دوشنبه ۴ اردیبهشت ۸۵
خسته شده بودم از دستش. ديگر نميتوانستم شب و روز دنبالش باشم تا آبروريزي به پا نكند.اولش با زبان خوش باهاش حرف زدم. درست مثل دو تا دوست. گفتم كه كمي، فقط كمي معقول رفتار كند. گفتم خسته شدم از بس حرف در و همسايه را شنيدم. گفتم اصلا بي خيال حرف همه، به خاطر خودت هم كه شده كم خل بازي دربيار. اما مگر فايدهاي داشت. خيلي كه به من لطف ميكرد مي گفت : «باشه حق با شماست.» و قول مي داد كه ديگر وسط اتوبان دنبال پروانهها ندود. ديگر روي هره اتاقش كه 9 طبقه از زمين فاصله دارد ننشيند.ديگر با جيبهاي پر سنگ وسط رودخانه نرود و يادش باشد كه عشق سوتفاهمي است بين دو گاو.
اما مگر فايدهاي داشت. همين كه باد يك نسيم خنك بهاري را مهمان صورتش ميكرد يا يك اشعه رنگانگ آفتاب از آن طرف دنيا صاف ميرفت توي چشمهاش، همه چيز را از ياد ميبرد و با لباس خواب چين واچين صورتياش مي پريد وسط كوچه.
مي دانم كه كارم اشتباه است.اما چه كنم. من هم زندگي دارم. كار دارم. آبرو دارم.يك عمر سرم را بالا گرفتهام و زندگي كرده ام .حالا نميشود كه صاف صاف تماشا كنم و اين دختر ديوانه همه زندگيام را بر باد دهد.همه راهها را هم امتحان كردهام. در خانه را قفل كردم، از ديوار بالا رفت.چشم هايش را بستم تا آفتاب را نبيند،صداي شرشر باران ديوانه اش كرد. فرستادمش سفر، آن هم يك سفر طولاني، طاقت نياورد و برگشت.حالا فقط همين يك راه برايم مانده. بايد زنجيرش كنم.
زنجير را كه ديد پوزخندي زد و گفت:«من آيدينم، تو اورهان» اين را كه گفت، همه اشكهايي كه براي آيدين ريخته بودم، آمد جلوي چشمهايم. زنجير را انداختم زمين و فرياد زدم : «نه! من اورهان نيستم.» اما اورهان بودم. من بودم كه گفته بودم: «اين جور كه تو پيش گرفتهاي معامله مان نميشود.» من بودم كه ميخواستم زنجيرش كنم. اورهان هم در صفحه 317 سمفوني مردگان وقتي مي خواست سوجي را به ميله هاي ايوان ببندد درست همين حرفها را گفته بود.... خب شايد... شايد اورهان هم حق داشته.... شايد اورهان هم درست مثل من خسته شده بود.... مثل من كه هيچ راه ديگري برايم نمانده... من اما هيچ وقت نميكشمش.قسم ميخورم.ديوانهخانه هم نمي فرستمش.از فرياد ميترسد و آدمهاي آنجا مدام فرياد ميكشند. اصلا...اصلا ميبندمش گوشه بالكن. بالكن را تميز مي كنم. حصارهايش را هم برمي دارم. هم آفتاب است. هم باد است و هم صداي پرندهها.ضبط صوت را هم مي گذارم آنجا ، با يك آهنگ تازه كه از مهستي پيدا كردهام و هي ميخواند: «غصه نخور زندگي رنگانگه، گاهي اوقات دور شدنم قشنگه.» كتاب و فيلم بهش نميدهم اما. ديوانهترش ميكنند. ميزند به سرش. گوشي تلفن را برميدارد و به غربيهها ميگويد كه دوستشان دارد و دلش برايشان تنگ شده. هيچ هم حالياش نيست كه مردم كار وزندگي دارند.
آخ بيچاره اورهان چه كشيده. حالا كاري ندارم كه بدجنس بوده وميخواسته آيدين را از سر راه بردارد و هميشه به او حسادت ميكرده. اما سركردن با كسي كه زده به سرش خيلي سخت است. آدم بيچاره ميشود.كم ميآورد. آنقدر كه ميترسم خودم هم مشاعرم را از دست بدهم.
