‏نمایش پست‌ها با برچسب برلین. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب برلین. نمایش همه پست‌ها

خداحافظ برلین

حالا، بعد از دو هفته می‌تونم بگم که به احتمال خیلی زیاد راهم را به طرف پرتغال ادامه می‌دم و برنمی‌گردم برلین. چندباری هم اینجا نوشتم که چه سخت بود این تصمیم. همون روز اولی که پایم را در برلین گذاشتم امید گفت که برلین مثل باتلاق می‌مونه و هرکی بیاد اینجا گیر می‌کنه و نمی‌تونه بره. راست می‌گفت. منی که برای یک ماه و نیم رفته بودم هم شش ماه موندگار شدم و این وسط‌ها هرجا رفتم دوباره برگشتم به برلین.
به غیر از کتابخانه‌ی فارسی که به‌خاطر کارم لازم داشتم نزدیک باشم و یکی از بهانه‌های مهم برلین موندم بود. خود شهر هم من را گیر انداخته بود. برلین یک سبُکی مخصوص خودش را داشت که توی کلان‌شهرهای دیگه ندیده بودم. آدم‌ها آرام بودن و اون استرس و شتاب شهرهای بزرگ دیگه را نداشت. شهر بزرگ بود و تو خاطرت جمع بود که هزار گوشه برای کشف داره و پر از اتفاق‌های سیاسی و فرهنگیه. اما در کنار این آرام هم بود. خوبی بزرگ دیگرش برای من کافه‌های الترناتیوش بود. خوشگل و دنج و دل‌ربا. با اینترنت و پریز برق کافی و میزهای خوب و امکان اینکه ساعت‌ها بشینی و کار کنی. فرصت که کنم باید لیست کافه‌های محبوبم را اینجا بگذارم. 
دیگه چی‌هاش را دوست داشتم: بی‌تکلف بودن مردم حداقل در محله‌های آلترناتیوی که من زندگی می‌کردم. به غیر از یک ماه و نیمی که شمال برلین بودم بقیه‌اش را در نوی‌کلن و کوریزبرگ بودم و سرخوش از دوچرخه‌سواری مردم، بازارچه‌های محلی که همه جا بودند. بازارچه‌های دست دوم فروشی قشنگ‌، رستوران‌های ارزان و خوشمزه‌ای که بعضی‌هاشون خانوادگی اداره می‌شدند، رودخانه‌ای که محله را در آغوش گرفته بود و شهری که سبک‌های زندگی متفاوت را انگار با سرخوشی پذیرفته بود و این راحت بودن آدم‌ها، بهش سبُکی داده بود. در کنار همه این‌ها ارزان بودن زندگی هم بود که خب برای منی که از دوبلین و لندن به اونجا رفته بودم به شدت خوش‌آیند بود.
به غیر از این بهانه‌های کوچک خوشی، برلین از لحاظ سیاسی شهر زنده‌ای بود و یکی از بهترین شهرها برای کسی که می‌خواهد به صورت فعال با یک جریان سیاسی یا اجتماعی همکاری کند. به غیر از فضای ایرانی‌اش که ظرفیت خودش را دارد، فضای محلی شهر هم به شدت حساس و فعال است و خب این هم یکی دیگر از انگیزه‌های قوی‌ام برای برلین ماندن بود.
تاریخچه برلین و آنچه در دوران نازی‌ها و جنگ جهانی بر این شهر گذشته، هم بخشی از هویت برلین است. خیلی وقت‌ها وسط همین گز کردن‌های ساده در خیابان‌های برلین، شهر با نمادهایی که همه جا ردپایشان دیده می‌شود به یاد آدم می‌آورد که چه روزهای سرد و سختی را پشت سر گذاشته تا به اینجا برسد که آغوشش را برای همه «دیگری» ها باز کند.
در کنار همه اینها، در برلین دوستی ساختم. دوستی‌هایی که اگر می‌ماندم حتمن عمق بیشتری پیدا می‌کردند و همین الان هم برایم کلی ارزشمند هستند و پنجره جدیدی را به رویم باز کرده‌اند که امیدوارم همیشه باز بماند.
تازه همه این چیزی که من از برلین حس کردم، فقط بخش کوچکی از برلین بود. تمام این مدت را به شدت مشغول کار بودم و هنوز کلی موزه و نمایشگاه و خیابان قشنگ و بازارچه و دریاچه و ... در برلین است که ندیده‌ام. با همه اینها اما انگار دارم از برلین خداحافظی می‌کنم که نمانم و بروم و همان کوچ‌نشینی باشم که می‌خواستم باشم.
الان بعد از یک سال و سه ماهی که کوچ‌نشین هستم و از شهری به شهر دیگر می‌روم، اگر بخواهم سخت‌ترین چالشم را بگویم: بی برو و برگرد، خداحافظی کردن با شهری است که ترکش می‌کنم. هربار، با اینکه شوق رفتن به جای جدید را دارم اما ترک کردن شهری که چند ماهی انجا لنگر انداخته بودم هم سخت است. اینقدر سخت که گاهی حتی فکر می‌کنم اصلا همین جا بمانم. که خب نمی‌مانم و حالا می‌دانم این وسوسه ماندن، زودگذر است و خیلی نباید جدی‌اش بگیرم.
خیلی حرف‌های دیگر درباره برلین را هم سپهر و امید، در این برنامه رادیویی گفته‌اند.


