هنوز نمي توانم به اين فكر كنم كه مثلن تا ده سال ديگر همين شهري باشم كه الان هستم. اينجا را خيلي زياد دوست دارم، هيچ برنامه مشخصي هم براي رفتن ندارم. اما وقتي كه مثلن از يك كاناپه خوشگل يا كتابخانه بزرگ خوشم مي ايد و دلم مي خواهد داشته باشمش ناخودآگاه فكر مي كنم شايد بند و بساطم را گذاشتم و رفتم و بهتره كه دلم گير چيزي نباشه. زندگي بلند مدت در يك شهر كه زماني برايم بديهي بود حالا يك چيز عجيب و غريب است و عجيب تر از ان دل بستن است. خوش مي گذرانم ، لذت مي برم اما حواسم هست كه دل نبندم يا حداقل جوري دل نبندم كه بعدها پدر دلم دربيايد از دلتنگي
تا آن روز بزرگ آزادی
. من عاشق رنگم و معروفم به لباسهای رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج کلمهای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...
-
یک مرحلهای از سفر هست که به اندازه خود سفر و شاید حتی بیشتر از روزی که پا به راه می شوی لذت دارد. همان موقعی که بلیطت را خریده ای و هی و...
-
چرا اینطوری لق میزنم؟ انگار که گربهای باشم که یکی از سیبلهایش را کندهاند یا آدمی که دارد بدون چوب دستی روی بند راه میرود. حق دارم خب....
-
قلت می زنم میان امیدی و ناامیدی. میان روزهای روشن و تاریک. می ترسم. اضطراب دارم اما دلم خوش است که دارم دنیای جدید را تجربه می کند؟ می ارزد...
۱ نظر:
من از اول موقتي زندگي كرده ام. تمام بيست و پنج سالي كه ايران بودم و شش سالي كه كابلم . خودم را درگيز خريدن و وسيله و دلبستگي نميكنم براي روزي كه ميخواهم ترك كنم اينجارا. گاهي دلم ميخواهد ريشه دار بشوم يك جا. كاش!
ارسال یک نظر