‏نمایش پست‌ها با برچسب از کلمه‌ها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب از کلمه‌ها. نمایش همه پست‌ها

کلمات

.
تنها چیزی که شاید یک روزی بتونه نجاتم بده، قصه نوشتنه. یک شادی‌ها و غم‌ها و ترس‌هایی هستند که فقط وقتی می‌شه ازشون گفت که از خودت جداشون کنی. که اصلا بشن قصه‌ی یک آدم دیگه و تو فقط تماشا کنی که کجا می‌رن و رد پاشون را ثبت کنی.

کلمات

 

.

یک مرحله‌ای از نوشتن است که رابطه من و کلمه‌ها کاملا مکانیکی می‌شه. بغض‌هام را کردم، اشک‌هام را ریختم، خشم‌هام را فروخوردم، هیجان‌هام را پشت‌سر گذاشتم و مطلب را نوشتم. حالا مثلا گیر این هستم که ویرگول و نیم‌فاصله‌ها درست باشند و جایی «را» و «که» اضافه نباشه. بعد درست توی همین جایی که مطلب را دیگه نمی‌خونم و فقط می‌بینم، یک جمله و یک کلمه من را پرت می‌کنه به عمیق‌ترین رابطه‌ی احساسی‌ام با نوشته و خب تا برگردم به ادیت مکانیکی، یک قرن طول می‌کشه.


کلمات

 .



تصویری که این روزها از خودم دارم گره خورده به اشک، این تصویر را دوست ندارم. باید اشک‌ها را کلمه کنم. اضطراب‌ها را کلمه کنم. خشم را کلمه کنم. فقط کلمه است که نجاتم می‌ده اگه نجاتی وجود داشته باشد.

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...