‏نمایش پست‌ها با برچسب شهرزاد قصه گو. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شهرزاد قصه گو. نمایش همه پست‌ها

از قصه‌های نیمه‌کاره


.

پارسال همین موقع به زری خندیدیم که توی این سوئیت بوگندو دوش گرفته بود و به ما پفک تعارف می‌کرد. خنده نداشت که، گریه هم نداشت حتی. بیخود مات‌مون برده بود که چرا گریه نمی‌کنه. چند ساعتی وقت دارم و‌ کاش خوابم ببره. کاش خوابم ببره و خواب اون شبی را ببینم که من رو وسط میدان خورشید مادرید بوسید. قبل و بعد از اون شب، آدم‌های زیادی را بوسیدم اما اون بوسه، تنها باری بود که لب‌هام طعمش را هنوز به یاد داره. می‌دونم که عاشقانه نبود. هردومون تا خرخره مست بودیم و اگه احساسی هم بود غلیان هورمون‌های لعنتی بودند که تا ماه‌ها بعدش هم گیجم کرده بود. اما هرچی که بود حاضرم امشب خیلی سخاوتمندانه نصف باقی‌مانده عمرم یا اصلا کی به کیه، همه اش را بدم و فقط خوابش را ببینم. ولی اگه شانس منه، تا چشمهام بیافته روی هم، خواب اون شبی را می‌بینم که اشرف خفتم کرده بود و‌ من داشتم زیر دست و پاش بال بال می‌زدم. هرقدر هم می‌گفتم اشرف جون، خواهش می‌کنم اجازه بدین توضیح بدم، سوتفاهم پیش اومده، یک مشت دیگه می‌زد و می‌گفت زنیکه جاکش رفته برای من زده و حالا لفظ قلم هم نطق می‌کنه. مثل همیشه م.. میم... ما.. چی بود اسمش؟ چرا یادم نمیاد. همون خانم تپله سن بالای شمالی رو‌می‌گم که شبیه مادرجونم بود. همونی که به همه گفته بود برای چک افتاده زن، ولی بعدا فهمیدیم ماجرای خاطرخواهی بوده. از این آدم‌های معنوی بود که پیر و‌ مراد دارن و عاشق مرادش شده بود. حالا تا کجاش را ما نفهمیدیم ولی کتی پرونده‌اش را توی اتاق مددکاری دیده بود و نوشته بودند روابط نامشروع. طفلک تسبیح از دستش نمی‌افتاد و اینقدر منو دوست داشت که همون شب اول بالشی که به مهناز داده بود رو از زیر سرش کشید داد به من و گفت تی‌جان قوربان. غریبی نکن زی جان. منم تی مادرجان.بعد هم هرکی چپ نگاهم می‌کرد، حسابش را می‌گذاشت کف دستش که به این فرشته‌ی خدا چی کار دارین؟
 اون شب هم رفته بود حموم و وقتی رسید که خون از سر و صورتم شره کرده بود.....





