و می دونم که هیچ تسکینی نیست .هرچی هم که باشه فقط یک قرص مسکنه که فراموشی بگیرم چند ساعتی. دلم می خواد فرار کنم از هرچی غمه، راه فراری نیست اما.
یک ماه تمام حتی یک کلمه هم در مورد پرونده های کودک آزاری این روزها نخوندم و چشمم را به روی همه عکس های اون سه تا بچه شکنجه شده، بستم. نمی خواستم چیزی بدونم. نه بخاطر اینکه کاری ازم برمیاد یا نه؟ نمی خواستم چیزی بدونم چون قلبم جا نداشت دیگه. نتیجه اش چی بود؟؟؟؟ راه فراری نیست. بالاخره مجبور شدم همه اخبار این یک ماه را مو به مو بخونم و هی دندان هام را بهم فشار بدم... راه فراری نیست.


قلب درد می گیرم گاهی. اون قلبی که مسئول رساندن خون به بدنم هست سالمه (قلب وظیفه اش همین بود دیگه؟) اون قلبی که با غم و شادی می تپه، درد می گیره این روزها.
نمی خواستم سه روز مرخصی بگیرم. گفتم یه روز دیرتر بریم که منم به کارم برسم. گفتش باشه، پس من همون یه روز زودتر را می رم و اونجا منتظرت می مونم، تا تو بیایی که مرخصیم هم تلف نشه. اون موقع گفتم اوکی. ولی الان که تقویم جلومه و دوباره افتادم به شمردن روزها می دونم که محاله جایی باشه که بتونم برم پیشش و جای دیگه ای بند بشم.
لعنت به همه مرزهایی که من ناشکیبای بی طاقت را اینطور پای بند کرده که حتی جرات نکنم تقویم بذارم جلوم برای شمردن روزهایی که ممکنه این همه دوری تموم بشه.
خیابان پر از پلیس بود و هرجا نگاه می کردم چند تایی کنار هم ایستاده بودند و هراز چندگاهی کیف یکی را می گشتنند یا چیزی را. چک می کردند. من از اولین صندلی طبقه دوم اتوبوس، فقط یک خط از هم گسسته و نامنتهی پلیس می دیدم که انگار همه جای شهر پخش شده بودند و قلبم بی خود و بی جهت تند تند می زد. بی خود هم نبود، ترسیده بودم. دلیل نداشت ترسم. می دانستم که این پلیس ها با من و هیچ کس دیگه ای کار ندارند، ذهن ترس خورده آسیب دیده اما منطق نمی فهمید و از حجم انبوه پلیس های موتور سوار گریه اش گرفته بود. فقط خاطره های خودم نبود که آنطور هراسانم کرده بود. انگار تمام آن روزهای لعنتی که مردان یونیفورم به تن، وسط خیابان های تهران می زدند و می بردند و حمله کردند، انجا بودم. ترس همه آن .
روزهایی که بودم ونبودم انگار جایی رخنه کرده که به همین زودی ها تمام نمی شود.

تب داشت و هیچ کاری ازم برنمی آمد، نشسته بودم  لبه تختش و براش شاملو می خوندم، به اینجا که رسیدم، شروع کرد با من خوندن. چند بار تکرارش کردیم دو تایی؟ توی روزهایی که  روی طناب لرزان بالای یک پرتگاه راه می رفتیم، چطور اونهمه پر از یقین بودیم؟
من فکر می کنم
هرگز نبوده قلب من اینگونه گرم و سرخ
احساس می کنم در بدترین دقایق این شام مرگ زای
چندین هزار چشمه ی خورشید در دلم
می جوشد از یقین
.
وسط معرکه نیستم دیگه، یک گوشه ای دوربین به دست یا جلوی مانیتور دارم  تماشا می کنم و می نویسم و عکس می گیرم، کدومش سخت تره؟ اینکه گیر افتاده باشی و تا خود صبح وسط کابوس هات فرار کنی و دنبال راه نجات باشی یا یک گوشه ای مخفی شده باشی و  گیر افتادن دوستات را بنویسی و ازش عکس بگیری و نفست به شماره بیافته؟

مرگ ترس داره. نمی دونم این ترس از مرگ کجا میاد.شاید از ناتوانی ما در برابرش. شاید از اینکه اینهمه ناگهانیه. شاید از اینکه نمی تونیم بفهمیم چی به سر ادمی میاد که از دست دادیمش. ترسیدم از مرگ و می دونم همه سرمای این روزها به خاطر همینه
چرا  من هی خوابت را می بینم وقتی تو بیداری هیچ راهی وجود نداره؟  
چی توی مرگ هست که اینطوری غم را هوار می کنه روی دل ادم؟ اونقدر بهم نزدیک نبودیم که جای خالیش برام خیلی پررنگ . باشه. چرا پس این بغض لعنتی تموم نمیشه؟می دونم که نصف بغضم برای یارشه که تنها شده و نمی دونم با اون همه رنجی که از سر گذرونده و هنوز درگیرش هست می تونه از پس این یکی هم بربیاد یا نه؟ ولی همه اش مال این نیست. مال مرگه. تلخی مرگ آدمی که می شناختیش.می خوندیش. زنده بود و پر از زندگی. تلخی مرگ ادمی که یکی از ما بود.

