همه‌ی حس‌هایم را طوری می‌تونم انکار کنم که خودم هم به وجودشان شک کنم. که توی آینه، خیره شوم به چشمانم بگویم هیچ. واقعا هیچ. اما به حسادت که می‌رسد، یک طوری دلم را چنگ می‌زند که دست‌هایم را بالا می‌برم.  

حیرانی

 وسط مرتب کردن فایل‌های کاری‌ام دیدم یک جا، بالای متن یک مصاحبه‌ی نیمه‌تمام، نوشته‌ بودم «اینقدر زیاد دوستت دارم که گاهی خودم هم حیران می‌شوم.» خوبه که آدم یک جایی از حجم زیاد احساسی که توی قلبش داره حیران بشه و نتونه بدونه ثبت کردنش ازش عبور کنه. اصلا حیرانی همیشه خوبه.

شیدایی

یک‌جوری شیدا شده بود که از خودش تعجب می‌کرد. شده بود؟؟؟ تمام نشده هنوز.
هنوز یک دفعه به خودش می‌آید و می‌بیند که اسمش را صدا می‌کند. بی‌صدا. توی دلش. حتی حالا که آرام یک گوشه نشسته و برای شکستن آن دیواری که بین‌شان بود، دست و پا نمی‌زند. حتی حالا که دوباره دلش می‌خواهد همه چیز را بگذارد توی کمد. در  کمد را قفل کند و کلیدش را گم.

نقطه، سرخط

قراره برگردم لندن. فکر می‌کنم تصمیمم را گرفته‌ام. بعد از دو سال و یک ماه در راه زندگی کردن، دلم برگشتن به خانه می‌خواهد. 
می‌خواهد؟ 
یک طوری تصمیم بزرگی برای من است که موقع نوشتنش دستم می لرزد. اما واقعیت این است که دارم برمی‌گردم و حتی خانه هم پیدا کرده‌ام.حالا فقط باید تصمیم بگیرم که بعد از کریسمس می‌روم یا بعد از نوروز؟
قرار شده برای شین مفصل بنویسم که چرا می‌خواهم برگردم. شاید یک کپی‌اش را هم گذاشتم اینجا که هروقت یادم رفت بخوانمش.
قبل از این که هوایی برگشتن به خانه {خانه؟؟؟؟} شوم، می‌خواستم بارم را از اینی هم که هست سبکتر کنم و بروم جنوب اروپا. همان نقشه‌ی قدیمی که از پورتو شروع کنم، خط کنار دریا را بگیرم و بروم و بروم. بعد، یک جایی احساس کردم که رفتن هم دیگر فایده ندارد. یا شاید دیگر لازمش ندارم. هنوز درست نمی‌‌د انم کدامش است. شاید این‌طور باشد که فکر کردم خیلی راه رفتم و زهر همه چیز از تنم بیرون ریخت و حالا می‌شود که کمی بنشینم.یا شاید اینطور شده که تکه‌های از هم جدا شده‌ی خودم را پیدا کردم. پیدا کردن که نه. دیدم‌شان که چطور از هم جدا شده‌اند و حالا شاید بشود یک جا بنشینم و ببینم می‌توانم یک طوری بهم بچسبانمشان یا نه؟
شاید هم خودم را می‌خواهم بچسبانم. به چی؟ به شهر مثلا. به همان چند تا آدمی که توی آن شهر دارم. به آن فضای شلوغ پلوغ و از همه جاییه لندن که می‌شود در آن پنهان شد، پناه گرفت، گم شد، وصل شد. می‌شود؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اسمم چی بود؟

وسط ایستگاه قطار، خیره شده بود به رفت و آمد آدم‌هایی که چمدان‌هایشان را پشت‌سرشان می‌کشیدند و خودش، با آن کیف کوچک پارچه‌ای قرمز روی دوشش، نمی‌دانست که آنجا چه می‌کند. نمی‌دانست که باید قدم‌هایش را تند کند و برود به طرف قطاری که تا چند دقیقه دیگر راه می‌افتد، یا پشتش را به قطار کند و دنبال در خروج بگردد؟
پاهایش چسبیده بود به زمین و دست‌هایش تند تند روی دگمه‌های تلفن می‌چرخیدند.
فایده نداشت اما. زور انگشت‌هایش برای باز کردن قفل کم بود؟ یا رمز تلفن از یادش رفته بود؟
نقشه را لازم داشت که بداند کجاست. که بداند از کدام طرف باید برود. ذکر نترس، نترس گرفته بود و فقط یادش بود که چند دقیقه بیشتر طول نمی‌کشد.


واقعا واقعیه؟

 پنج شش سال پیش بود که با میم کنار نهر آب راه می‌رفتیم و من دست و پا می‌زدم که بگم نمی‌تونم بفمم چی واقعیه و چی نه.
 دنبال واقعیت بودم. واقعیتی که وجود داشته باشد و ساخته‌ی ذهن من نباشه.
 یادم نیست که نتیجه اون حرف‌ها به کجا رسید، چند سال بعدش اما، اتصال خودم با تنها چیزی که واقعا واقعی بود را هم قطع کردم و مثل یک بادبادک رها شدم. مثل بادبادکی که نخش به هیچی گیر نمی‌کنه. 
اون موقع حواسم نبود که دارم چه کار می‌کنم. همه چیز خیلی غریزی جلو می‌رفت. دیشب بود که فهمیدم، دیگه هیچ چیز  واقعی‌ای برام وجود نداره. دیشب توی اون دقیقه‌های آخر زنده بودن دیروزم، وقتی درست توی اون لحظه‌ی رها کردن خودم از بیداری بودم، برای اولین بار فهمیدم، وسط همه آدم‌ها و مکان‌ها و هویت‌هایی که یکی یکی خودم را ازشون قطع کرده بودم، فقط یک چیزی بود که من را هنوز به همه‌ی اونها و یا شاید خاطره‌ی همه اونها وصل کرده بود. حتمن برای همین هم بود که دل کندن ازش اینقدر سخت بود. حتمن برای همینه که اینطور هنوز ازش فرار می‌کنم. شاید برای همین بود که همه چیز را طوری چیدم که حتی مسئولیتش روی دوش من نباشه. این یکی رو، این آخری رو نه. 
 حالا بدون هیچ چیز واقعی که بهش وصل باشم، انگار اون آرزوی هزارساله‌ی آدم نامرئی بودن، برآورده شده و این یکی انگار واقعیه.

