جزيره

شادي و نگراني تواماني كه توي دلم دارم بيشتر از اونه كه بتونم تنهايي تحملش كنم. توي فرودگاه جلوي پنجره اي نشستم پريدن طياره ها را تماشا مي كنم و منتظرم يكي شون منو ببره دوبلين. 
اونجا كه باشم همه چي اسون تره
 ديروز يك كوله سبز جادار خريدم و خوشحالم كه با چمدون سفر نمي كنم. اصلا اون سبكباري كوله است كه سفر رو سفر مي كنه. 
خوبه كه ادم جايي و كسايي را داشته باشه كه وقت بي قراري بهشون سفر كنه. هرچند با تموم شدن درسم و به تبعش ويزاي دانشجويي ام، از دفعه بعد ديگه بايد براي همين جزيره ارامش هم ويزا بگيرم ديگه و اين اخرين باره كه هر وقت هوسش كنم ميشه با تو كليك بليط بخرم و بپرم برم اونجا. 

۲ نظر:

مژگان گفت...

فایده تو توی این جزیره باشی و من نبینمت

... گفت...

می خواستم بیام ببینمت مژگان، ولی نشد. خیلی کوتاه بود. ببخش واقعا.

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...