دستهایش

دلم برای یکی در حد مرگ تنگ شده و راه و بیراه بهانه می‌گیرد، از ان دلتنگی‌هایی که احساس می کنی نه آخر دارند و نه درمان. بعد وسط همه این بی‌قراری، عکس‌های نسرین ستوده را می بینم، با دست‌های دستبندزده‌اش که به تمام صورت می‌خندد. دلتنگی‌ها کم نمی‌شود، امید می‌گیرم اما از دستهای برافراشته قفل شده نسرین و لبخند مثل خورشیدش.

۱ نظر:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...