اسمم چی بود؟

می‌خواست که قلبش زنده بماند، اما در یک بدن بدون حافظه. در بدنی که رد ترس‌ها و زخم‌هایش از مغزش به تنش نرسیده باشد. برای همین بود که آن‌نقدر گشت تا یکی را پیدا کرد که حافظه‌اش را از دست داده بود و برای زنده ماندن، فقط یک قلب می‌خواست. می‌خواست قلبش را به تن زنی پیوند زنند که سال‌هاست فراموشی گرفته. به زنی که هر روز صبح جلوی آینه یک اسم جدید روی خودش می‌گذارد و تا شب همه چیز رو فراموش می‌کند.
چی قشنگ‌تر از آن وقتی که به یکی خارج از وجود خودت نزدیک می‌شی، تلاش می‌کنی که بشناسی‌اش و بشناسدت و بعد کم‌کم محبت بین‌تون ریشه می‌کنه؟ آن دیگری هر قدر که سرسخت‌تر باشه و دیوارها و مرزهایش بیشتر باشه، حتما که کار دشوارتره و گاهی ساختن هر پلی محال به‌نظر می‌رسه، اما بی‌شک ارزش آن لحظه‌ی به اعتماد و مهر کنار هم نشستن، را داره.
خیلی وقت‌ها هرچی که برایش می‌نویسم، میل شدید و فوری به پس گرفتن‌شون را دارم. نه که حرف هایم واقعی نباشن و باری که کلمه‌ها دارن، از قلبم و مغزم نیومده باشن، اما انگار کافی نیستن. به درد نمی‌خورن. نمی‌تونن طوری بهش برسن که آرام و خوشحالش کنن.یا که من تاثیرش رو نمی‌بینم و هی می‌خوام پسشون بگیرم که چیزی را خراب نکنم

بند

آدم هرقدر خودش را از بند‌ها سبک می‌کنه و رها می‌شه، تازه بیشتر سنگینی‌ای هر بندی را احساس می‌کنه و مدام میل به رها کردن و سبک شدن داره. فقط هم سبک‌تر شدن این چمدان۱۵-۲۰ کیلویی که همه زندگی‌ام را در آن جا داده‌ام نیست، لباس‌هایی که به تنم می‌کشم هم هستن. آن‌طوری که توی خیابان راه می‌روم هم است. دلم هم است. 
این آخری از همه سخت‌تر است. 
شکسته و بندش زده‌ام‌ و این بند را دوست ندارم. 
با فراموشی، با بستن درها، با کشیدن همه پرده‌ها بندش زده‌ام که بماند و این بندها خفه‌اش می‌کند.

از بودن‌ها

بودنش چه خوبه. شنیدن صداش و دیدن صورت ماهش حتی اندازه چند ثانیه، چقدر به من جون می‌ده و زنده‌ام می‌کنه.
قشنگ با دردش، دردم میاد و با خنده‌هاش دلم شاد می‌شه.
چه خوب که پیداش کردم. 
چقدر عجیبه که غم و شادی آدم این‌طوری به یکی دیگه گره می‌خوره.


یادم باشه اغلب وقت‌هایی که می‌خوام دوباره خودم را به جایی وصل کنم و هوای موندن و گره خوردن به سرم می‌زنه، یعنی حالم خیلی خوب نیست و فکر می‌کنم اگه بیرون از خودم دنبال راه حل باشم شاید حالم بهتر بشه. بعد از یک دوره‌ای که خیلی جدی به برگشتن به لندن فکر می‌کردم، حالا دنبال اینم  که بعد از پاریس بارم را از اینی هم که هست سبک‌تر و سبک‌تر کنم و دوباره برگردم به اون چمدان ۱۰ کیلویی و کوله پشتی ۵ کیلویی. فقط بارم نیست. دلم را هم حتی.
دومی را اگه که بتونم. کار دل خیلی به اختیار من نیست و حکمرانی مستقل خودش را داره. 

بعد از یک دوره طولانی تحقیق و پادکست و ادیت هزار باره گزارش آخرم و نوشتن چندتا مقاله این وسط‌ها، برگشتم به نوشتن یک مقاله جدید  و هر کلمه‌ای که می‌نویسم به وجد میام.

اتفاق خوب این روزهایم، نامه‌نگاری‌هایمان است. کی باورش می‌شد که بعد از این همه سال پیدا کنیم همدیگه را دوباره و طوری برای هم بنویسیم که انگار آخرین دیدارمان همین دیروز بود و هنوز می‌تونیم شیدایی‌هایمان را با جزییات برای هم تعریف کنیم. هر نامه اش را چندبار خواندم و انگار یکی از زن‌های خودم برایم نامه نوشته باشه.


