همه چیز بیشتر از اینکه واقعی باشه، انتزاعیه.  من دارم واقعی زندگی می کنم اما همه چیز انگار روی کاغذ یا حتی مانیتور جلوی منه و من از کلیت ماجرا فاصله دارم.  دلم می خواست این فاصله کمکم کنه که مهره ها را، خط ها را،  راه ها را اونطوری که خودم می خواهم بچینم و جلو ببرم، اما نمیشه. خودم هم توی اون کاغذ یا مانیتوره هستم. درست مثل خواب چند شب پیش که بین نقشه‌ ای که یه جاهاییش کوچه های تهران بود و یه جاهایی کوچه های استانبول گیر افتاده بودم و خودم، خودم را  با فاصله و وسط اون کوچه ها می دیدم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...