از کابوس‌ها

.
یک ماهه که هرشب خواب می‌بینم، مفصل و با جزئیات. نمی‌دونم واقعا چند دقیقه از هفت-هشت ساعتی را که بیدار نیستم، خواب می‌بینم، برای خودم اما اینطوره که انگار تمام شب را خواب دیده‌ام.

دیشب خواب آرش را دیدم. نمی‌دانم کجا بودیم و چه کرده بودیم، اما می‌خواستند ما را ببرند زندان. مامورها بالای سرمان ایستاده بودند و من داشتم سر صبر کوله‌ی زندانم را می‌بستم. لباس گرم، لباس زیر، کتاب،.... یک کوله کوچک بیشتر نمی‌توانستم ببرم و می‌دانستم که حالا حالاها قرار نیست بیرون بیایم. بیشتر از اضطراب و نگرانی، وسواس داشتم که کدام لباس و کتاب‌ها را با خودم ببرم. کتاب‌ها را از زیر میز تلویزیونم در خانه‌ی لندنم برمی‌داشتم، لباس‌ها را از کمد خانه‌ی لویزان، خوبی خواب این است که چند قدم برمی‌داری و از نشیمن خانه‌ات در لندن، به اتاق خواب خانه‌ی مادری‌ات در تهران می‌روی. گوشه آن خانه‌ای که معلوم نبود کجاست، آرش ایستاده بود. نه مثل من در هول و ولوای وسیله جمع کردن برای زندان بود و نه اصلا عین خیالش بود که مامورها، غرولند کنان منتظرند که ما را ببرند. من همانطوری که مثل همه عمرم به فرار فکر می‌کردم، دلم قرص بود که آرش هم آنجاست و قرار است با هم برویم. تکیه داده بود به دیواری که نزدیک در خانه بود. مطمئن و‌مهربان، مثل یکی از عکس‌هایش که داشت به زهرا نگاه می‌کرد.

چشمهایم را که باز کردم، یادم افتاد که آرش مرده.

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...