‏نمایش پست‌ها با برچسب اسمم چی بود؟. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب اسمم چی بود؟. نمایش همه پست‌ها

اسمم چی بود؟

وسط ایستگاه قطار، خیره شده بود به رفت و آمد آدم‌هایی که چمدان‌هایشان را پشت‌سرشان می‌کشیدند و خودش، با آن کیف کوچک پارچه‌ای قرمز روی دوشش، نمی‌دانست که آنجا چه می‌کند. نمی‌دانست که باید قدم‌هایش را تند کند و برود به طرف قطاری که تا چند دقیقه دیگر راه می‌افتد، یا پشتش را به قطار کند و دنبال در خروج بگردد؟
پاهایش چسبیده بود به زمین و دست‌هایش تند تند روی دگمه‌های تلفن می‌چرخیدند.
فایده نداشت اما. زور انگشت‌هایش برای باز کردن قفل کم بود؟ یا رمز تلفن از یادش رفته بود؟
نقشه را لازم داشت که بداند کجاست. که بداند از کدام طرف باید برود. ذکر نترس، نترس گرفته بود و فقط یادش بود که چند دقیقه بیشتر طول نمی‌کشد.


اسمم چی بود؟

می‌خواست که قلبش زنده بماند، اما در یک بدن بدون حافظه. در بدنی که رد ترس‌ها و زخم‌هایش از مغزش به تنش نرسیده باشد. برای همین بود که آن‌نقدر گشت تا یکی را پیدا کرد که حافظه‌اش را از دست داده بود و برای زنده ماندن، فقط یک قلب می‌خواست. می‌خواست قلبش را به تن زنی پیوند زنند که سال‌هاست فراموشی گرفته. به زنی که هر روز صبح جلوی آینه یک اسم جدید روی خودش می‌گذارد و تا شب همه چیز رو فراموش می‌کند.

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...