خانوم هاویشان

خانوم هاویشان شدم دوباره، خوبی تنها زندگی کردن اینه که اگه خوشی با خانوم هاویشان بودنت، می تونی ادامه اش بدی.
 آدما گاهی نیاز دارن همه پرده‌ها را بکشن، با هیچ کس حرف نزنن، غذاشون را توی تخت بخورن  و کتابها و لپ تاپشون تمام روز کف اتاق ولو باشه. نه که لزوما حالشون بد باشه، بیشتر شاید نیاز به یک فراموشی یا سکوت عمیق و شاید هم یک شبه مرخصی از آدم بودنه.
شنبه پرده‌ها را کنار می زنم که  معلوم نباشه نور خورشید به خودش ندیده این خونه، تا اون موقع می تونم خوش باشم با خانوم هاویشانم.

خانه

دیروز وقتی در اتاق را باز کردم و چشمم افتاد به آفتابی که پهن شده بود روی تخت و چوب‌های کف زمین و گل‌های قرمزی شمعدانی را دیدم که چطور خم شدن روی قاب عکس دو نفره ما، برای اولین بار بعد از دو ماه و نیم احساس کردم اینجا را دوست دارم. لج کرده‌ام با خودم و انگار دلم نمی‌خواد دیگه به هیچ خونه‌ای دل بدم، نمی دونم از وقتی که شنیدم خونه آقاجون و مادر جون را خراب کردن از دل بستن به هرچی خونه است ترسیدم یا از اون شبی که خونه کوچک دو نفره مان را که اون روزها برام تنها جای امن دنیا بود گذاشتم و آمدم.
خونه آقاجون و مادرجون، خونه بود با همه معنایی که این کلمه داره. یک خونه با دیوارهای سفالی و سقف شیروانی که وقت شرشر بارون، حیاطش با اون درختهای انبه و انجیر، خود خود بهشت بود. یک زمانی بزرگترین دلخوشی من اون لحظه ای بود که ماشین هنوز نایستاده درش را باز کنم و زودتر از همه زنگ بزنم و بپرم توی آغوش گرم و نرم مادرجون و بذارم تا دلش می خواد ماچم کنه، اون تک بوسه آقاجون روی پیشونی‌ام هم به اندازه همه ماچ‌های گنده مادرجون مزه داشت.بعد مثل کولی ها لباس درنیاورده به همه جای خونه سرک می کشیدم. از دونه دونه اتاق‌های با اون درهای چوبی تو در تو تا حیاط ال شکلی که بچگی هام روی درختهاش گذشت و باغ کوچک کنار حیاط سان می دیدم و خیالم راحت میشد که همه چی سر جاش هست. خونه همیشه یه گوشه از بهشت بود. شاید هم بیشتر یک تکه از زمین که بهش احساس مالکیت می کردم به اعتبار آقاجون و مادرجون و اون تشکچه کنار مادرجون که هر وقت اونجا بودم فقط و فقط جای من بود.
خونه را که خراب کردن، دل نداشتم برم ببینمش.اصلا بعد مادرجون نرفتم اونجا، اگه رفتم هم یادم نمیاد. مادرجون که وسط همون آشپزخونه رویایی اش تموم کرد، نمی تونستم پام را توی خانه بگذارم. نشسته بودم توی حیاط و جرات نمی کردم برم تو. از مرده نمی ترسیدم. از مرگ هم حتی. از خونه بدون مادرجون اما می ترسیدم. اینقدر زیاد که حتی گریه هم نمی کردم. نمی تونستم به اونایی که می اومدن دنبالم که برم داخل مجلس بگم چه مرگمه. هی می گفتن توی نوه بزرگی زشته. الان مردم چی می گن. کسی بهت چیزی گفته؟ من چسبیده بودم به دیوار و صدام درنمی امد.
آقاجون را هم که می خواستن ببرن. پشت همون دیوارها قایم شده بودم. مادرجون را که دیدم داره نگاهم می کنه خزیدم بیرون و به بهانه گرفتن دستش، خودم را چسبوندم بهش که نترسم. اون روزها اصلا معنای مرگ را هم نمی دونستم. مثل خل ها رفتم توی غسالخونه و زل زده بودم به تن بی جون آقاجونم. چه می دونستم اینقدر آدمهای مهم زندگی ام را از دست می دم که بفهمم مرگ با کسی شوخی نداره.
مادرجون را که بردن. با ده متر فاصله از جمعیت، طوری ماجرا را نگاه می کردم که انگار هیچ ربطی به من نداره. تنها راهی بود که میشد از خودم محافظت کنم. گلها را که گذاشتن روی خاک و اسمش را کوبیدن بالاش، دیگه راه فرار نداشتم. تنها چیزی که یادمه دختری بود که طوری وسط گل و شل های قبر تازه طوری هق هق می کرد که کسی جرات نداشت جلو بیاد و آرامش کنه. از بعدش دیگه هیچی یادم نمیاد و هرچی که هست یه فضای غبار آلوده. غباری پر از دیوانگی و سرگشتگی.
یادم هست که چندباری رفتم جایی که اسم آقاجون و مادرجون را روی یک سنگی نوشته بودند اما از اون خونه دیگه چیزی یادم نمیاد. جز آرزوی اینکه بابا اون خونه را بخره و مثل اون وقتها همه جاش پر از زندگی بشه. نشد اما. خرابش کردن و حتی نمی دونم چی به سر درختهاش آمد. بابا از خرابه هاش عکس هم گرفت و می دونم که بعد اون عکسها هیچ وقت مثل قبل نخندید. من اما دلم نیومد که عکس ها را ببینم. دلم را خوش کردم به خونه فسقلی خودمون با دیوارهای آبی و خاکی و آشپزخونه ای که به رنگ پنجره‌های ماسوله شده بود. خونه هه هست هنوز. همه چی هم سرجاشه، مال من نیست دیگه اما.نه فقط برای اینکه اونجا نیستم ..برای اینکه امن ترین جای جهان هم از همون روزی که پای اون غربیه ها بهش باز شد و سرک کشیدن به همه جاش، دیگه امن نیست برام.امیدی هم به داشتن دوباره اش ندارم و برام شده یه غریبه.

