پنج شش سال پیش بود که با میم کنار نهر آب راه میرفتیم و من دست و پا میزدم که بگم نمیتونم بفمم چی واقعیه و چی نه.
دنبال واقعیت بودم. واقعیتی که وجود داشته باشد و ساختهی ذهن من نباشه.
یادم نیست که نتیجه اون حرفها به کجا رسید، چند سال بعدش اما، اتصال خودم با تنها چیزی که واقعا واقعی بود را هم قطع کردم و مثل یک بادبادک رها شدم. مثل بادبادکی که نخش به هیچی گیر نمیکنه.
اون موقع حواسم نبود که دارم چه کار میکنم. همه چیز خیلی غریزی جلو میرفت. دیشب بود که فهمیدم، دیگه هیچ چیز واقعیای برام وجود نداره. دیشب توی اون دقیقههای آخر زنده بودن دیروزم، وقتی درست توی اون لحظهی رها کردن خودم از بیداری بودم، برای اولین بار فهمیدم، وسط همه آدمها و مکانها و هویتهایی که یکی یکی خودم را ازشون قطع کرده بودم، فقط یک چیزی بود که من را هنوز به همهی اونها و یا شاید خاطرهی همه اونها وصل کرده بود. حتمن برای همین هم بود که دل کندن ازش اینقدر سخت بود. حتمن برای همینه که اینطور هنوز ازش فرار میکنم. شاید برای همین بود که همه چیز را طوری چیدم که حتی مسئولیتش روی دوش من نباشه. این یکی رو، این آخری رو نه.
حالا بدون هیچ چیز واقعی که بهش وصل باشم، انگار اون آرزوی هزارسالهی آدم نامرئی بودن، برآورده شده و این یکی انگار واقعیه.