‏نمایش پست‌ها با برچسب از دلخوشي ها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب از دلخوشي ها. نمایش همه پست‌ها

خانه

 

.

این روزها از ته ته ته قلبم خوشحالم. یک خوشحالی عمیق که هیچ اما و اگری نداره و هیچ لکه‌ی خاکستری‌ای روی شادی‌ام نیافتاده. 

حسم مثل وقتیه که جنگ تمام شد، بابا بعد از هشت سال جنگ و دو سال «پاسدار صلح» بودن از جبهه برگشت و ما هم برگشتیم به تهران. ۱۱ ساله بودم و بعد از اون سال‌های پر از نگرانی و تاریکی و ترس برای اولین بار طعم ثبات و آرامش را می‌چشم.


از سرخوشی‌ها

امسال روز تولدم خیلی خوشحال بودم. هوا آفتابی بود، از روز عید تا الان را حسابی رقصیده بودم و خوش گذرونده بودم، دلم سبک بود و خودم رها.

مثل خواب

تمام این یک ماه، می‌دونستم که همه چیز فقط یک خواب شیرینه. هر بار که به صورت مثل ماه مامان نگاه می‌کردم حواسم بود که چند روز دیگه از این رویا بیدار می‌شم و دیگه کنارم نیست که هرقدر بخوام ببوسمش، قربون صدقه‌اش برم و خودم را مثل یک دختربچه لوس توی آغوشش جا کنم. 
تمام این یک ماه را بیشتر از هروقت دیگه‌ای در عمرم، توی لحظه زندگی کردم. نه به دلتنگی‌های این چهار سالی که ندیده‌ بودمش فکر کردم و نه به فردای بعد از این یک ماه که دوباره دلتنگی‌اش را خواهم کرد. تمام این یک ماه تا تونستم کنارش خوش گذروندم. 
شب‌ها کنارش خوابیدم و هربار که چشمم را باز کردم با نگاه کردن به روی ماهش و شنیدن صدای نفس‌هاش آرام گرفتم. صبح‌ها دیرتر بیدار می‌شدم که صدای تق و توق‌های همیشگیش را بشنوم و دلم قرص بشه از بودنش. تا تونستم دست‌های قشنگش را که کم‌کم دارن چروک می‌شن توی دستهام گرفتم، تا تونستم وقت و بی‌وقت بوسیدمش، تا تونستم مثل همیشه براش پرچونگی کردم و باهاش عکس انداختم. 
با همه این خوشی‌ها، هربار که نگاهش می‌کردم، می‌دونستم که این دنیا مال من نیست و کمی دیگه پلک‌هام را که بهم بزنم، پرت شدم توی دنیای خودم. توی دنیایی که دیگه دستم به مامان نمی‌رسه و سهمم از او فقط لبخندهای قشنگ و صدای مهربونش از پشت مانیتور تلفنه. 
تمام این یک ماه اما اینقدر حواسم به کوتاهی این روزها بود که می‌دونستم حیفه با غصه خوردن هدرش بدم. تا لحظه آخر گفتیم و خندیدیم و با ماکت سردار آزمون توی فرودگاه عکس گرفتیم و حتی اون وقتی که توان بیرون اومدن از آغوشش را نداشتم، هم مسخره‌بازی درآوردیم و مثل همیشه، نگذاشتیم اشک‌هامون پایین بریزن.
 اصلا مگه میشه وقتی که مامان هست، حتی اگه لحظه خداحافظی باشه و ندونم دوباره کی می‌بینمش، اشک ریخت؟ توی همه این ۱۰ سالی که ازش دورم و همه۲۸ سالی که کنارش بودم، هرحالی که داشتم و رابطه‌مون هرقدر خوب یا بد بوده، صداش، فقط شنیدن صداش، دلم را آرام کرده و قلبم را مطمئن، چه برسه به اینکه توی آغوشش باشم، حتی آغوشی که می‌دونم چند ثانیه دیگه باید خودم رو ازش بیرون بکشم.

جزيره

شادي و نگراني تواماني كه توي دلم دارم بيشتر از اونه كه بتونم تنهايي تحملش كنم. توي فرودگاه جلوي پنجره اي نشستم پريدن طياره ها را تماشا مي كنم و منتظرم يكي شون منو ببره دوبلين. 
اونجا كه باشم همه چي اسون تره
 ديروز يك كوله سبز جادار خريدم و خوشحالم كه با چمدون سفر نمي كنم. اصلا اون سبكباري كوله است كه سفر رو سفر مي كنه. 
خوبه كه ادم جايي و كسايي را داشته باشه كه وقت بي قراري بهشون سفر كنه. هرچند با تموم شدن درسم و به تبعش ويزاي دانشجويي ام، از دفعه بعد ديگه بايد براي همين جزيره ارامش هم ويزا بگيرم ديگه و اين اخرين باره كه هر وقت هوسش كنم ميشه با تو كليك بليط بخرم و بپرم برم اونجا. 

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...