هیچی سرجای خودش نیست


مشکل این نیست که ارتباط مغزم و احساسم و انگشت‌هام قطع شده و دیگه نمی‌تونم حس‌هام را کلمه کنم. مشکل کلمه‌هایی هستن که دیگه به درد نمی‌خورن و پشت سر هرکدومشون باید یک قطار توضیح روانه کرد.
خونه، وطن، عشق، دلتنگی و حتی یک دوستت دارم ساده، هیچ‌کدام اونهایی نیستن که قبلا بودن. قبلا خونه، خونه بود و وطن جاش معلوم و عشق، لنگری که نگذاره لق بزنم و دلتنگی، اونی که مانع رفتنم می‌شد. حالا اما هیچی سرجای خودش نیست و اصلا کی می‌دونه که جای هر چیزی کجا بوده؟

مثل خواب

تمام این یک ماه، می‌دونستم که همه چیز فقط یک خواب شیرینه. هر بار که به صورت مثل ماه مامان نگاه می‌کردم حواسم بود که چند روز دیگه از این رویا بیدار می‌شم و دیگه کنارم نیست که هرقدر بخوام ببوسمش، قربون صدقه‌اش برم و خودم را مثل یک دختربچه لوس توی آغوشش جا کنم. 
تمام این یک ماه را بیشتر از هروقت دیگه‌ای در عمرم، توی لحظه زندگی کردم. نه به دلتنگی‌های این چهار سالی که ندیده‌ بودمش فکر کردم و نه به فردای بعد از این یک ماه که دوباره دلتنگی‌اش را خواهم کرد. تمام این یک ماه تا تونستم کنارش خوش گذروندم. 
شب‌ها کنارش خوابیدم و هربار که چشمم را باز کردم با نگاه کردن به روی ماهش و شنیدن صدای نفس‌هاش آرام گرفتم. صبح‌ها دیرتر بیدار می‌شدم که صدای تق و توق‌های همیشگیش را بشنوم و دلم قرص بشه از بودنش. تا تونستم دست‌های قشنگش را که کم‌کم دارن چروک می‌شن توی دستهام گرفتم، تا تونستم وقت و بی‌وقت بوسیدمش، تا تونستم مثل همیشه براش پرچونگی کردم و باهاش عکس انداختم. 
با همه این خوشی‌ها، هربار که نگاهش می‌کردم، می‌دونستم که این دنیا مال من نیست و کمی دیگه پلک‌هام را که بهم بزنم، پرت شدم توی دنیای خودم. توی دنیایی که دیگه دستم به مامان نمی‌رسه و سهمم از او فقط لبخندهای قشنگ و صدای مهربونش از پشت مانیتور تلفنه. 
تمام این یک ماه اما اینقدر حواسم به کوتاهی این روزها بود که می‌دونستم حیفه با غصه خوردن هدرش بدم. تا لحظه آخر گفتیم و خندیدیم و با ماکت سردار آزمون توی فرودگاه عکس گرفتیم و حتی اون وقتی که توان بیرون اومدن از آغوشش را نداشتم، هم مسخره‌بازی درآوردیم و مثل همیشه، نگذاشتیم اشک‌هامون پایین بریزن.
 اصلا مگه میشه وقتی که مامان هست، حتی اگه لحظه خداحافظی باشه و ندونم دوباره کی می‌بینمش، اشک ریخت؟ توی همه این ۱۰ سالی که ازش دورم و همه۲۸ سالی که کنارش بودم، هرحالی که داشتم و رابطه‌مون هرقدر خوب یا بد بوده، صداش، فقط شنیدن صداش، دلم را آرام کرده و قلبم را مطمئن، چه برسه به اینکه توی آغوشش باشم، حتی آغوشی که می‌دونم چند ثانیه دیگه باید خودم رو ازش بیرون بکشم.

دلم یه رفیق دیونه می‌خواد که مثل من هیچ بندی به هیچ جا وصلش نکرده باشه 

برگشتن فایده نداره


توی نمایشنامه «شهر ما» نوشته تورنتون وایلدر، امیلی، زن جوانی که سر زایمان دومش مرده، می‌خواد برگرده به دنیای زنده‌ها و بهش می‌گن حتی اگه برگردی، فقط می‌تونی دنیاشون را نظاره کنی و دیگه سهمی از اون نداری. بهش می‌گن تحمل این فاصله‌ای که هیچ وقت پر نمی‌شه خیلی سخته و برنگرد. امیلی اما دلتنگه و نمی‌خواد مردنش را باور کنه و برمی‌گرده. برمی‌گرده به روز تولد ۱۲ سالگی‌اش، به خانه مادر و پدرش. برمی‌گرده و می‌خواد که تمام روز را فرصت داشته باشه. اما آفتاب به وسط آسمان نرسیده، برمی‌گرده به قبرش. توی همون چند ساعت می‌فهمه که دیگه فایده نداره، می‌فهمه که مرده و نظاره کردن دنیای آدم‌های زنده، اون را به زنده‌ها وصل نمی‌کنه.