زندگی سینوسی

امروز وقتی سردبیرم گفت که همه ۳۰ هزار کلمه‌ای که نوشتی را قصه کن. لپ‌تاپ را بستم، رفتم خونه، کتونی‌هایم را پوشیدم و چند ساعتی راه رفتم. لازم داشتم هی برم و برم و فکر کنم که قصه را از کجا شروع کنم. نیم ساعت اول، میکروفن را وصل کرده بودم به موبایلم و فکرها را بلند بلند دوره می‌کردم که ضبط بشن. بعدش، هدفن را گذاشتم توی گوشی‌ام  و صدای زنی که برام جلد سوم کتاب ناپلی‌های النا فرانته را می‌خونه بلند کردم. لینو هم مثل من می‌خواست قصه بنویسه و درگیر کلمه‌ها و ایده‌های خودش بود. کتاب‌های فرانته برای من مثل مدیتیشن می‌مونن و طوری بهشون برای مرتب کردن ذهنم عادت کردم که نمی‌دونم بعد تمام شدنشون باید چی را جاش بگذارم.
قصه کردن چیزی که من ازش مقاله نوشتم، همون‌قدر که هیجان‌انگیزه، یه چالش تازه هم هست. از پسش برمیام؟ نمی‌دونم. خونه که رسیدم یک جای جدید کار برای خودم درست کردم. مبل چهار گوشه بزرگی که توی اتاق نشمین بیکار افتاده بود را از آلیس گرفتم و گذاشتمش توی اتاق خودم، کنار پنجره‌ای که به پارک باز می‌شه. 
چرا نوشتن اینقدر برایم سخته؟ چرا منی که شغلم نوشتنه و اصلا از نوشتن نون درمیارم هربار که می‌خوام بنویسم اینطوری با کلمه‌ها سروکله می‌زنم و در واقع یکی توی سرخودم و یکی توی سر کلمه‌ها می‌زنم؟
نه که دوستش نداشته باشم. هنوز جذاب‌ترین کار دنیا است برام. اما این از سختیش کم نمی‌کنه. از سختیش و از اینکه ادم هیچ وقت نمی‌دونه چیزی که نوشته چقدر خوب شده؟ همیشه دلش می‌خواد بهتر بنویسه و اگه بتونه تا ابد کارش را ادیت می‌کنه.
بعد از کلمه‌ها، بیشترین کلنجارم با عقربه‌های ساعته که حتی یک ثانیه هم توقف نمی‌کنن که نفس بگیریم. موقع یک‌جا نشینی حواسم نبود که روزها چطور می‌گذرن. یک روتین تقریبا ثابتی بود که پا به پاش جلو می‌رفتم. حالا اما، حالا که کوچ نشینم و مدام در حال رفتن، هدر دادن لحظه‌ها بیشتر به چشمم میاد  و دردش هم بیشتره. ۲۷ روز دیگه بیشتر برلین نیستم و دلم می‌خواد وقتی ازش خداحافظی کردم خوشحال باشم که آدم‌هاش و قشنگی‌هاش را به اندازه کافی دیدم.
خبر خوش هم اینکه پاریس طلبیده و از پورتو راهی پاریس می‌شم. یک ماه خونه دوستم که داره می‌ره سفر و دو ماه هم خونه دوستش که داره می‌ره سفر و خونه‌اش را با قیمت  پایین اجاره می‌ده و در عوض حواسم باید به گربه‌اش باشه. برنامه‌ای که برای بهار و تابستانم چیده بودم یک جور دیگه بود و قرار بود خط ساحلی جنوب اروپا را از پورتو شهر به شهر جلو برم. اما وقتی که پاریس صدام می‌زنه مگه می‌شه که نرم.
به غیر از کلمه‌ها و دقیقه‌ها و خونه حلزونی‌ام، خودم چطورم؟ مثل آدمی که خیلی خوب شنا بلد نیست، اما زده به دریا و گاهی فرو می‌ره توی آب، گاهی سرش را میاره بالا نفس می‌گیره و گاهی هم که دریا آرومه، دراز می‌کشه روی آب و آفتاب می‌گیره برای خودش. تنها چیزی که انگار هیچ وقت برای من عوض نمی‌شه همین زندگی سینوسی با بالا و پایین‌های زیاد و شدیده