یه زمانی فکر می کردم بالاخره یه جای این دنیا خونه خودمون را می سازیم. حالا اما مدتها است که فکر می کنم ادمی که یه روزی خونه اش ویران شده، دیگه نمی تونه به سقف هیچ خونه‌ای اعتماد کنه و شاید سقف آسمون بهترین پناه باشه براش. حالا رویای من آدم کوله به پشتی هست که شهر به شهر می‌ره و می‌مونه و دل نمی‌بنده و می‌گذره.

از همون کله صبح که افتاب پهن شد روی تختم گفتم امروز حتما می رم بیرون و یک ساعتی راه می رم. اینقدر نرفتم و چسبیدم به این
کاناپه و لپ تاپ که آفتاب رفت

نجات دهنده در گور خفته است

یک ماه آینده را قراره فقط روی کیس های اعدام کار کنم.برای منی که الان نزده می رقصم خیلی آسان نخواهد بود احتمالا. هر بار که اسم یکی شون را می بینم و چشمم به عکسهاشون می افته چیز ته قلبم تکان می خوره. امروز چند جا دیدم که اسیه خطاب به دلارا نوشته بود ببخش که نتونستم به قولم عمل کنم و من هی یاد قولی می افتادم که زورم نرسید پاش بایستم. فرق اعدام با بقیه مرگ ها اون آگاهی لعنتی است که فرد اعدام شونده و اطرافیانش از وقوع حتمی مرگ دارند. در بقیه حالا مرگ فقط یک احتماله و هیچ قصد عامدانه‌ای اینطور خودش را تحمیل نمی کنه. موقع اعدام اما تو می دونی که داری می ری پای چوبه دار و نجات دهنده هم در گور خفته است.
خواب دیدم مرده. رابطه مون همینطوری بود. همین قدر دور دور دور. با این همه وقتی شنیدم که دیگه نیست، کاملا حس کردم که یک چیزی از زندگی ام کم شده. یک حفره خالی بزرگ. گیج شده بودم و دلم می خواست کسی بگه خبر دروغه.بیدار که شدم هنوز منگ بودم.
دلم می خواست بهش تلفن کنم و با شنیدن صداش آرام بشم از وحشتی که هنوز از نبودنش حس می کردم. تلفن نکردم. می دونستم که فایده ای نداره. می دونستم که گاهی اوقات با وجود همه مهری که به کسی داری باید قبول کنی که دیگه نداریش و هیچ چیزی نمی تونه اون رابطه مرده را زنده کنه.
  هیچ چیز واقعی‌ای وجود نداره و واقعی اینجا مخالف مجازی نیست، مخالف وجود داشتنه
مثل آدمی که وسط آب گل آلود ماهی گرفته باشه، حرفش را زده، جوابش را گرفته و حالا.... فکر می کنه که راه جلوی روش بازه.ترس داره و لذت توامان. مثل همان  زنی که توی خواب پرواز می کرد و از نرسیدن پاهاش به زمین، هم می ترسید و هم خوش بود. 
نمی دونه جوابی که گرفته چقدر صادقانه و واقعی بود، اما شاید مهم نباشه اصلا. مهم این بود که حرفش را بزنه،که خاطرش جمع باشه یک روزی این را گفته، که حتی بشنوه که اصلا هم اینطوری نیست که تو فکر می کنی.
نیست اصلا؟ نمی دونه. دلش می خواد که نباشه. واقعا می خواد. نه برای الانش.برای الانش سخت بود شنیدن اون جوابی که حتی مکث هم توش نبود. برای وقتی که فقط گیر همین باشه اما خوبه، خیلی خوب. خوبه که گاهی بدونی هیچ گیره ای نیست که پات دم رفتن بهش گیر کنه.