از زخم‌ها

یک طوری زیر پام خالی شده که حتی بلد نیستم توضیحش بدم.  
فکر می‌کردم فولاد آب‌دیده شده‌ام و خب اشتباه می‌کردم. حداقل اشک‌ها و هق‌هق‌های که این یک هفته‌ام می‌گن که اشتباه می‌کردم. هنوز گیجم و بدون انرژی و در یک اتفاق نادر، غذا هم خوب نمی‌خورم. که خب برای منی که غذای خوشمزه همیشه ۸۰ درصد مشکلاتم را حل می‌کنه، یعنی اوضاع خیلی خرابه.
چی از همه سخت‌تر بود؟ اونی که حتی نمی‌خوام با استعاره و کنایه هم بنویسمش....
 کاش یادم بره، اون نگاه خالی از اعتمادش را. کاش بتونم وسط همه چیزهایی که خواسته و ناخواسته فراموش می‌کنم، این یکی رو هم یادم بره. 
 تنها چیزی که باید یادم باشه اینه که اون تصویر، اون تصویر تلخ و دردناک، همه ماجرا نیست. که یادم باشه ناامید نشم و اون شعله همیشه روشن امید را توی دل خودم نکشم.
به منِ الان اگه باشه دلم فقط فرار و فاصله و فراموشی می‌خواد. منِ الان زخمی را که اگه بذارم یک گوشه که تیمار بشه، باید همچنان به موندن فکر کنم. به این جاده‌ای که نمی‌شه ازش به بیراهه رفت و به اون شعله امید.
این روزها هم می‌گذرن. مثل همه روزهای قبلی که گذشتن. حتمن تلخ‌تر خواهم شد و درد این زخم‌ها رسوب می‌کنن توی تنم. اما زندگی انگار همینه وگریزی ازش نیست. فقط باید بعد از اینکه غصه‌هام را خوردم و درس‌هام را گرفتم دوباره راه بیافتم. یادم هم نره که وسط همین روزهای سخت، آدم‌هایی را داشتم که شنیدن صداشون من را از ته چاه بالا کشید و این غنیمت کمی نیست.

از رفاقت‌ها

.  
سه ماه اخیر را بیشتر از هر سه ماه دیگه‌ای توی  سه چهار سال اخیر حرف زدم. خونه میم بودم و انگار یک دوره خصوصی تراپی داشته باشیم، هر روز هرچی که توی کله و قلبم بود را می‌ریختم بیرون و می‌گذاشتم که کمکم کنه تا خودم را زیر و رو کنم و بهتر بشناسم .
 هشت سال پیش که توی گالوی دیدمش، به روز دوم نرسیده خیلی از درهای بسته‌ام را به روش باز کردم. بعد از اون هم، تموم این هشت سال هرچندماه یک‌بار که دیدمش نشستم روبروش و از سخت‌ترین چیزهایی که برای خودم هم نمی‌تونستم بگم،  براش گفتم و به قول خودم «فیکسم» کرده. 
خوبی میم به اینه که دیونگی‌ها و پریشانی‌هایم را می‌شناسه و می‌دونه که این سردرگمی‌ها هم یک بخشی از من هستن که نمی‌خوام به خاطر آرامش داشتن ازشون فرار کنم .سه ماهی که کنارش بودم حتمن یکی از دوره‌های خاص زندگیمه و از همین الان دلم براش تنگ شده. دلتنگ اینکه صبح‌ها برام از اون صبحانه‌های خوشمزه‌اش درست کنه و قهوه به دست بشینم براش وراجی کنم تا برسم به اون گره‌های کوری که خودم هم نمی‌دونم چه کار می‌شه باهاشون کرد. دلتنگ وقت‌هایی که تا نیمه شب با هم فیلم می‌دیدیم.دلتنگ اشک‌هایی که می‌خواستم مثل همیشه قورت‌شون بدم و مجبورم کرد به جای فرار کردن ازشون حرف بزنم. دلتنگ مهربونی و دوستی خالصی که بزرگترین سرمایه‌ی هر ادمیه.
داشتن کسی که این‌طور عمیق آدم را بشناسه و ادم اینقدر بهش اعتماد داشته باشه که از نشان دادن گوشه‌های ضعیف و نخواستنی خودش نترسه و حتی بتونه احساس‌هایی که هنوز براشون اسم نداره را جلوش بریزه روی دایره، خوش‌شانسی بزرگیه که قدرش را می‌دونم. 

از نمردن‌ها


سه سال تموم، حتی فکر پیاده گزکردن این مسیر همیشگی رو نمی‌کردم. تمام مسیر انگار میدون مین باشه و سرهر پیچ، انفجاری انتظارم را بکشه. همین که امشب راه افتادم و حتی فکر کج کردن راه رو نکردم، یعنی زخم‌ها دارن خوب می‌شن و خیابان‌های شهر، فقط خیابان‌های قشنگی‌ان که می‌شناسم‌شون و دوست‌شون دارم و ازشون فرار نمی‌کنم.

دلتنگی

دلم برای مادرجون تنگ شده و چی از دستم برمیاد برای اینکه تسکین بدم خودمو؟
اگه به من بود دلم می‌خواست، یک سبد پر از نون و پنیر و سبزی تازه با میوه‌های نوبری بردارم و برم سرخاکش بساطم را باز کنم. تنها هم نباشم، همه دخترعمو پسرعموها  و بچه‌هاشونم ببرم. ما بشینیم گل بگیم و گل بشنویم و غش غش خنده‌مون قبرستون را پر کنه و بچه‌ها برای خودشون بازی کنن و خوش باشن. درست مثل شب جمعه‌هایی که مادرجون و خاله‌جون بزرگه با بچه‌ها و نوه‌هاشون راهی سرخاک مارجان می‌شدن و برای ما بچه‌ها یک گردش تمام عیار بود. دستم از جهان زنده‌ها کوتاهه و شاید فقط بتونم با نوشتن، چیزی را که نمی‌تونم داشته باشم واقعی کنم. باید یک قصه بنویسم که مادرجون توش زنده باشه و هروقت دلم هوای مادرجون کرد همه روزهای خوش با او بودن  را جلوی چشمم داشته  باشم. اصلا شاید بشنیم همه‌شون را بیارم توی قصه‌هایی که نه دست مرگ بهشون می‌رسه و نه زور فراموشی. دایی، سجاد، منصوره، آقاجون فومنی، آقا جون قاقایی، شاید حتی به مرده‌ها بسنده نکنم و زنده‌هایی که دستم بهشون نمی‌رسه را هم قصه کنم. وقتی خودم نیستم هم ماجرا همونه.
شاید قصه یک زنی را نوشتم که داره فراموشی می‌گیره و همه آدم‌های مرده و زنده زندگی‌اش را ردیف می‌کنه جلوی چشمش که حتی اگه یادشون برد و یادش بردن هم، همه چی تموم نشه.