از روزمره‌های برلینی

در یک جدال واقعی با افسردگی هستم و کمی که وا بدم می‌تونم هیچ کاری نکنم. هیچ کاری یعنی کار مفید. وگرنه در اوج بدحالی هم غذا می‌پزم و می‌خورم. خرید می‌کنم. خانه را مرتب می‌کنم و نگه می‌دارم، فیلم می‌بینم و کتاب می‌خوانم و کار می‌کنم. اما اینها برای من روال عادی زندگی است و هیچ وقت اینقدر حالم بد نبوده که تنظیماتم بهم بخورد.
چیزی که وقتی حالم خوب نیست از دستش می‌دهم و کم می شود، روتین داشتن و منظم و سخت کار کردن و نوشتن است.
امروز ساعت هشت و نیم بیدار شدم و دمم هم گرم. بیرون هم زدم. اما ساعت یک ربع به ۱۲ است و تازه دارم شروع می‌کنم. عید من روزیه که ساعت ۹ صبح نوشتن را شروع کنم.
هربار به جای کار کردن از نوشتن استفاده می‌کنم و یادم می‌افته که شغلم نوشتنه، خوشحال می‌شم. با کلمه‌ها هنوز مثل عاشقی هستم که سر پر شوری داره.
-->
دیشب کلی با آلیس توی آشپزخانه حرف زدیم و از خودمون گفتیم. خوبی این سفرها همین نزدیک شدن به آدم‌های غریبه و شناختن خودشون و زندگی‌هاشونه

