پنجشنبه ۲۴ فروردین ۸۵
مطمئن بودم كه ديگر اينجا چيز نمينويسم. صورتكم را دوست داشتم،ولي ديگر نميخواستمش. اما امشب چند كلمه جادويم كرد....
حقيقتش اين است كه ديگر اينجا راحت نبودم. توضيحش كمي سخت است، براي همين هم است كه اين چند روزه به هركسي يك جوابي دادم. جوابهايي كه دليل ننوشتنم بود و نبود. يعني همهاش نبود.
اما شايد مهمترينش اينه كه دارم از خودم فرار ميكنم. و صورتك يك آينه تمام قد از من است. آيينهاي از دغدغههايم، دلمشغوليهايم و پريشانيهايم. مسلما من را تمام و كمال نشان نميدهد، اما گاهي اوقات چيزهايي را به رخم ميكشد كه در طول روز زير نقابم مخفي مي كنم.... كار برعكس شده، اسمش را گذاشتم صورتك تا بتوانم پشتش پناه بگيرم، اما حالا همه اين وبلاگ چيزهايي را به من نشان ميدهد كه دلم نميخواهد فريادشون كنم.منظورم آدمهاي ديگر نيست. از خودم حرف ميزنم.از خودم و زنهاي درونم كه هر كدام ساز خودشان را مي زنند.
فقط اين هم نيست، خيلي وقتها جوابي براي اين سوال كه چرا مينويسم ندارم. وقتي براي روزنامه و زنستان مينويسم، يا حتي براي دفترچههاي كاغذيام، تكليفم كمي مشخص است. اما اينجا.... بارها از خودم پرسيدهام: «كه چه؟» و بدون اينكه جوابي برايش داشته باشم روي دگمه پابليش كليك كردهام. همه فوايد وبلاگنويسي را ميدانم خودم تا به حال خيليها را با همين حرفها به وبلاگستان كشيدهام. اما وقتي نوشتههايم خيلي شخصي ميشوند و بدتر از آن دروني، دچار تناقض ميشوم.
چون از طرفي فكر مي كنم وبلاگم علاوه بر عقايد و افكارم بايد چيزي از درونم را هم در خود داشته باشد تا با آن چيزي كه براي روزنامه و سايت مي نويسم متفاوت باشد و از طرف ديگر نشان دادن اين «من آشفته» اذيتم مي كند و البته توان پنهان كردنش را هم ندارم. هرچه كنم خودش را از لابلاي كلمه ها نشان ميدهد و وقتي اين آشفتگي دوستانم را نگران ميكند، به خودم لعنت مي فرستم كه چرا خويشتنداري نكردم و دلم ميخواهد اين يك روزنه كوچك را ببندم و تارهاي پيلهام را دانه دانه دورم بپيچم و تا وقتي پيله را نشكستهام چيزي نگويم.
و خلاصه همه اينها به اضافه اينكه اين روزها دلم مي خواهد سر به كوه و بيابان بگذارم وجز صورتك زورم به هيچ كس و هيچ چيز نرسيد، دست به دست هم داد و پست قبلي را نوشتم.
وقتي كه آن يك خط را پابليش كردم، مطمئن بودم ديگر اينجا چيزي نمينويسم. درست مثل آن عشق قديمي كه هنوز دوستش دارم، اما از يك لحظهاي به بعد، فهميدم كه ديگر نميخواهمش و هيچ وقت هم از نخواستنش پشيمان نشدم.
اما همين چند لحظه پيش يك اتفاقي افتاد.داشتم وسط 10، 20 تا وبلاگ و سايتي كه مثل هميشه با هم بازشان كرده بودم ميچرخيدم كه يك دفعه احساس كردم بايد دوباره بنويسم.اولش نفهميدم چه اتفاقي افتاده داشتم تند تند و تقريبا بدون وقفه مي خواندم براي همين هم بود كه نفهميدم كدام كلمه بود كه مرا جادو كرد. برگشتم به عقب و صفحهها را يكي يكي باز كردم و وبه وبلاگ مريم رسيدم. به اسم پروين اردلان، به اينكه "هر کسی تا حرفی می زنه پروين میگه بنويسش" ، بعد ياد جمله معروفش افتادم كه هميشه ميگه: «نوشتن به زنها اعتماد به نفس مي ده.» و هنوز وبلاگ مريم را نبسته بودم كه مطمئن شدم بايد دوباره بنويسم.