چرا لگد می‌زنم؟

چند سال پیش، همین‌جا نوشته بودم : «باید برم ببینم چی‌شده که دارم دوباره اینطوری به خودم لگد می‌زنم؟» بهترین وصف‌حالی بود که هنوز گاه‌به‌گاه مصداق پیدا می‌کنه
دارم نسخه نهایی داستان‌های زندان را برای چاپ آماده می‌کنم و همین یکی برای دیوانگی این روزهایم و این‌که اینطوری به خودم گیر داده‌ام بس است. دوباره پرت شده‌ام جایی که نباید و راه فرار هم ندارد. 
بیشتر وقت‌ها یک غریبه هستم که از مناسبات و شکل زندگی آدم‌ها سردرنمیارم. خودم هم که مجبور می‌شم مثل آدم‌ها زندگی کنم، همه چیز به نظرم عجیب و غریب میاد. از خونه ساختن و بهش دل‌بستن گرفته تا فراموش کردن این‌که دنیا چقدر بزرگه و ما با این بدنی که الان توش هستیم، چقدر زود مجبوریم ترکش کنیم. از اینکه نمی‌دونیم از کجا اومدیم و به کجا می‌ریم، تا همه ناتوانی‌مون از درک دنیای بقیه.

پورتو


حالا پنج روزه که پورتو هستم و وسط همان آرامشی که دنبالش بودم. از برلین که زدم بیرون، ۱۰ روز دوبلین بودم و دو هفته لندن و سه روز هانوفر و بعدش هم پریدم اومدم  پورتو.برای من و مدلی که زندگی می‌کنم اون تقریبا یک ماه دوبلین و لندن مثل سفر بود و روتین زندگی‌ام را بهم زد و حالا انگار دوباره برگشتم خونه. دوباره ساعت کارم منظم شده، کتاب می‌خونم، رادیو گوش می‌دم، فیلم و سریال می‌بینم و می‌رم پیاده‌روی
 شب اول را چون دیروقت می‌رسیدم، نزدیک فرودگاه هتل گرفته بودم و فردا صبح که با قطار شهری راه افتادم طرف اتاقی که از  ایربی‌ان‌بی پیدا کرده بودم، همه چیز همونی بود که منتظرش بودم، شهر قشنگ و رنگارنگ، خونه فلیپا، تمیز و با سلیقه و خود فلیپا و بقیه هم‌خونه‌ها خونگرم و بگو و بخند
فیلیپا خودش پرتغالیه  و طبقه پایین خونه زندگی می‌کنه. طبقه دوم که من هستم، یک دختر فرانسوی به اسم الزا است که داره پست‌دکترا می‌گذرونه و قراره یک سالی اینجا بمونه و ژا، یک مرد ۶۵ ساله فرانسوی بود که بازنشست شده و داره و برای خودش دنیا گردی می‌کنه و دیروز رفت طرف مراکش. اتاق دیگه هم فعلا خالیه و برای مهمان‌های گذری و البته دو تا گربه  هم داریم که هنوز از راه نرسیده باهام رفیق شدن و موقع کار کردن می‌شینن کنار دستم.
خونه، خیلی خونه‌است. از این پنج شب، دوشبش را همه با هم شام خوردیم و یک شبش را با الزا.انگار نه انگار که فقط چند روزه اومدم و چند روز دیگه هم می‌رم کاملا احساس می‌کنم توی خونه هستم. حرف زدن‌های موقع ظرف شدن با فلیپا و موقع آشپزی با الزا هم بیشتر بهم حس توی خونه بودن را می‌ده. خوبی‌اش اینه که دیگه از خواستن خونه ثابت عبور کردم و بلد شدم که چطور وسط راه برای خودم خونه بسازم و هم‌خونه پیدا کنم و خوش بگذرونم. پریشب براشون زرشک پلو با مرغ پختم و گفتن نداره که انگشتاشون را هم خوردن.قبل از من یک پسر ایرانی هم شش ماه اینجا زندگی می‌کرده و حتی یک نیمرو براشون نپخته بود به اسم غذای ایرانی بگذاره جلوشون، اینه که حسابی قدر منو می‌دونن و از الان پیشنهاد برای راه انداختن رستوران ایرانی توی پورتو دارم. البته پسره هرچند براشون غذا نپخته اما اطلاعاتشون درباره ایران را بالا برده و دیشب کلی درباره دختران خیابان انقلاب و حجاب و این جور چیزها حرف زدیم.  هم با فلیپا و الزا و هم با خویی،دوست فلیپا که در واقع اکسش بوده و چهار سال با هم بودن، بعدش شش سال کاملا  کات و هیچ تماسی نداشتن و حالا دو هفته است دوباره همدیگه را می‌بینن و البته حالا فقط دوستن.
توی خونه، زندگی همینطوری با همین اتفاق‌های معمولیِ قشنگ می‌گذره و بیرون هم که شهر پر از دیدنیه. از پنج روز، دو روزش را کاملا خونه بودم و کار کردم، دو روزش لپ‌تاپم را گذاشتم کولم و وسط شهر کار کردم و امروز هم با اینکه لپ‌تاپ برده بودم که یک جایی نزدیک خونه بشینم به کار کردن، یک دفعه سر از اون طرف شهر و ساحل دریا دراوردم و تا برسم خونه شب شده بود. عوضش فردا و پس‌فردا که هواافتابیه را از خونه تکون نمی‌خورم و قراره توی حیاط خونه کار کنم
 اینجا را تا ۲۸ فوریه گرفتم و هنوز نمی‌دونم بعدش کجا می‌رم، احتمال زیاد لیزبون و شاید هم یک شهری وسط پورتو و لیزبون. الان اونجای زندگیم هستم که برای یک هفته جلوترم نمی‌تونم برنامه بریزم و واقعا دارم به روز زندگی می‌کنم. از شهر هم گفتنی زیاد دارم اما بهتره عکس‌هاش را بگذارم که خودش گویای حال من و حال شهره