باز هم برلین


یک ماه و نیم برلین بودم، کلی با کارولا رفیق شدم،  کلی توی برلین دوستی ساختم، خیلی جدی وسوسه شدم که بمونم و همین‌جا زندگی یک‌جا نشینی بسازم، عقلم سرجاش اومد و بی‌خیالش شدم. جاهای جدید برلین را کشف کردم، دو هفته رفتم دوبلین و حالا دوباره برلین هستم. برای یک ماه و نیم دیگه. بعدش ۱۰ روز دوبلین و دو هفته لندن و از اونجا راهی پورتو می‌شم که خط ساحلی را بگیرم و برم و برم و برم
همه خونه‌هایی که برلین داشتم خیلی خوب بودند. اما اینی که الان هستم واقعا بهترینه و اگه برگردم برلین که دوباره حتما و زیاد هم برمی‌گردم، حتمن همین‌جا خواهم موند. محله نیوکلن، ولی نه خیلی در عمقش، یک کوچه با شون‌لاین که جای محبوب منه فاصله داره و سر ۵ دقیقه می‌تونم به اون دوتا کافه محبوبم و یک عالمه کافه دیگه برسم. دور خونه پر از رستوران‌ها و کافه‌های محشره، جلوی خونه یک پارک بزرگ. با ۲۰ دقیقه پیاده روی بهترین استخر و سونای برلین و خونه هم قشنگ و آرام و راحت. صاحبخانه‌ام، آلیس با پسر ۹ ساله‌اش زندکی می‌کنه، صبح زود می‌رن و عصر ساعت ۴ میان و کل روز خونه مال من. شب‌ها هم ۷ و ۸ می‌رن می‌خوابن  و بازهم خونه مال منه
از این چند وقته برلین کم نوشتم و شاید توی این یک و ماه نیم اخر بیشتر ازش بنویسم. اما حالا کنارش دارم از پرتغال و پرتو هم   می‌خونم. راهنماهای فارسی کم هستند و فقط  این واین به‌درد بخور بودن. ولی قبلش باید بیشتر بخونم و بشنوم ازش

خیال‌بافی

-->
نشستم روی صندلی‌های کنار خیابان یک کافه ایتالیایی در برلین و دارم خیلی جدی فکر می‌کنم که در آینده چند سال دیگه، در یک جایی بین ۴۰ تا ۴۵ سالگی‌ام،  بچه‌دار بشم و دوتا بچه را به فرزندی قبول کنم. حالا دیگه مطمئنم که نمی‌خوام خودم پروسه بارداری و زایمان را طی کنم. اما شاید بخوام مادر بشم و لذت زندگی با بچه‌ها از یک طرف و قسمت‌کردن خوشی‌های زندگی‌ام با بچه‌ها را تجربه کنم. زندگی به چشم من هنوز با همه سختی‌ها و رنج‌هایش قشنگه. نه اینقدر قشنگ که بخوام یک آدم دیگه را بهش دعوت کنم. اما اینقدر قشنگ هست که یک آدم دیگه را که خارج از اراده من به دنیا آمده را کنار خودم داشته باشم و دوتایی ازش لذت ببریم.

قرمه‌سبزی پارتی


فعلا چون پام را از خونه بیرون نگذاشتم، می‌تونم بقیه قصه‌های خونه را تعریف کنم. مثل اینکه: با کارولا فامیل هم دراومدیم: دو شب ‌ پیش حواسش نبود با من آلمانی حرف زد و وقتی داشت معذرت‌خواهی می‌کرد، براش گفتم که منم همین ماه پیش که دوبلین بودم، چندبار با شوهر آمریکایی دوستم، فارسی حرف زدم و تازه شاکی هم بودم که چرا جوابم را نمی‌ده. هنوز حرفم تموم نشده بود که گفت مگه تو فارسی بلدی؟ گفتم اره خب. من ایرانی‌ام. ایرانی گفتن و همون جیغ کشیدنش همون که اوه بابای دختر بزرگه منم ایرانی بود و در واقع دخترم هم ایرانیه و اسمش هم سمیراست. حالا من این وسط هی نگران بودم که نکنه از پارتنر سابقش خاطرات ناخوشایندی داشته باشه و دق و دلی‌اش سر من خالی بشه. اما هرچی هم که بین‌شون بوده، برای کارولا از ایران به غیر از دخترش، کلی غذای ایرانی مونده، طوری که سریع من را برد سر کابینت و پلوپز پارس خزر و برنج ایرانی‌اش را نشونم داد و گفت که غذای محبوبش قرمه سبزیه و خیلی هم خوب می‌پزدش. قیمه را هم خیلی دوست داره ولی چون اسمش یادش نبود، من را برد سراغ قوطی لپه‌هاش

