برو برو


شارژ موبایلم داشت تموم می‌شد،  کابل شارژرم پاره شده بود و نمی‌تونستم با پاور بانک تلفنم را
 شارژ کنم. قطار را اشتباهی سوار شده بودم و قطار بعدی ۱۰ دقیقه دیگه می‌امد و اگه موبایلم خاموش می‌شد، نمی‌دونستم کدوم ایستگاه باید پیاده بشم و چطور باید برم خونه. وسط این وضعیت، تیم، همچنان داشت پای پیاده جلو می‌رفت و نمی‌تونست توقف کنه و من انگار داشتم پا به پاش، شهر به شهر جلو می‌رفتم و سنگینی کوله‌اش را روی دوشم حس می‌کردم. فقط کوله‌پشتی پر از کتاب خودم که از صبح با خودم این‌طرف و اون طرف کشیده بودم نبود. سنگینی کوله‌ی تیم که مثل من همه زندگی‌اش را با خودش همه‌جا می‌برد را هم حس می‌کردم. تیم، دلش می‌خواست توقف کنه و نمی‌تونست. یعنی، نه که خودش بخواد، یکی‌شون می‌خواست  و یکی‌شون نمی‌خواست و اونم مثل من نمی‌دونست کی به کیه و به حرف که باید گوش کنه و به جای هرکار دیگری فقط می‌رفت. وقتی می‌گفت که حالا دیگه وقت رفتنه و حتی فرصتی برای خداحافظی هم ندارم، خوب می‌فهمیدم یعنی چی. با چشم خودم دیدم که وقتی پاهام بی‌قرار می‌شن، چطوری راه می‌افتم و می‌رم و نمی‌تونم بایستم. دیدم چطوری هربار یک سری چیزها را جا می‌گذارم و هی سبک‌تر و سبک‌تر می‌شم و باز هم انگار سنگینم. شارژ تلفنم داشت تموم می‌شد و من نمی‌تونستم تلفن را بگذارم توی جیبم که همون ۸ درصد شارژرش بمونه برای پیدا کردن آدرس خونه‌ای که از دو روز پیش خونه‌ام شده و تا یک ماه دیگه قراره اونجا بمونم و هنوز بدون نقشه گوگل آدرسش را نمی‌تونم پیدا کنم. فقط پاهام نبود، دستام هم از من فرمون نمی‌بردند و حریصانه ورق‌های مجازی  کتاب را کلیک می‌کردن که بفهمم تیم حالا کجاست و بعد از آخرین پیاده‌روی‌اش کدوم گوشه افتاده و خوابش برده. خونه که رسیدم هنوز دو درصد شارژ داشتم. نمی‌دونم چطوری لباس‌هام را کندم و نشستم به خوندن بقیه داستان. ۵۰ صفحه‌اش مونده بود و تمام که شد، انگار منم با تیم تمام شدم. خزیدم زیر پتو و خوابم برد. درست مثل تیم، وقتی که می‌رفت و نمی‌تونست بایسته و نمی‌خواست برگرده خونه، ترسیده بودم و حتی شاید بیشتر. توی خواب هم داشتم همینطور راه می‌رفتم و وقتی بیدار شدم تازه پاهایم آروم گرفتند.

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...