‏نمایش پست‌ها با برچسب گالوی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب گالوی. نمایش همه پست‌ها

می‌شد حتی بمیرم و هیچ کس نبینه که مردم


هی شبیه زن هایی می‌شم که نمی فهمیدمشون. که تعجب می‌کردم ازشون. حتی اینقدر شبیه‌شون که نمی‌تونم بنویسمش.
دستام دوباره می‌لرزن. اما دلم نمی‌خواد حرف بزنم. حاضرم بمیرم اما حتی یک کلمه هم حرف نزنم. می‌دونم دهنم را که باز کنم طوفان شروع می‌شه. برای همینه که این نقابه را اینطور سفت بستم؟ اینقدر سفت که یک ذره از این طوفان هم ازش درز نکنه؟ از طوفان می ترسم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا خفه شدم؟ همه‌اش از ترس نیست. نمی‌دونم چی می‌خوام اصلا. نمی‌دونم حتی چی درسته و چی غلط. زخمی‌ام فقط. شر و شر داره خون ازم میاد و من هی پنبه می‌چپونم توی جای زخمم.
دلم می‌خواد برگردم گالوی. همون اتاق کوچولوی خونه مری. یه جور امنیتی اونجا داشتم که هیچ وقت دیگه توی زندگی‌ام تجربه‌اش نکردم. هیچ کس من را نمی‌شناخت. تنهای تنهای تنها بودم و می‌شد ساعت‌ها و ساعت‌ها، گوشه اتاق خود، مچاله بشم و کسی نخواد از اون گوشه بیرون بیاردم. حتی کسی نبینه که اونجا مچاله شدم. می‌شد وقتی در حال جنون بودم برم برای خودم مست کنم. کنار اب راه برم و راه برم و راه برم. می‌شد حتی بمیرم و هیچ کس نبینه که مردم.

....

بالاخره چمدان ها را برداشتم و راه افتادم. دلم برای آن شهر فسقلی و  ساحل آرام و خیابان های پر از زندگی‌اش تنگ می شود.نمی دانم دوباره بشود جایی زندگی کنم که آدمهایش بدون بهانه توی ایستگاه اتوبوس یا صف خرید سر صحبت را با تو باز کنند و بنشینند به گپ و گفت یا نه؟ اما شهر جدید را هم دوست دارم. آنجا با همه قشنگی و آرامشش، برایم کوچک بود. آدم زندگی در شهرهای خیلی کوچک نیستم هنوز. شاید هم چون آنجا خیلی تنها بودم کمی سخت گذشت.
هر چه که بود یک سال خوب  پر از آرامش  و آزادی و امنیت داشتم. چیزی که مدتها بود از من دریغ شده  بود
اینجا را هم دوست دارم، خانه  جدید را بیشتر از قبلی دوست دارم. آن زندگی بین المللی مان که هرکدام از یک گوشه جهان بودیم را دوست داشتم اما ادم آنهمه مقررات سفت و سختی که صاحبخانه وضع کرده بود نبودم و کلافه می شوم  وقتی باید ونباید دورم را بگیرد.
هنوز کشف شهر تازه را شروع نکرده ام. باید صبح ها زودتر بزنم بیرون و وسط درس و مشق چهارگوشه شهر را هم ببنیم. باید  دوربینم را بیرون بیاورم. عکس بگیرم. ادم پیدا کنم. فیلم ببنیم. و وسط همین روزهای پادرهوایی که نمی دانم چند ماه  قرار است اینجا ماندگار باشم هم زندگی کنم


برگشته ام به شهر کوچکم دوباره، بیست روزی نبودم و حالا که برگشته ام احساس آرامش و امنیت دارم. یک چیزی شبیه برگشتن به خانه. امروز که زندگی دوباره روتین دانشگاه رفتن و ناهار کنار کانال آب خوردن و به مرغ ماهی خوارها و اردگ ها و کبوترها غذا دادن شد، کمی ترسیدم از این همه خوشی و آرامش. گاهی اوقات دلم می خواهد چمدان هایم را در همین شهر هشتاد هزار نفری باز کنم و همینطور آرام و بی صدا ریشه بدوانم. نمی شود اما، حیف. چند هفته دیگر باید از اینجا هم بروم. دلم برایش تنگ می شود می دانم. اصلا اینکه از خوش و آرام بودن این روزهایم می ترسم برای همین است که می ترسم دل ببندم به اینجا.
کم کم دارد برایم از غریبگی درمی اید و شبیه خانه می شود. این را همان اولین باری که بعد از سفری یک ماهه برگشتم و و ماموری که پاسپورتم را مهر می کرد به فارسی به من سلام گفت، فهمیدم. وقتی که به فارسی سلام کرد و به انگلیسی خوش آمد گفت و من بغض کردم از یادآوری هراسی که هربار در گیت فرودگاه تهران داشتم.

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...