میخواست که قلبش زنده بماند، اما در یک بدن بدون حافظه. در بدنی که رد ترسها و زخمهایش از مغزش به تنش نرسیده باشد. برای همین بود که آننقدر گشت تا یکی را پیدا کرد که حافظهاش را از دست داده بود و برای زنده ماندن، فقط یک قلب میخواست. میخواست قلبش را به تن زنی پیوند زنند که سالهاست فراموشی گرفته. به زنی که هر روز صبح جلوی آینه یک اسم جدید روی خودش میگذارد و تا شب همه چیز رو فراموش میکند.