قراره برگردم لندن. فکر میکنم تصمیمم را گرفتهام. بعد از دو سال و یک ماه در راه زندگی کردن، دلم برگشتن به خانه میخواهد.
میخواهد؟
یک طوری تصمیم بزرگی برای من است که موقع نوشتنش دستم می لرزد. اما واقعیت این است که دارم برمیگردم و حتی خانه هم پیدا کردهام.حالا فقط باید تصمیم بگیرم که بعد از کریسمس میروم یا بعد از نوروز؟
قرار شده برای شین مفصل بنویسم که چرا میخواهم برگردم. شاید یک کپیاش را هم گذاشتم اینجا که هروقت یادم رفت بخوانمش.
قبل از این که هوایی برگشتن به خانه {خانه؟؟؟؟} شوم، میخواستم بارم را از اینی هم که هست سبکتر کنم و بروم جنوب اروپا. همان نقشهی قدیمی که از پورتو شروع کنم، خط کنار دریا را بگیرم و بروم و بروم. بعد، یک جایی احساس کردم که رفتن هم دیگر فایده ندارد. یا شاید دیگر لازمش ندارم. هنوز درست نمید انم کدامش است. شاید اینطور باشد که فکر کردم خیلی راه رفتم و زهر همه چیز از تنم بیرون ریخت و حالا میشود که کمی بنشینم.یا شاید اینطور شده که تکههای از هم جدا شدهی خودم را پیدا کردم. پیدا کردن که نه. دیدمشان که چطور از هم جدا شدهاند و حالا شاید بشود یک جا بنشینم و ببینم میتوانم یک طوری بهم بچسبانمشان یا نه؟
شاید هم خودم را میخواهم بچسبانم. به چی؟ به شهر مثلا. به همان چند تا آدمی که توی آن شهر دارم. به آن فضای شلوغ پلوغ و از همه جاییه لندن که میشود در آن پنهان شد، پناه گرفت، گم شد، وصل شد. میشود؟؟؟؟؟؟؟؟؟