نگاه کردن به او

برایش فقط نوشته بودم که دلم تنگ شده و بی‌طاقت شده‌ام. کافی نبود اما. حالم اگر بهتر بود، باید برایش می‌نوشتم که از همان اولین باری که اسمش را شنیدم چه تاثیری روی زندگی‌ام داشته و قدم به قدم چطور با او جلو آمده‌ام و چقدر تصور کردن آینده بدون نگاه تیزبین و ذهن روشن او سخت است. آن دخترک ‌بی‌تاب ۱۰ سال پیش اما آن‌قدر از فقدانی که انتظارش را نداشت، شوکه بود که فقط از دلتنگی‌هایش نوشته بود. دیشب بالاخره جرات کردم و بعد از سال‌ها، ایمیل‌های آخرمان را دوباره خواندم. ایمیل طولانی و محبت‌آمیزش را که انگار روزی که گرفتمش اصلا نخوانده بودمش، وگرنه چرا باید همه چیز همان‌طور مثل یک پل شکسته معلق باقی‌ می‌ماند؟ ایمیل‌ کوتاه ۸ ماه بعدتر خودم که اصلا کلمه‌هایش را نمی‌شناسم اینقدر که آشفته‌اند و مدل من نیستند و فقط یادم می‌اورد که چه دلتنگش بودم. جواب کوتاه‌تر او که همه این سال‌ها توی خواب و بیداری ازش فرار کردم. تک و توک ایمیل‌های بعدی این سال‌ها که با احترام، با محبت ولی با فاصله‌اند. ایمیل آخرش که نمی‌دانم چرا جوابش را نداده‌ام؟
دیشب ایمیل‌های‌مان را اتفاقی پیدا کردم، اما اتفاقی نیست که این روزها بیشتر از همیشه به یادش هستم. این روزها وسط سفرم در تونل زمان، از هرطرف که می‌روم، چراغ راهنما به دست ایستاده و هربار یک دریچه تازه به رویم باز می‌کند. یکی از معدود حسرت‌های زندگی‌ام دوری از او است. جبران هم نمی‌شود. یک روزی که خیلی دیر نباشد باید درست و حسابی بنویسم چرا با همه‌ آنچه این سال‌ها اتفاق افتاده ذره‌ای از محبت و احترامم به او کم نشده و چقدر ، زنی که الان هستم و دوستش دارم را با نگاه کردن به او و آنچه او نوشته و ترجمه کرده ساخته‌ام. دلم برایش تنگ شده و آدمی که دور است و دستش به جایی نمی‌رسد، جز «کلمه» هیچ ندارد.

فقدان

۱۰ سال پیش بود. من که هیچی یادم نیست، تاریخی که بالای ایمیل خورده اینو می‌گه. حتی از اون ایمیل طولانی و محبت‌آمیزش هم چیزی یادم نمونده بود. من فقط ایمیل ۸ ماه بعدش را یادم بود و تمام این سال‌ها، هربار یادش می‌افتادم بغض می‌کردم. حتی یادم نبود که خودم براش چی نوشته بودم و امروز که بعد از سال‌ها، انگار برای اولین بار خوندمشون، همه چیز برام غریب بود. کلمه‌های من نبودن. نه که راست نبودن، معلومه که راست بودن و حقیقت حتی خیلی غلیظ‌تر هم بود. اما همه چیز فقط اون دلتنگی نبود که بیچاره‌ام کرده بود.
یک چیز خیلی مهم‌تر هم بود. چیزی که حتی بعد از ۱۰ سال اهمیتش را از دست نداده.چیزی که هیچ وقت نتونستم بهش بگم. باید همون موقع براش می‌نوشتم که چرا اینقدر برام مهمه. باید بنویسم.

دوستت دارم اما نمی‌خواهمت

سه شبه که پشت‌سرهم کابوس می‌بینم دوباره. از اون کابوس‌هایی که نصفه شب نفس زنان از خواب می‌پرم و نیم‌خیز می‌شم و دیگر خوابم نمی‌بره. نمی‌دونم این کابوس‌ها چقدر به لندن اومدنم ربط داره. روزها توی لندن خوشحالم و شب‌ها خواب‌زده می‌شم. این چند روز همون قدری مع توی شهر حس برگشتن به جای امن و اشنایم را داشتم، قشنگ می‌دیدم که چرا خواستم از اینجا برم و چرا هنوز آماده برگشتن بهش نیستم. می‌ترسم لندن هم بره توی  اون لیست «دوستت دارم اما نمی‌خواهمت». 