امروز هم بعد از ۱۰ سال، توی پلوپز برنج پختم و کلی با ته‌دیگش رفع دلتنگی کردم و حتی اثرش تا تهران هم رفت و مامانم گفت عکست را که پای پلوپز پارس خزر دیدم، حس کردم تهرانی. خلاصه دم یار سابق کارولا گرم که مسبب خیر شد

خونه جدید



خونه جدیدم اینقدر راحت و قشنگ و گرم و نرمه که سه روزه موندم خونه و جز روز اول که برای ناهار و خرید سوپری دو ساعت رفتم بیرون، پام رو از خونه بیرون نگذاشتم و البته باد و باران شدیدی که این چند روز از پشت شیشه دیدم هم مزید بر علت بوده

خونه جدید، شمال برلین و در بخش برلین شرقیه. یک خونه بزرگ ۶ اتاقه که آشپزخانه و ناهارخوری بزرگش را همه با هم شریک هستیم و کارولا، صاحبخانه‌ام علاوه بر اتاق خواب خودش و دخترش، اتاق نشمین خودش را هم داره. با دوتا دستشویی و حمام بزرگ که یکی‌اش مال منه. اتاقم در واقع با در نظر گرفتن تخت چوبی که با نردبون باید ازش بالا برم و یک فضای کوچولو برای نشستن و کتاب خواندن هم اون بالا داره، یک جورایی دوبلکس محسوب می‌شه و فضای اصلی اتاق با میز کار و کاناپه برام مثل یک نشمین کوچک و جمع و جوره. کارولا و دخترش صبح می‌رن و غروب میان و اگه مثل این روزها خونه باشم در واقع روزها، کل خونه‌ را هم دارم و می‌تونم برای رفع خستگی هربار برم یک گوشه خونه را که پر از جزییات کوچک و قشنگه تماشا کنم. کارولا، که هنوز نمی‌دونم چه‌کاره است و به نظرم میاد که مغازه داشته باشه، خیاطی و نجاری و سفال‌کاری هم می‌کنه و گوشه کنار خونه، پر از کارهای دست‌ساز خودشه، از لباس‌هایی که دوخته و آماده پرو هستند تا خونه عروسکی سه طبقه‌ی بزرگی که برای دختر ۸ ساله‌اش درست کرده و سفال‌هایی که همه جا می‌شه دیدشون. فقط این‌ها نیست، حتی مدلی که وسایل آشپزخانه یا حمامش را چیده اینقدر منظم و دقیق و با حساب و کتابه که هربار در یکی از کشوها یا کابینت‌ها را باز می‌کنم، کیف می‌کنم. خونه کارولا همون بهشت برینی‌ ایه که بابام همیشه تلاش می‌کرد توی خونه ما یکی ازش را بسازه و اینقدر تعریف من و مامان و خواهرم از نظم متفاوت بود، هیچ وقت ساخته نشد