از بیرون که نگاه می‌کردی اولش زن جوانی را می‌دیدی که تند و تند همه پنجره‌ها را باز می‌کند.  بیرون ریز ریز باران می‌آمد،انگار که قطرات آب را  خیلی نرم اسپری کنند توی صورتت.
زن تازه از راه رسیده بود و دو تا کیسه نارنجی خریدش هنوز روی پیشخوان آشپزخانه بود. از لای پرده‌های نیمه باز آشپزخانه  می‌شد لیوان ماست و تخم‌مرغش را دید. همین چند دقیقه پیش بود که در جدال خزیدن زیر پتو و خاموش کردن همه چراغ‌ها٬ اولین کتی که دم دستش بود تن کرد  و  با همان پیژامه چهارخانه  و پای بی‌جوراب زد بیرون به بهانه  بند و بساطی که برای ته‌چین می‌خواست.چهره پریشان و موهای وزی وزی هوا رفته اش را که می دیدی یک ذره هم قیافه اش به زن هایی که بخواهند این موقع شب ته‌چین بپزند نمی‌خورد٬اما گوشت و پیاز ته‌چینش واقعا داشت سر گاز قل می‌خورد٬ برنجش هم حتی توی لگن پلاستیکی صورتی‌اش خیس شده بود.
خودش؟  خودش با همان موهای وز وزی و پیژامه چهارخانه‌اش داشت تند و تند دور خانه می‌چرخید و شمع روشن می‌کرد. روی میز ناهارخوری دو نفره کنار پنجره٬ روی میز وسط اتاق٬ روی عسلی‌ها٬ کنار تاقچه٬ روی طره پنجره٬  روی میز توالت اتاق خواب٬ کنار وان حمام٬ هرجا که دستش می‌رسید. خانه مثل خودش آشفته بود. همه جا پر از کوسن‌های رنگی و کاغذهای جورواجور و کتاب و لباس و ماژیک و روزنامه. ساعت هشت شب بود. باران هنوز می‌بارید. جرات نداشت بنشیند. می‌ترسید مثل تمام روز میخ‌کوب شود روی کاناپه.
 صدا می‌خواست. صدایی که هیچ نگوید. زوربا. زوربای یونانی ر از وسط  سی‌دی‌ها پیدا کرد. صدا که پیچید وسط خانه٬مثل چند دقیقه پیش شد که کبریت و شمع به دست دور خانه می‌چرخید. اول روی کاناپه‌ها را خالی کرد. کوسن‌های رنگی را چید کنار هم. رومیزی اصفهانی را توی بالکن تکاند٬ گلدان گذاشت روی میز. کنارش دو تا کدوی کوچک هالوینش را. بعد شراب قرمز. با دو جام کوچک.  جا شمعی آبی کنار شراب و گلدان. اینطرف اتاق ترمه‌ها را جمع کرد. سنگین بودند. لیز می‌خوردند و هی باید مراقبشان باشی. سبکی می ‌خواست فقط. حالا اتاق پر از نور و صدا و آرامش و بود. خودش هنوز گیج می‌خورد. باید می‌رفت اتاق خواب. می‌ترسید اما٬ نه که از کوه لباس‌های  پهن شده روی زمین بترسد. از اینکه چراغ را خاموش کند و بخوابد می‌ترسید. پرده را کنار زد. حالا اتاق با همه آشفتگی‌اش از زیر مه ملایمی که روی شیشه‌ها نشسته بود هم دیده می‌شد. وسط لباس‌ها روی زمین نشسته بود و تا می‌زد و کنار می‌گذاشت. تند و تند تخت را مرتب می‌کرد٬ کاغذها را می‌انداخت توی سطل٬ سیم‌ها را از وسط زمین جمع می‌کرد٬ می‌خواست نشانه‌های آشفتگی‌اش را پنهان کند. باید می رفت سراغ کتاب‌ها و نوشتن٬اما نمی‌شد٬ این ظاهر آشفته خانه یادش می‌انداخت که همه چیز آتش زیر خاکستر است.
فکر می‌کرد شاید لباس‌های تا شده توی کشو٬ عودی که روی تاقچه بسوزد٬ ماتیک بنفشی که  بنشیند روی لبهایش و حتی آن رژ گونه صورتی که رویش خاک نشسته٬  کمک کنند تا عقب بزند آن دلتنگی‌ را٬ پریشانی را٬ ترس را و  آن حفره عمیق وسط قلبش را. مثل وقت‌هایی که با یک قرمه سبزی پختن نجات پیدا می‌کند و یک بستنی مگنوم راه جلوی  پایش می‌گذارد. 
حالا از بیرون که نگاه می‌کردی٬ زن جوانی را می‌دیدی با دامن گل گلی و بلوز سبز٬ که موهایش را تل بنفش بسته٬ فنجان چای بدست روی صندلی چوبی بالکنش نشسته٬ همه پرده‌ها را کنار زده و خانه انگار که آماده رسیدن مهمان باشد٬تمیز و مرتب و پر از عطر غذا و نور شمع و صدای موسیقی است. انگار که همه چیز همینی است که از پشت شیشه‌های کمی مه گرفته می‌شود دید. انگار نه انگار که از صبح تا همین چند دقیقه پیش دور خودش چرخیده٬ گریه کرده٬‌داد زده٬‌لرزیده٬ با موهای وز وزی شانه نکرده خزیده زیر پتو و از معده درد به خودش پیچیده. 
زن  وسط چارچوب در روی زمین نشسته بود، گیلاس شرابش را دو دستی نگه داشته بود و خیره شده بود به درختی که  داشت توی قاب پنجره تاب می خورد. .وسط چارچوب در که می نشست می تونست هم پاهای ادمایی که تند و تند از جلوی پنجره می گذشتند بشمره و هم درخت اقاقیای همسایه روبرویی را تمام قد جلوی چشمهایش داشته باشه. ساعت کاری اش تمام شده بود و چرتکه انداختن برای حساب و کتاب های تمام نشدنی خسته اش کرده بود. شادی گرفتن حقوق به چند لحظه هم نمی رسه. کرایه خونه و قبض‌ها و قسط‌های جورواجور را که می ده برن، اینقدری نمی مونه که بشه برایش شادی کرد. هر ماه امیدواره که ماه آینده چیزی ته حسابش بمونه و ماه آینده هیچ وقت نمیاد. راه حل جدیدش اینه که پانزدهم هر ماه، روزی که حقوقش و جیره خونریزی هر ماه، همزمان با هم می رسن، با یک بطری شراب رز وسط چارچوب در بشینه و کفش‌های رنگی آدمها را بشماره. خوبی این شهر فسقلی دم اقیانوس اینه که همه چیز رنگیه. روز اولی که هواپیما به آسمان شهر نزدیک شد از دیدن اینهمه رنگ ذوق مرگ شده بود.