توضيحش البته براي كساني كه پروين عزيز ما را نميشناسند كمي سخت است.اما آنهايي كه او را ميشناسند حتما ميفهمند كه حتي اسم «پروين اردلان» هم ميتواند آدم را به ياد همه حرفهايش درباره نوشتن بياندازد و براي يك شروع دوباره بهش انرژي بدهد و يادش بياورد كه بايد رفت و رفت و رفت و از پا ننشست.
اما شايد مهمترينش اينه كه دارم از خودم فرار ميكنم. و صورتك يك آينه تمام قد از من است. آيينهاي از دغدغههايم، دلمشغوليهايم و پريشانيهايم. مسلما من را تمام و كمال نشان نميدهد، اما گاهي اوقات چيزهايي را به رخم ميكشد كه در طول روز زير نقابم مخفي مي كنم.... كار برعكس شده، اسمش را گذاشتم صورتك تا بتوانم پشتش پناه بگيرم، اما حالا همه اين وبلاگ چيزهايي را به من نشان ميدهد كه دلم نميخواهد فريادشون كنم.منظورم آدمهاي ديگر نيست. از خودم حرف ميزنم.از خودم و زنهاي درونم كه هر كدام ساز خودشان را مي زنند.
فقط اين هم نيست، خيلي وقتها جوابي براي اين سوال كه چرا مينويسم ندارم. وقتي براي روزنامه و زنستان مينويسم، يا حتي براي دفترچههاي كاغذيام، تكليفم كمي مشخص است. اما اينجا.... بارها از خودم پرسيدهام: «كه چه؟» و بدون اينكه جوابي برايش داشته باشم روي دگمه پابليش كليك كردهام. همه فوايد وبلاگنويسي را ميدانم خودم تا به حال خيليها را با همين حرفها به وبلاگستان كشيدهام. اما وقتي نوشتههايم خيلي شخصي ميشوند و بدتر از آن دروني، دچار تناقض ميشوم.
چون از طرفي فكر مي كنم وبلاگم علاوه بر عقايد و افكارم بايد چيزي از درونم را هم در خود داشته باشد تا با آن چيزي كه براي روزنامه و سايت مي نويسم متفاوت باشد و از طرف ديگر نشان دادن اين «من آشفته» اذيتم مي كند و البته توان پنهان كردنش را هم ندارم. هرچه كنم خودش را از لابلاي كلمه ها نشان ميدهد و وقتي اين آشفتگي دوستانم را نگران ميكند، به خودم لعنت مي فرستم كه چرا خويشتنداري نكردم و دلم ميخواهد اين يك روزنه كوچك را ببندم و تارهاي پيلهام را دانه دانه دورم بپيچم و تا وقتي پيله را نشكستهام چيزي نگويم.
و خلاصه همه اينها به اضافه اينكه اين روزها دلم مي خواهد سر به كوه و بيابان بگذارم وجز صورتك زورم به هيچ كس و هيچ چيز نرسيد، دست به دست هم داد و پست قبلي را نوشتم.
وقتي كه آن يك خط را پابليش كردم، مطمئن بودم ديگر اينجا چيزي نمينويسم. درست مثل آن عشق قديمي كه هنوز دوستش دارم، اما از يك لحظهاي به بعد، فهميدم كه ديگر نميخواهمش و هيچ وقت هم از نخواستنش پشيمان نشدم.
اما همين چند لحظه پيش يك اتفاقي افتاد.داشتم وسط 10، 20 تا وبلاگ و سايتي كه مثل هميشه با هم بازشان كرده بودم ميچرخيدم كه يك دفعه احساس كردم بايد دوباره بنويسم.اولش نفهميدم چه اتفاقي افتاده داشتم تند تند و تقريبا بدون وقفه مي خواندم براي همين هم بود كه نفهميدم كدام كلمه بود كه مرا جادو كرد. برگشتم به عقب و صفحهها را يكي يكي باز كردم و وبه وبلاگ مريم رسيدم. به اسم پروين اردلان، به اينكه "هر کسی تا حرفی می زنه پروين میگه بنويسش" ، بعد ياد جمله معروفش افتادم كه هميشه ميگه: «نوشتن به زنها اعتماد به نفس مي ده.» و هنوز وبلاگ مريم را نبسته بودم كه مطمئن شدم بايد دوباره بنويسم.
توضيحش البته براي كساني كه پروين عزيز ما را نميشناسند كمي سخت است.اما آنهايي كه او را ميشناسند حتما ميفهمند كه حتي اسم «پروين اردلان» هم ميتواند آدم را به ياد همه حرفهايش درباره نوشتن بياندازد و براي يك شروع دوباره بهش انرژي بدهد و يادش بياورد كه بايد رفت و رفت و رفت و از پا ننشست.