يادم باشه كه بنويسم ازش
وقتی که امید به دیدار دوباره نداری یا نمی دونی دوباره کی فرصت دیدار محیا می شه٬ دلتنگی را طوری به دورترین نقطه از خودت می فرستی که از فشارش به قلبت در امان باشی. گیرم که یک زخم کهنه کمرنگ و پردرد همیشگی بشه اون دورها٬ ولی قدرتش برای مچاله کنندگی قلب نه که از دست بره٬اما کمتر میشه.
فاصلهای که میتونه به دیدار ختم بشه اما جنسش فرق میکنه. دلتنگی میاد توی زندگی روزمرهات و گاه تنها چیزی که دلت می خواد فقط اینه که بلیط بخری برای یک فنجان چای و یک عصر برای پرحرفیهاتون.
آينده اي كه مي گريزد
اين احساس ناامني، احساس اسيب پذيري، احساس كسي كه انگار زيرپايش خالي شده، اين احساس ترس در برابر انچه مي خواهي اما نمي شناسي، آيا بهاي رسيدن به آن آينده اي است كه همچنان از ما مي گريزد؟
*كمونيسم رفت، ما مانديم و حتي خنديديم
اسلاونكا دراكوليچ
تا آن روز بزرگ آزادی
. من عاشق رنگم و معروفم به لباسهای رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج کلمهای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...
-
. یک ماه و نیم پیش که از رفتن نوشته بودم، هنوز مطمئن نبودم که راهی میشم. حالا اما دو هفته است که اومدم و انگار در ادامهی همان مسیر شش سا...
-
. یک مرحلهای از نوشتن است که رابطه من و کلمهها کاملا مکانیکی میشه . بغضهام را کردم، اشکهام را ریختم، خشمهام را ف...
-
اگر همه چیز همانطور که پیشبینی میکنم جلو بره، ۲۰ ژانویه میروم به دابلین که برای تولد سه سالگی دخترک آنجا باشم و بعد از یک هفته یا ...