هر وقت می نویسم آدمیزاد، یکی بهم می گه پس حوا چی؟ راست می گه "حوازادم" من بیشتر از آنکه آدمیزاد باشم
هیچ چیزم هم نه به آدم رفته و نه به آدمیزاد جماعت


بعضی آدمها هستند که اصلا سرگشته به دنیا آمده اند. نه که فقط بخواهند بزنند زیر میز کافه، اصلا راه و رسم و قاعده پشت میز نشستن را بلد نیستند.نه که بلد بودنش سخت باشد، اعتباری ندارد برایشان، یا شاید هم چه می دانم از قبیله ای دیگر هستند.

بعضی هاشان از آن مدل های جهان و کار جهان جمله بر هیچ است، هستند و بعضی هاشان هم شورشیان آرمان خواه. من هر دو دسته را عاشقم، و به آن آدمهای روتین اتو کشیده ای که دارن همانطوری که "باید" زندگی شان را می کنند ترجیح می دهم. ترجیح می دهم یعنی کنارشان بیشتر "خودم" هستم. این "خودم" بودن لزوما آسان تر نیست، اما سختی اش برایم قابل قبول تر است. شاید هم قابل تحمل تر.

گاهی اوقات تا مرز آن ادم های زندگی روتین داشتن جلو می روند. گاهی خسته می شوند و لی لی کنان جلو می روند، یک قدم جلو، یک قدم عقب و خیره و گیج و ویج به نظم و نسق دنیا نگاه می کنند.نه که نفی اش کنند لزوما، فقط نظام این نظم را نمی فهمند.

من خودم خیلی وقتها فکر می کنم ادمها بیش از حد همه چیز این دنیا را جدی گرفته اند. خنده ام می گیرد وسط جدی ترین دعواها و دلم می خواهد بروم یک گوشه یک قل دو قل خودم را بازی کنم. نمی شود خیلی وقتها. گیر می کنی وسط صف و اصلا راه تکان خوردن نیست. مثل همان کرم زرد کوچکی که توی کتاب "در تکاپوی معنا" بود و گیر کرده بود وسط ان هیاهوی کرمها که می خواستند از تلی که به هیچ جا نمی رسید بالا بروند واخرش رفت توی پیله خودش به هوای پروانه شدن. بدی اش به این است که رویای پروانه شدنی هم نیست، وقتی که سقف جهان کوتاه کوتاه است.
گیج و منگ و تلو تلو خوران در اولین کافه ای که جلو راهش بود را باز کرد و رفت تو. همین که یک میز خالی کنار در پنجره بزرگ روبه خیابان داشت کافی بود.پریز برق را که کنار صندلی دید، لپ تاپش را بیرون آورد و یک قوری چای سفارش داد. . وسطهای فنجان دوم چای یادش آمد چرا آنهمه ترسیده بود. همه اش تقصیر کوندرا بود که یادش آورده بود بار سبک هستی چقدر می تونه تحمل ناپذیر باشه. بعضی کلمه ها مثل شرابند. وقتی می خوانی نمی دونی که چطور رسوب کردن توی جانت. فقط وقتی از جا بلند می شی می فهمی که چقدر گیجی.
مستی دلش می خواست دوباره. نمی ترسید که دوباره بترسه و فکر کنه که دنیا وارونه شده. فایل پی دی اف بارهستی را که باز کرد.دوباره دلش لرزید.یادش افتاد دنیا چرا وارونه شده بود؟ یا می ترسید که دوباره بترسه؟ اشک ریختن گاهی فقط یک دلیل نداره.
دخترک پای دخل که با دو تا دستمال قرمز اومد کنارش، هنوز خودش توی کافه بود و دو تا زن بالای 70 سال چند تا میز آن طرف تر. فصل دوم کتاب که تمام شد، رستوران پر از دختر پسرهای جوانی بود که همه شان پیتزا سفارش داده بودند و به جای افتاب گل و گشادی که پهن شده بود کف کافه، بوی نم بارون همه جا را گرفته بود. داشت باران می امد. تند و تیز و بی وقفه مثل بارون های خونه  پدری وسط کوچه پس کوچه های رشت. جایی هم برای گریه هاش نبود حتی اگه روی صندلی رو به دیوار می نشست که دخترک موبور اسپانیایی اشکهاش را نبینه..
ترسیده بودم، انگار وسط یک طوفان گیر کرده باشم و راه فراری نباشد، یا بدتر انگار دنیا دارد وارونه می شود. وسط تخت نشسته بودم، دور خودم می چرخیدم و گریه می کردم. نمی دانم چه مرگم شده بود و چرا یک دفعه اینطور هول کرده بودم؟
دل شوره نبود. نمی ترسیدم که جایی، کسی چیزی شده باشد؟ برای خودم ترسیده بودم.آنقدر که تا یکی آرامم نمی کرد، قرار نمی گرفتم. می دانستم که خوابیده، اما تلفن کردم،همینطور هق هق می کردم و می گفتم می ترسم. حرف بزن با من. صدا می خواستم. صدایی که آرامم کند فقط. که بگوید نترس و من نترسم.
دلیل گریه هایم را میدانم. خسته بودم، دلخور بودم، استانه تحملم پایین آمده. دلم تنگ شده. اما آنهمه ترس از کجا آمده بود؟ از چه ترسیده بودم نصفه شبی که آنطور می لرزیدم؟

