.
تنها چیزی که شاید یک روزی بتونه نجاتم بده، قصه نوشتنه. یک شادیها و غمها و ترسهایی هستند که فقط وقتی میشه ازشون گفت که از خودت جداشون کنی. که اصلا بشن قصهی یک آدم دیگه و تو فقط تماشا کنی که کجا میرن و رد پاشون را ثبت کنی.
.
یک مرحلهای از نوشتن است که رابطه من و کلمهها کاملا مکانیکی میشه. بغضهام را کردم، اشکهام را ریختم، خشمهام را فروخوردم، هیجانهام را پشتسر گذاشتم و مطلب را نوشتم. حالا مثلا گیر این هستم که ویرگول و نیمفاصلهها درست باشند و جایی «را» و «که» اضافه نباشه. بعد درست توی همین جایی که مطلب را دیگه نمیخونم و فقط میبینم، یک جمله و یک کلمه من را پرت میکنه به عمیقترین رابطهی احساسیام با نوشته و خب تا برگردم به ادیت مکانیکی، یک قرن طول میکشه.
.
. من عاشق رنگم و معروفم به لباسهای رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج کلمهای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...