.
من هیچوقت آزاد نشدم. یکی از زنهام، جا موند اونجا. با چشمهای مبهوت و زل زده به هیچکجا. چسبیده به لولهی آبگرمی که توی بند دو بالا، روبروی تلفنها است. کاپشن سبز و جین آبی گشاد پوشیده و مثل بید میلرزه. نیومد با من. از همون روزی که صبحش راحله اعدام شد و عصرش اسم من را برای آزادی خوندن، چسبیده به اون لوله.
من بیشتروقتها وانمود میکنم که نیست، نبوده، نمیشانسمش، بعضی وقتها مثل امشب اما چشمهام توی بدن اون باز میشن. رو به اون راهروی ال شکل پر از دودی که همیشه میترسیدم ته نداشته باشه. من، اون منی که الان هزاران فرسنگ دورتر از اونجاست، هی محکم پلک میزنه، هی تند تند میگه :«نترس، نفس بکش» اما فایده نداره، مثل اون غول چراغ علاالدین که کمکم دود میشد و میرفت توی چراغ، محو میشم و همهجام ذره ذره اونجا بهم میرسن. دستهایی که یخ زدن، پاهایی که میلرزن، چشمهایی که اشکش بند نمیاد، قلبی که توی سینه جا نمیشه.