هیچی سرجای خودش نیست


مشکل این نیست که ارتباط مغزم و احساسم و انگشت‌هام قطع شده و دیگه نمی‌تونم حس‌هام را کلمه کنم. مشکل کلمه‌هایی هستن که دیگه به درد نمی‌خورن و پشت سر هرکدومشون باید یک قطار توضیح روانه کرد.
خونه، وطن، عشق، دلتنگی و حتی یک دوستت دارم ساده، هیچ‌کدام اونهایی نیستن که قبلا بودن. قبلا خونه، خونه بود و وطن جاش معلوم و عشق، لنگری که نگذاره لق بزنم و دلتنگی، اونی که مانع رفتنم می‌شد. حالا اما هیچی سرجای خودش نیست و اصلا کی می‌دونه که جای هر چیزی کجا بوده؟

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...