سکوت

 تلویزیون مثل همه صبح های زود روشن است، بدون صدا. با زیرنویس. زن روی کاناپه نارنجی ته اتاق نشسته زل زده به صفحه 32 اینچی روبرویش وچای سرمی‌کشد. قبلن‌ صبح‌ها که بیدار می شد اول دکمه لپ تاپش را می زد و صبحانه نخورده می نشست پای اینکه کی چه گفته و کی کجا رفته و چند نفر فلان جای دنیا مرده اند. حالا تلوزیون را روشن می کند. با صدای خاموش. همین که بداند آدم ها هستند بس است. صدا نمی خواهد.  نه صدای خودش و نه صدای هیچ کس دیگری را.

سه هفته است که ساکت شده. درس خوانده، سینما رفته، خرید کرده، رستوران و کافه رفته، اما حرف نزده است. احساس می‌کند زبانش توی دهنش نمی چرخد. اولین روزش همان دوشنبه‌ای بود که قرار روانکاوش را لغو کرد و برایش اس ام اس فرستاد که امروز نمی‌توانم حرف بزنم. بعد هم تلفنش را خاموش کرد و گذاشت توی کشوی عسلی کنار تختش.  

خیلی وقت بود که نه کسی برایش اس ام اس می فرستاد. نه هیچ ایمیل غیرکاری از کسی داشت، ولی  همه اس ام اس ها و ایمیل‌های رسیده را یکی یکی باز می‌کرد.از اس ام اس های شرکت تلفنش گرفته که مدام می خواستند چند یورو بیشتر بگیرند و یک قابلیت جدید به خطش اضافه کنند تا ایمیل‌هایی که می‌گفتند ایزی جت ماه اینده پرواز ارزان به بارسلونا دارد و فروشگاه جان‌لوئیس حراج 70 درصد زده و تلفن ارزان قیمت به ایران فقط با ماهی 10 یورو، همه را می خواند و حتی گاهی دلش می خواست جواب هم بنویسد برایشان. آخر همه ایمیل ها اما نوشته بودند که اینها را یک ماشین فرستاده و لطفا جواب ندهید

نامه‌های صندوق پستی هم با همان دقت ایمیل‌ها و اس ام اس‌ها با دقت باز می‌شد، خوانده می‌شد و بعد پاره می‌شدند. از دوشنبه، سه هفته پیش اما صندوق پستی‌اش را هم باز نکرده، دو روز پیش که رفته بود نان بخرد، دید صندوق پر از پاکت‌های سفید  و کاهی است و چندتایی هم سرشان از دریچه کوچک صندوق بیرون زده، نگاهش اما چند ثانیه هم طول نکشید، حتی به خودش نگفت که تمام‌شون کپی قبض هایی هستند که پول‌شون اتوماتیک از حساب بانکیم  کم می شه.
دو روز بود که دیگر با خودش هم حرف نمی زد.

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...