فاصله فاصله فاصله فاصله
کله سحری آفتاب اینقدر پر زور بود که با لبخند از خواب بیدار بشم 
1.هزار تا کار نکرده دارم و نشستم اینجا کلمه ها را می نویسم و پاک می کنم و هیچ کدومشون اونی نیستن که بتونم باهاشون حرف بزنم که بفهمم اینهمه تنهایی آدمها و این میل به گریز از همه چی و همه کس از کجا میاد؟ که چرا دلم می خواد اصلا مثل لاک پشته می تونستم هر وقت که می خوام بخزم توی لاکم و همونجا قایم بشم.


می گم همیشه اون خونه را دوست داشتم و خیلی وقتها دلم براش تنگ میشه
می گه خونه می مونه تا تو بیایی

،و من بعد مدتها دوباره هوایی خونه مون به سرم می زنه. با اون دیوارهای آبی و خاکیش که خودمون رنگ کردیم، براش یه آیکون گل و گشاد خنده می فرستم و دلم می خواد از پشت سکوتم؛ اشکها را نبینه. چه فایده داره که بگم من مدتها است هیچ خونه ای ندارم و حتی توی خوابهام هم همه دست و پا زدنم برای رسیدن به خونه بی فایده است.

حرفها قلبمه می شن توی دلم و نمی تونم به چیز دیگه ای فکر کنم وقتی که نمی نویسمشون. نوشتن تنها چیزیه که رهام می کنه. فرقی نمی کنه که غم باشه یا شادی، نگرانی باشه یا هیجان. نوشتن رها شون می کنه تا مثل یه زورق راه خودشون را برن. خیلی .وقتها هم چاره نیست و برای اینه که اسیر تکرار می شم. مثل قصه راحله که بارها و بارها گفتم و نوشتم و تموم نمیشه برام. شاید هم برای اینکه نتونستم اونی که واقعا دیدم را بنویسم.شاید کلمه کردن واقعیتی که اتفاق افتاده هنوز در توان من نیست. درست مثل این سرخوشی که الان قلبم را گرفته. مثل این آرامشی که بعد دیدنت دارم و نمی دونم چی شد که فقط نگاه کردن به تو همه اون حجم عظیم پریشانی را دود کرد و فرستاد به هوا.
بیشتر از هرچیزی متعجبم از این حس. که نمی فهمم چطوری میشه قلب ادم اینطوری سرشار بشه. فقط هیجان های عاشقانه نیست. شاید اصلا هیجان های عاشقانه نباشه. چیزی ماورای اونه. چیزی که به کیفیت زندگی برمی گرده، .
راستش را بخواهی فکر می کردم شاید عادت کردم بهت. مثل خیلی چیزهای دیگه که آدم بهشون عادت می کنه. اشتباه می کردم اما.واقعیت اینه که حالا می دونم که به تنهایی عادت کردم و به بی تو زندگی کردن. .
1. یک کم ترسناکه که می بینی  بعد از رفتنش برگشتی به روال عادی زندگی ات، که روال عادی زندگی ات شده تنهایی، شده بدون او بودن. که وقتی هست انگار مهمون داری و هی مراقبی همه چیز روبراه باشه، که وقتی می ره دستات را می ذاری توی جیبت دوباره و تنهایی راه می افتی به گز کردن خیابان ها......

