سیگارش را آتش زد: «سالهاست كه دارم تكه تكهی این ماشین را از هم باز میكنم و از نو جور بهتری میبندم. نه مردم پیش از ما فهمشان بیشتر از ما بوده، و نه بزرگترهامان. تمام این داوریها هم برای آدمِ متوسط است. من خودم را كشته ام تا بفهمم چه چیز خوب است و چه چیزی بد، و چرا. پس هر چه را خود درست بدانم بدان عمل میكنم؛ حتا اگر همهی شش میلیارد مردم این سیاره بگویند غلط است. راحتت كنم، برای من دیگر هیچ چیزی تابو نیست.»
کجا خواندم این را؟ یادم نیست؟ شاید در یکی از کتابهای رضا قاسمی