قرمه‌سبزی پارتی


فعلا چون پام را از خونه بیرون نگذاشتم، می‌تونم بقیه قصه‌های خونه را تعریف کنم. مثل اینکه: با کارولا فامیل هم دراومدیم: دو شب ‌ پیش حواسش نبود با من آلمانی حرف زد و وقتی داشت معذرت‌خواهی می‌کرد، براش گفتم که منم همین ماه پیش که دوبلین بودم، چندبار با شوهر آمریکایی دوستم، فارسی حرف زدم و تازه شاکی هم بودم که چرا جوابم را نمی‌ده. هنوز حرفم تموم نشده بود که گفت مگه تو فارسی بلدی؟ گفتم اره خب. من ایرانی‌ام. ایرانی گفتن و همون جیغ کشیدنش همون که اوه بابای دختر بزرگه منم ایرانی بود و در واقع دخترم هم ایرانیه و اسمش هم سمیراست. حالا من این وسط هی نگران بودم که نکنه از پارتنر سابقش خاطرات ناخوشایندی داشته باشه و دق و دلی‌اش سر من خالی بشه. اما هرچی هم که بین‌شون بوده، برای کارولا از ایران به غیر از دخترش، کلی غذای ایرانی مونده، طوری که سریع من را برد سر کابینت و پلوپز پارس خزر و برنج ایرانی‌اش را نشونم داد و گفت که غذای محبوبش قرمه سبزیه و خیلی هم خوب می‌پزدش. قیمه را هم خیلی دوست داره ولی چون اسمش یادش نبود، من را برد سراغ قوطی لپه‌هاش

امروز هم بعد از ۱۰ سال، توی پلوپز برنج پختم و کلی با ته‌دیگش رفع دلتنگی کردم و حتی اثرش تا تهران هم رفت و مامانم گفت عکست را که پای پلوپز پارس خزر دیدم، حس کردم تهرانی. خلاصه دم یار سابق کارولا گرم که مسبب خیر شد

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...