خداحافظ برلین

حالا، بعد از دو هفته می‌تونم بگم که به احتمال خیلی زیاد راهم را به طرف پرتغال ادامه می‌دم و برنمی‌گردم برلین. چندباری هم اینجا نوشتم که چه سخت بود این تصمیم. همون روز اولی که پایم را در برلین گذاشتم امید گفت که برلین مثل باتلاق می‌مونه و هرکی بیاد اینجا گیر می‌کنه و نمی‌تونه بره. راست می‌گفت. منی که برای یک ماه و نیم رفته بودم هم شش ماه موندگار شدم و این وسط‌ها هرجا رفتم دوباره برگشتم به برلین.
به غیر از کتابخانه‌ی فارسی که به‌خاطر کارم لازم داشتم نزدیک باشم و یکی از بهانه‌های مهم برلین موندم بود. خود شهر هم من را گیر انداخته بود. برلین یک سبُکی مخصوص خودش را داشت که توی کلان‌شهرهای دیگه ندیده بودم. آدم‌ها آرام بودن و اون استرس و شتاب شهرهای بزرگ دیگه را نداشت. شهر بزرگ بود و تو خاطرت جمع بود که هزار گوشه برای کشف داره و پر از اتفاق‌های سیاسی و فرهنگیه. اما در کنار این آرام هم بود. خوبی بزرگ دیگرش برای من کافه‌های الترناتیوش بود. خوشگل و دنج و دل‌ربا. با اینترنت و پریز برق کافی و میزهای خوب و امکان اینکه ساعت‌ها بشینی و کار کنی. فرصت که کنم باید لیست کافه‌های محبوبم را اینجا بگذارم. 
دیگه چی‌هاش را دوست داشتم: بی‌تکلف بودن مردم حداقل در محله‌های آلترناتیوی که من زندگی می‌کردم. به غیر از یک ماه و نیمی که شمال برلین بودم بقیه‌اش را در نوی‌کلن و کوریزبرگ بودم و سرخوش از دوچرخه‌سواری مردم، بازارچه‌های محلی که همه جا بودند. بازارچه‌های دست دوم فروشی قشنگ‌، رستوران‌های ارزان و خوشمزه‌ای که بعضی‌هاشون خانوادگی اداره می‌شدند، رودخانه‌ای که محله را در آغوش گرفته بود و شهری که سبک‌های زندگی متفاوت را انگار با سرخوشی پذیرفته بود و این راحت بودن آدم‌ها، بهش سبُکی داده بود. در کنار همه این‌ها ارزان بودن زندگی هم بود که خب برای منی که از دوبلین و لندن به اونجا رفته بودم به شدت خوش‌آیند بود.
به غیر از این بهانه‌های کوچک خوشی، برلین از لحاظ سیاسی شهر زنده‌ای بود و یکی از بهترین شهرها برای کسی که می‌خواهد به صورت فعال با یک جریان سیاسی یا اجتماعی همکاری کند. به غیر از فضای ایرانی‌اش که ظرفیت خودش را دارد، فضای محلی شهر هم به شدت حساس و فعال است و خب این هم یکی دیگر از انگیزه‌های قوی‌ام برای برلین ماندن بود.
تاریخچه برلین و آنچه در دوران نازی‌ها و جنگ جهانی بر این شهر گذشته، هم بخشی از هویت برلین است. خیلی وقت‌ها وسط همین گز کردن‌های ساده در خیابان‌های برلین، شهر با نمادهایی که همه جا ردپایشان دیده می‌شود به یاد آدم می‌آورد که چه روزهای سرد و سختی را پشت سر گذاشته تا به اینجا برسد که آغوشش را برای همه «دیگری» ها باز کند.
در کنار همه اینها، در برلین دوستی ساختم. دوستی‌هایی که اگر می‌ماندم حتمن عمق بیشتری پیدا می‌کردند و همین الان هم برایم کلی ارزشمند هستند و پنجره جدیدی را به رویم باز کرده‌اند که امیدوارم همیشه باز بماند.
تازه همه این چیزی که من از برلین حس کردم، فقط بخش کوچکی از برلین بود. تمام این مدت را به شدت مشغول کار بودم و هنوز کلی موزه و نمایشگاه و خیابان قشنگ و بازارچه و دریاچه و ... در برلین است که ندیده‌ام. با همه اینها اما انگار دارم از برلین خداحافظی می‌کنم که نمانم و بروم و همان کوچ‌نشینی باشم که می‌خواستم باشم.
الان بعد از یک سال و سه ماهی که کوچ‌نشین هستم و از شهری به شهر دیگر می‌روم، اگر بخواهم سخت‌ترین چالشم را بگویم: بی برو و برگرد، خداحافظی کردن با شهری است که ترکش می‌کنم. هربار، با اینکه شوق رفتن به جای جدید را دارم اما ترک کردن شهری که چند ماهی انجا لنگر انداخته بودم هم سخت است. اینقدر سخت که گاهی حتی فکر می‌کنم اصلا همین جا بمانم. که خب نمی‌مانم و حالا می‌دانم این وسوسه ماندن، زودگذر است و خیلی نباید جدی‌اش بگیرم.
خیلی حرف‌های دیگر درباره برلین را هم سپهر و امید، در این برنامه رادیویی گفته‌اند.


*توضیح دادن خودم سخت شده، از بیرون یک کلاف سردرگم به نظر می‌رسم که نمی‌دونه می‌خواد چی کار کنه. خودم که با خودم هستم، وسط این سردرگمی دارم چرت می‌زنم و سلانه سلانه جلو می‌رم و اون وسط‌ها، اون وسط‌ها که قرار نیست تصمیمی بگیرم بهترین روزها است. 

*یک اتفاق خوب اینه که هرچی دلتنگی‌هام بیشتر می‌شه و اذیت می‌شم ازش، دلبستگی‌هام هم بیشتر می‌شن و خوشحالم می‌کنن. بعد از لندن و دوبلین، حالا برلین هم به یمن شش ماه زندگی‌ای که اونجا داشتم، شده یکی از جاهای آشنایی که می‌تونم برای خودم و دیگران، توصیه‌های خوشگذرونی‌ توی اون شهر را داشتم باشم. جایی که دوستی ساختم و وسط این دوستی‌ها روزهای قشنگی را تجربه کردم. دلم برای برلین تنگ می‌شه و حالا می‌دونم کلی کار نکرده توی اون شهر دارم و باید حتمن بهش برگردم دوباره. کی‌اش را اما هنوز نمی‌دونم.




