يادم باشه كه تابستان بود اما سرد بود

يادم باشه كه ٢٧ جولاي ٢٠١٥ بود
يادم باشه كه بنويسم ازش
وقتی که امید به دیدار دوباره نداری یا  نمی دونی دوباره کی فرصت دیدار محیا می شه٬‌ دلتنگی را طوری به دورترین نقطه از خودت می فرستی که از فشارش به قلبت در امان باشی. گیرم که یک زخم کهنه کم‌رنگ  و پردرد همیشگی بشه اون دورها٬ ولی قدرتش برای مچاله کنندگی قلب نه که از دست بره٬‌اما کمتر میشه.
فاصله‌ای که می‌تونه به دیدار ختم بشه اما جنسش فرق می‌کنه. دلتنگی میاد توی زندگی روزمره‌ات و گاه تنها چیزی که دلت می ‌خواد فقط اینه که بلیط بخری برای یک فنجان چای و یک عصر برای پرحرفی‌هاتون. 

آينده اي كه مي گريزد

اين احساس ناامني، احساس اسيب پذيري، احساس كسي كه انگار زيرپايش خالي شده، اين احساس ترس در برابر انچه مي خواهي اما نمي شناسي، آيا بهاي رسيدن به آن آينده اي است كه همچنان از ما مي گريزد؟

*كمونيسم رفت، ما مانديم و حتي خنديديم
اسلاونكا دراكوليچ
دلم دفترچه‌های یادداشت روزانه‌ام را می‌خواد. همان‌هایی که از ۱۵ سالگی با جدیت سیاه‌شان می‌کردم. کی فکرش را می‌کرد یک روزی بیافتن گوشه یک زیرزمین و دستم بهشون نرسه و  نتونم روزهای سرگشتگی بهشون پناه ببرم و ببینم آخرین باری که اینطوری دلم رفتن می‌خواست٬ چی کار کردم؟


یک دردهایی هم هست که تمام نمیشه، حتی کم رنگ هم نمیشه. فقط ته نشین میشه. ته نشین که می شه معنی اش این نیست که هربار قلبت را فشار نده و اشکت را روان نکنه. ته نشین شدن فقط کمک می کنه که متوقف نشی.  که حتی وسط اشک هم جلو بری٬ حتی با امید.

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...