2.یادم رفته بود چطوری توی سر و کله هم می زدیم و هفت هشت تایی هی می پریدیم توی حرف همدیگه و تند و تند جرف می زنیم و نقشه می ریختیم برای فرداها.... آدمهایی که سالها دور یه میز با هم کردن، حالا چطور می تونن دستاشون را از چهار گوشه دنیا به هم بدن و به جای دیدن همدیگه، همدیگه را خیال کنند؟

3. کم کم دارم با این شهر هم دوست می شم. چهار ماهه که اینجام و اینقدر به فکر رفتن بودم حتی به یک خیابون و یک کافه هم دل نبستم، اونم منی که هرجا می رسم، مثل گربه بو می کشم و جای خودم را پیدا می کنم. حالا که فکر رفتن را از کله ام انداختم بیرون و می دونم که هیچ هیچ شش ماه دیگه هم موندگارم، دارم به اهلی کردن شهر فکر می کنم. 
چی میشه که یه دفعه ای فکر می کنی که داری با خودت حرف میزنی، برای خودت می نویسی، برای خودت حتی دلتنگی می کنی
این تنهایی عمیق که دلت می خواد هیچ کس نباشه، یا شاید این آگاهی عمیق به این که اصلا کسی نیست از کجا میاد؟
گوشه میدان اصلی شهر، وسط هیاهوی مردمی که با عجله می رفتند که به کارشون برسند، روی زمین با گچ های رنگی داستان نوشته بود. داستان آدمی که همه چیزش را از دست داده، اما امیدش را نه. آدمی که می خواد دوباره شروع کنه و خسته نمیشه هیچ وقت. داستانش را شعر کرده بود و پشت به مردم، کف زمین نشسته بود و با گچ های رنگی داشت بقیه شعرش را نقاشی می کرد.
خوبه که کله سحر یه روزی که با ناامیدی شروع شده، یکی امید را یادت بیاره و بگه که زندگی توی دستاته.
قدرت تصمیم گیریم را از دست دادم
قدرت بینایی ام را هم انگار. دیروز بخاطر اینکه نمی تونستم آیکون پرینت را پیدا کنم هار هار گریه می کردم. بعد وسط گریه خنده ام گرفته بودم که خب من الان برای چی دارم اینطوری اشک می ریزم.
وقتی که ماشینه توی چند میلمتریم ترمز زد هم باز خنده ام گرفته بود جای ترس. اصلا نمی فهمیدم چرا وسط خیابون بودم وقتی چراغ قرمز بود و شب بود و بارون هم بود.
فکر می کنم مشکل اساسی الان اینه که فرماندهی کنترل ذهنم رفته الواتی اینقدر که اوضاع شیر تو شیره


دلم یه آغوش بزرگ امن می خواست که بهم بگه همه چی درست میشه دختر جون. نداشمتش اما. حالا حالا هم نخواهم داشت. تنها کاری که ازم براومد این بود که اینقدر زیر بارون راه برم که خیس خیس بشم و از زور خستگی برگردم خونه.

نوشتن روی صفحه سفید،  این قدرت را به آدم میده که بتونه از بالا و با فاصله به خودش، فکراش و موقعیتش نگاه کنه
خوندن دوباره  نوشته هایی که درباره خودمه همیشه کمکم کرده که بهتر ببینم و  راه حل پیدا کنم. درست مثل آدرمی که پیش مشاور می ره و خودش را بیان می کنه

