یادم باشه اغلب وقت‌هایی که می‌خوام دوباره خودم را به جایی وصل کنم و هوای موندن و گره خوردن به سرم می‌زنه، یعنی حالم خیلی خوب نیست و فکر می‌کنم اگه بیرون از خودم دنبال راه حل باشم شاید حالم بهتر بشه. بعد از یک دوره‌ای که خیلی جدی به برگشتن به لندن فکر می‌کردم، حالا دنبال اینم  که بعد از پاریس بارم را از اینی هم که هست سبک‌تر و سبک‌تر کنم و دوباره برگردم به اون چمدان ۱۰ کیلویی و کوله پشتی ۵ کیلویی. فقط بارم نیست. دلم را هم حتی.
دومی را اگه که بتونم. کار دل خیلی به اختیار من نیست و حکمرانی مستقل خودش را داره. 

بعد از یک دوره طولانی تحقیق و پادکست و ادیت هزار باره گزارش آخرم و نوشتن چندتا مقاله این وسط‌ها، برگشتم به نوشتن یک مقاله جدید  و هر کلمه‌ای که می‌نویسم به وجد میام.

اتفاق خوب این روزهایم، نامه‌نگاری‌هایمان است. کی باورش می‌شد که بعد از این همه سال پیدا کنیم همدیگه را دوباره و طوری برای هم بنویسیم که انگار آخرین دیدارمان همین دیروز بود و هنوز می‌تونیم شیدایی‌هایمان را با جزییات برای هم تعریف کنیم. هر نامه اش را چندبار خواندم و انگار یکی از زن‌های خودم برایم نامه نوشته باشه.


تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...