چرا وسوسه موندن؟

نوشته‌هایم را که مرور می‌کنم، از همین وبلاگ گرفته تا یادداشت‌های آف‌لاین  و نوشته‌های قدیمی توی دفترچه‌هام، هزاربار از رویای رفتن و رفتن، از رویای زندگی کوله به‌دوشي، از آرزوی دل کندن از خانه و اصلا خانه نداشتن نوشتم. حالا که همه چیز همونی شده که می‌خواستم، حالا که یک سال و سه ماهه دارم شهر به شهر می‌رم و خوشحالم، چرا باید بزنم زیر میز و دوباره یک‌جا نشین بشم؟ خسته نشدم اما چی داره وسوسه‌ام می‌کنه به موندن؟ 

پاهایم

توی دلم دارن رخت می‌شورن و هیچ‌چیزی آرامش نمی‌کنه. چمدونم را بستم دوباره، یک بسته لباس دیگه گذاشتم که بدهم بیرون و باز هم قراره سبک‌تر بشم. شاید فقط همین سبکی رفتن را اسون‌تر کنه. رفتن، هر بار،از هرجایی برام سخته. هم‌زمان با شوقی که برای رفتن به مقصد جدید دارم، ترک کردن اینجایی که هستم سخته. بعد از شش ماهی که بیشترش را برلین بودم و هرجا که  رفتم برگشتم بهش، حالا ترک کردنش اصلا اسون نیست. شاید این اضطراب بی‌دلیل نباشه. اضطراب جدایی از جایی که می‌تونستم با شهر و آدم‌هایش ارتباط‌های عمیق ایجاد کنم. می‌شد که یک چیزهای بسازم دوباره و من دارم می‌رم. چرا؟ چون مثل تیم توی رمان بی‌نام، نمی‌تونم بمونم. پاهایم از اراده‌ای فراتر از خودم پیروی می‌کنن. از اراده خودشون برای رفتن. برای نموندن. برای دل نبستن. برای ریشه نکردن. چیزی شبیه همونی که خیلی وقت پیش نوشته بودم: ریشه‌هایم نه در خاک، نه در آب، در دست‌هایم دویده‌اند.

چرا مرگ ترس داره؟

چرا ادم از مرگ می‌ترسه؟ از اینکه  قلبش نزنه؟ که نتونه نفس بکشه؟
چرا ادمی مثل من که حداقل در تئوری و روی کاغذ، از مرگ نمی‌ترسه و اون را هم یک مرحله‌ای می‌دونه که باید ازش رد شه و کار هیچ‌کس هم توی دنیا لنگش نیست، اینطوری وحشت‌زده می‌شه وقتی که احساس می‌کنه نمی‌تونه نفس بکشه؟ 
یک ساعت پیش یک حمله وحشت ( پنیک اتک) شدیدی را پشت سرگذاشتم، اینقدر شدید که فکر کردم دارم سکته قلبی می‌کنم و زنگ زدم آمبولانس اومد. الان خوبم، پتو رو پیچیدم دورم، ماسک اکسیژن را برداشتم و تکیه دادم به شوفاز داغ. نمی‌ترسم هم دیگه. دست و پام گرم شده، سرگیجه ندارم و قلبم هم مثل همیشه می‌زنه. درد قفسه سینه و شانه و دست چپم هم با مسکن ارام شده اما فکر اینکه چرا اونقدر ترسیده بودم از سرم بیرون نمی‌ره. نه که چرا حمله وحشت داشتم که خب اون یک فرایند پیچیده است و می‌شناسمش. اما چرا به‌خاطر همون چند ثانیه که نمی‌تونستم نفس بکشم یا فکر می‌کردم که نمی‌تونم نفس بکشم  اون همه ترسیده بودم؟
اینقدر مضطرب  بودم که حتی نمی‌تونستم ادرس و شماره تلفنم را به مامور اورژانس بدم و لکنت گرفته بودم، که وقتی رسیدن، جلوی در ایستاده بودم و نمی‌تونستم بازش کنم.
که فقط وقتی اروم شدم که نوار قلبم را گرفت و نشونم داد و گفت قلبت داره خوب کار می‌کنه و مشکل از قلبت نیست.
از چی ترسیده بودم واقعا؟ اون  لحظه‌ای که تاجایی که خودم بهش اگاهم به هیچ چیز فکر نمی‌کردم، چی اون همه مضطربم کرده بود؟
نفس و تپشی که اگه نباشن ارتباطم با  این دنیا به عنوان تنها فضایی که برای بودن می‌شناسم و تجربه کردم قطع می‌شه؟ از مرگ یعنی؟  عجیبه. فکر می‌کردم از مرگ نمی‌ترسم. فکر می‌کردم ترسی که مثلا موقع تکان‌های شدید هواپیما یا افتادن از بلندی و تصادف و اینها خودش را نشون می‌ده ترس از آسیب دیدن بدنه که خب طبیعی هم است. کل بدن یک ارگان بهم پیوسته است و اسیب دیدن یک بخشش کل این نظم را بهم می‌زنه. اما این ترسی که امشب تجربه کردم ترس مرگ بود. اون لحظه بهش اگاه نبودم اما حالا خوب می‌بینم چطور از ترس اینکه نفسم بالا نیاد وحشت‌زده‌ شده بودم و  بدنم که وجودش بند به همون نفس و تپشه داشت با اون واکنش شدید که مثل به صدا درامدن زنگ خطر بود . 
کمک می‌خواست.


تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...