از دست خودم عصبانی ام. بلد نیستم که باید چه کار کنم با حال الانم. مثل آدمهای گیج و ویج نشسته ام وسط معرکه دلم نمی خواهد بساط هفت بیجارم را جمع کنم.... هرکس دیگه ای جای الان من بود بلد بودم چکار کنم که حالش بهتر بشه، بخنده، زندگی کنه. برای خودم اما دلم نمی خواد نسخه بپیچم. انگار که لج کرده ام با خودم. توضیحش خیلی سخته ولی دلم فقط یه ویرانی بزرگ می خواد.
می خوام این همه دلتنگی را فریاد بزنم بلکه آروم بگیرم ونمی تونم. خجالت می کشم. خجالت می کشم از ژیلا، از امین، از مهسا، از همه اونایی که دردشون فقط دلتنگی نیست و نگرانی هم هست. که عزیزشون الان پشت اون دیوارهای بلند لعنتیه.
این خجالت اما چیزی از دلتنگی من کم نمی کنه. وقتی آدم نفسش بنده به یکی دیگه و فقط با بودن اونه که آروم می گیره. دوری اصلا هیچ درمونی نداره. ننشستم اینجا به زنجموره. دارم زندگی می کنم. درس می خونم. تفریح می کنم. خوش می گذرونم. اما دلتنگیه کم نمیشه. کمرنگ هم نمیشه.
شاید بیشتر از دلتنگی اینکه یه نیرویی خارج از اراده ما این دوری را بهمون تحمیل کرده ازارم می ده. اگه تصمیم گرفته بودیم که دو سال یا ده سال از هم دور باشیم، می تونستم از پسش بربیام. اما اینکه این مرزهای لعنتی دیوار شدن بین مون را نمی فهمم. اولین بار هم نیست این اجبار. از هم کم دور نبودیم توی این سالها، اما هر وقت که بخاطر دیوارهای بلندی که به روم قفل شده بود و مرزهایی که اجازه رد شدن ازشون را نداشتم جدایی را تحمل کردم، کم طاقت تر بودم.

از دست خودم عصبانی ام. بلد نیستم که باید چه کار کنم با حال الانم. مثل آدمهای گیج و ویج نشسته ام وسط معرکه دلم نمی خواهد بساط هفت بیجارم را جمع کنم.... هرکس دیگه ای جای الان من بود بلد بودم چکار کنم که حالش بهتر بشه، بخنده، زندگی کنه. برای خودم دلم نمی خواد نسخه بپیچم. انگار که لج کرده ام با خودم. توضیحش خیلی سخته ولی دلم یه ویرانی بزرگ می خواد.

زندگی، زندگی است

پل استر توی یک مصاحبه می گه:
"واقعیت این است که زندگی، زندگی است و همیشه افتضاح است. البته دوره‌هایی بهتر از دوره‌های دیگر هستند و رقت بار است وقتی احساس کنیم که الان همه چیز دنیا روبه راه است."

یه بخشی از حرفش درسته، اما اینکه جهان یه روزهایی خیلی مزخرف تر از حالا بوده، دلیل نمیشه که الان از وضعیتی که وجود داره رنج نبریم.
از وقتی یه دختر بچه خیلی کوچولو بودم، فکر می کردم باید قوی باشم، نباید از هیچی بترسم، نباید هیچ کس اشک من را ببینه، باید از پس هرکاری بربیام و بدتر از همه نباید دلتنگی کنم. نمی دونم همه اینها چطوری توی مغزم من فرو رفته بود که هنوز نمی تونم از سیطره شون خلاص بشم و خجالت می کشم وقتی که می ترسم و دلتنگ می شم.


گیج و ویج. سوار الاکلنگ. زندگی سینوسی

مصری ها هنوز توی خیابونن. شد نه روز اما هنوز نرفتن خونه. آخرین آماری که دیدم این بود که 300 تا کشته دادن تا حالا. خیلی ها این روزها می گن و می نویسن که چرا ما توی خیابون نموندیم و چرا از کشته دادن ترسیدیم و باید می موندیم و هزینه میدادیم.
من هنوز نمی دونم که آیا واقعا راه آزادی از جوی خون می گذره یا نه؟
می دونم که مردن تدریجی زیر سلطه یک حکومت دیکتاتور دردش شاید بیشتر از گلوله ای باشه که به قلب می شینه. می دونم برای ما آدمهایی که قرنهاست رنگ آزادی را ندیدیم، شاید اصلا راه مسالمت آمیزی وجود نداشته باشه.... اما این را می دونم که اون روزهایی که ادمها وسط خیابونهای تهران یکی یکی زمین می افتادن، قلبم هزار پاره شد.
چند روز پیش از آدمی که می گفت برای آزادی باید کشته داد، پرسیدم تو حاضری بهای این آزادی خون عزیزترینت آدم زندگیت باشه؟ جوابم را نداد.
من خرداد پارسال وقتی عزیزترین آدم زندگیم وسط خیابونهای تهران بود، خیلی به این سوال فکر کردم. هیچ وقت نگفتم نرو و به رفتنش هم افتخار کردم. اما با خودم که صادق باشم آزادی که بهاش خون عزیزترینم باشه را نمی خوام.
امروز که دیدم وزیر امور خارجه فرانسه گفته: در شان انسان نیست که به خاطر دفاع از عقاید جان انسان را از دست بدهد. یاد ترس های خودم افتادم
وقتی اشکهای اون دختر مصری را دیدم که می گفت می خواستن اعتراضشون مسالمت آمیز باشه و با خشونت های امروز نمی دونه کار به کجا می کشه. یاد عاشورای پارسال افتادم