خونه بدون پلاک



این خونه هم تموم شد و باید بلند شم بساطم را جمع کنم که فردا صبح راه بیافتم طرف هانوفر و بعدش که برگردم برلین، انگار که رفته‌ام یک شهر دیگه. کوریزبرگ و نیوکلن منطقه مهاجر نشین برلین است که خب من  تنوع و گوناگونی‌اش را دوست هم داشتم وترجیح می‌دادم خانه بعدی‌ام کوریزبرگ باشه. اما جای خوبی که مناسب جیبم باشه پیدا نکردم و دارم می رم یک جای دوری شمال برلین که به نظر می‌رسه خیلی آلمانی‌نشین باشه و حتی در عکس‌های گوگل از محله جدیدم دیدم که خونه روبرویی پرچم آلمان را از بالکنش آویزان کرده بود و با نتایج این انتخابات جدید که راست‌گرا هم کلی دست بالا دارند، به خیر بگذره محله جدید
گذشته از این ولی می‌تونه تجربه خوبی برام باشه. صاحبخانه جدیدم یک زن میان‌سال با دوتا دختر تین‌اجیره و من یک سوییت مانندی دارم و آشپزخانه بزرگ و قشنگ و آفتابگیرشون با  اونها شریکم. هرسه‌تاشون صبح می‌رن و عصر میان و خونه مال خودمه. اتاقم هم از اون تخت‌های تیپیکال آلمانی داره که با چوب ساختن و بالای اتاقه و با نردبون باید بری بالا. ولی سقفش بلنده و دورش نرده کوتاه چوبی و دلگیر نیست. خود اتاق هم یک کاناپه، دوتا مبل و یک میز داره و بزرگ و قشنگ و آفتاب‌گیره. حالا باید برم ببینم از نزدیک چطوره
اتاقی که قبلش توی همین محله نیوکلن دیده بودم، خیلی ارزون‌تر بود  و صاحبخانه‌اش خیلی باحال بود. یک دختر جوان آلمانی-فرانسوی که پانتومیم می‌خونه و می‌گفت که در خونه‌اش همیشه برای دوستاش بازه و ملت همینطوری می‌رن و میان که خوب هم بود. قرار بود به من آلمانی یاد بده و من بهش فارسی و با هم غذا بپزیم. همه این‌ها عالی بود. ولی خونه‌اش، مثل خونه‌ خیلی از جوان‌های آلترناتیو آلمانی شلوغ و بهم‌ریخته و حتی کثیف بود. یک طوری که واقعا نمی‌دونم می‌تونستم بدون احساس بدبختی کردن، یک ماه اونجا بمونم یا نه؟
از در که وارد می‌شدم یک راهروی باریک  بود که هزارتا خرت و پرت ریخته بود توش . در اولی یک اشپرخانه کوچک و شلوغ. در دومی توالت. در سومی اتاقی که می‌خواست به من بده. کف زمین یک تشک یک نفره،  و روبرویش نردبانی که به یکی از آن تخت‌های سقفی می‌خورد. از اونهایی که فاصله سقف و تخت اینقدر کم بود که مطمنم نمی‌تونستم حتی یک ساعت روش بخوابم و همون جا گفتم من پایین می‌خوابم. اتاق خودش هم همین بود. حالا کمی بزرگتر و با تشک دونفره. اگه می‌رفتم اونجا حتمن تجربه خوبی بود اما ترجیح دادم به جای ۴۰۰ یورو، ۸۰۰ یورو بدم و جایی باشم که بهش حس بهتری داشته باشم. حالا باید ببینیم  چطور پیش می‌ره
این وسط‌ها یک اتفاق دیگه هم افتاد. خیلی خیلی زیاد و جدی وسوسه شدم که یک سال بمونم برلین و متمرکز روی پرونده‌ام کار کنم و افتادم دنبال خونه. حتی رفتم یک خونه هم در کوریزبرگ دیدم و آماده بودم ماهی ۱۰۵۰ تا که برای برلین خیلی هم گرونه، اجاره بدم. ولی وقتی که خونه را دیدم، فهمیدم که دیگه نمی‌تونم خونه بسازم. خونه‌هه قشنگ بود و اگر می‌خواستم می‌تونستم ازش یک جایی که خونه من باشه بسازم. اما الان واقعا توانش را ندارم و اگر یک زمانی هم بخوام بیشتر بمونم جایی، باید یک خونه‌ای باشه که خودش هویت خودش را داشته باشه  و من آداپتش کنم یا اون منو آداپت کنه. می‌دونم که دوبار خونه ساختن و خراب شدنش چیزی نیست و می‌شه دوباره تلاش کرد. من اما الان براش آماده نیستم هنوز و این بی‌خونه بودن بیشتر به حال و روزم سازگاره و خوشحالم می‌کنه. یک بار در دوبلین و یک بار دیگه در برلین، خیلی جدی تلاش کردم که بمونم. که نرم و خونه بسازم. اما نمیشه واقعا. نمی‌تونم انگار
حالا هم باید بعد از سه روز مریضی بلند شم و وسایلم را جمع کنم و فردا دوباره راه بیافتم

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...