چه اهمیتی داره که چند تا دریا از من دورتری وقتی  میشه برام از پشت همین مانیتور چند اینچی  کتاب شعر تازه ای که بدستت رسیده را بخونی و من زل بزنم توی چشمهات؟
چی از دست این مرزهای لعنتی برمیاد وقتی بعد خداحافظی اسکایپ را قطع نمی کنم و همینطور که دارم کار می کنم صدای تلق و تولوق کیبردت را می شنوم و خیال می سازم برای خودم که همین گوشه و کنار نشستی و مثل خیلی وقتها سرمون توی مانیتورهای خودمونه 


شده بودم مثل دختر بچه های پنج ساله ای که وسط خیابان پاهاشون را می کوبن زمین و جیغ می زنن و می خواهن به هر قیمتی که شده چیزی را که می خوان داشته باشن.
حالا دوباره همون زن 30 ساله همیشه ام، نه به خاطر اینکه فهمیدم دیگه پنج سالم نیست،  فقط برای اینکه جیغ و داد کردن  و پا زمین کوبیدن جواب نداد.
حالا دوباره دارم زندگی می کنم. خونه جدید خوب و آرامه. سه تا همخونه که دو تاشون صبح می رن و شب می یان و یکی شون شب می ره و صبح میاد. فعلا مکالمتون در حد سلام چطوری و چی کار می کنی و اینجا چه خونه خوبی هست بوده. یک کم که به عقب افتادگی های این مدت سر و سامان بدم باید برم کمی باهاشون معاشرت کنم. فعلا به اندازه چند سال نوری از همه چی عقبم.
دوباره تنهایی خودم را دارم و خوبه این. حداقل الان خوبه



تا حالا هیچ وقت به کسی و جایی اینطوری گره نخورده بودم، اینکه هیچ چیزی گارانتی نداره،همیشه یه اصل اساسی بود برام.
"از دست دادن" با اینکه برام اسون نبود، اما همیشه یکی از گزینه هایی بود که شاید پیش می آمد یا حتی انتخابش می کردم.
حالا اما چی شده که حتی فکر از دست دادنش یا نبودنش هم قلبم را تکون می ده؟


گاهی اوقات دگمه دیلیت بهترین گزینه است
باید ناراحت باشم ولی بیشتر از ناراحت بودن عصبانی ام.
وسط چمدان هایم نشسته ام و مثل همیشه دلم از رفتن به خانه ای که خانه ما نیست و موقت است و باید با دیگران قسمتش کنم گرفته
کی بود که خواب دیدی هر کدام مان یک طرف جاده ایم و هر قدر تقلا می کنی به من نمی رسی؟
صورتکم را محکمتر از همیشه بسته ام و با همه تتمه جانی که برایم مانده دارم می زنم به طبل بی عاری که شنیدم آن هم عالمی دارد.

حالت چطوره؟ الان برام سوال خیلی سختیه
  

همیشه به راه

همخونه ای هام دارن زندگی شون را جمع می کنن که برن آمریکا.یک عالم خرت و پرت  دادن به این مغازه های دست دوم فروشی که وسایل را  مجانی می گیرن و ارزون به نفع خیریه ها می فروشن.  تازه بعد از این خونه تکونی وسائل هاشون هشت تا چمدون شد.
از وقتی بار زدن و رفتن هی می گم باید خودم را سبک کنم. هرچی سبک تر بهتر. امشب می افتم به جون خرت و پرت هام و تا می تونم می دم برن.
 بار زندگی آدم که سنگین می شه انگار پاهاش هم گیر می کنه روی زمین.
سه ماه پیش که اسباب کشی کردم اینجا با چهارتا چمدون آمدم.... تازه بعد از رد کردن کلی خرت و پرت. 
خیلی وقتها دلم تنگ میشه برای زندگی که گذاشتم  و آمدم. برای همه چیزش. از کتابخانه ام گرفته تا فنجان های هفت رنگم.  تنها چیزی که آرامم می کنه اما همین سبک بالیه. همین که میشه همه چی را جمع کنم توی چند چمدان  و راهی بشم هر وقت که خواستم. خیلی وقتها حتی فکر می کنم یک کیندل بخرم و پرش کنم از کتابهای آن لاین و رویای کتابخانه درست و حسابی که دیوارهای خونه ام را پر کنه هم فراموش کنم. درسته که نگاه کردن به کتابخانه و راه رفتن جلوی قفسه هاش قلب آدم را جلا می ده. اما به حسرت وافسوس جا گذاشتنشون نمی ارزه. 

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...