با همه اينها،گاهي اوقات وقتي مي بينم با آن شجاعت كودكانهاش چقدر شبيه شازده كوچولوست، بيخيال همه چيز مي شوم دستم را مي گذارم در دستش تا هرجا كه مي خواهد برود و من را هم با خودش ببرد.اما وقتي آدمها مسخرهاش ميكنند و بدتر از آن لهاش ميكنند. دلم طاقت نميآورد... ميدانم او هم مثل شازده كوچولو مال يك دنياي ديگر است. مال دنيايي كه آدمهايش ساده ساده سادهاند و احترام گل سرخشان را نگه ميدارند.اما خب چه كار كنم، اينجا زمين است، او يك ديوانه كوچك ومن هم ... اورهان نيستم، اما مجبورم كه زنجيرش كنم،فقط براي چند روز . قول ميدهم. بعد من عاقل و تويديوانه، دوتايي از اين سياره ميرويم. قول مي دهم.قول زنانه.
اما مگر فايدهاي داشت. همين كه باد يك نسيم خنك بهاري را مهمان صورتش ميكرد يا يك اشعه رنگانگ آفتاب از آن طرف دنيا صاف ميرفت توي چشمهاش، همه چيز را از ياد ميبرد و با لباس خواب چين واچين صورتياش مي پريد وسط كوچه.
مي دانم كه كارم اشتباه است.اما چه كنم. من هم زندگي دارم. كار دارم. آبرو دارم.يك عمر سرم را بالا گرفتهام و زندگي كرده ام .حالا نميشود كه صاف صاف تماشا كنم و اين دختر ديوانه همه زندگيام را بر باد دهد.همه راهها را هم امتحان كردهام. در خانه را قفل كردم، از ديوار بالا رفت.چشم هايش را بستم تا آفتاب را نبيند،صداي شرشر باران ديوانه اش كرد. فرستادمش سفر، آن هم يك سفر طولاني، طاقت نياورد و برگشت.حالا فقط همين يك راه برايم مانده. بايد زنجيرش كنم.
زنجير را كه ديد پوزخندي زد و گفت:«من آيدينم، تو اورهان» اين را كه گفت، همه اشكهايي كه براي آيدين ريخته بودم، آمد جلوي چشمهايم. زنجير را انداختم زمين و فرياد زدم : «نه! من اورهان نيستم.» اما اورهان بودم. من بودم كه گفته بودم: «اين جور كه تو پيش گرفتهاي معامله مان نميشود.» من بودم كه ميخواستم زنجيرش كنم. اورهان هم در صفحه 317 سمفوني مردگان وقتي مي خواست سوجي را به ميله هاي ايوان ببندد درست همين حرفها را گفته بود.... خب شايد... شايد اورهان هم حق داشته.... شايد اورهان هم درست مثل من خسته شده بود.... مثل من كه هيچ راه ديگري برايم نمانده... من اما هيچ وقت نميكشمش.قسم ميخورم.ديوانهخانه هم نمي فرستمش.از فرياد ميترسد و آدمهاي آنجا مدام فرياد ميكشند. اصلا...اصلا ميبندمش گوشه بالكن. بالكن را تميز مي كنم. حصارهايش را هم برمي دارم. هم آفتاب است. هم باد است و هم صداي پرندهها.ضبط صوت را هم مي گذارم آنجا ، با يك آهنگ تازه كه از مهستي پيدا كردهام و هي ميخواند: «غصه نخور زندگي رنگانگه، گاهي اوقات دور شدنم قشنگه.» كتاب و فيلم بهش نميدهم اما. ديوانهترش ميكنند. ميزند به سرش. گوشي تلفن را برميدارد و به غربيهها ميگويد كه دوستشان دارد و دلش برايشان تنگ شده. هيچ هم حالياش نيست كه مردم كار وزندگي دارند.
آخ بيچاره اورهان چه كشيده. حالا كاري ندارم كه بدجنس بوده وميخواسته آيدين را از سر راه بردارد و هميشه به او حسادت ميكرده. اما سركردن با كسي كه زده به سرش خيلي سخت است. آدم بيچاره ميشود.كم ميآورد. آنقدر كه ميترسم خودم هم مشاعرم را از دست بدهم.
با همه اينها،گاهي اوقات وقتي مي بينم با آن شجاعت كودكانهاش چقدر شبيه شازده كوچولوست، بيخيال همه چيز مي شوم دستم را مي گذارم در دستش تا هرجا كه مي خواهد برود و من را هم با خودش ببرد.اما وقتي آدمها مسخرهاش ميكنند و بدتر از آن لهاش ميكنند. دلم طاقت نميآورد... ميدانم او هم مثل شازده كوچولو مال يك دنياي ديگر است. مال دنيايي كه آدمهايش ساده ساده سادهاند و احترام گل سرخشان را نگه ميدارند.اما خب چه كار كنم، اينجا زمين است، او يك ديوانه كوچك ومن هم ... اورهان نيستم، اما مجبورم كه زنجيرش كنم،فقط براي چند روز . قول ميدهم. بعد من عاقل و تويديوانه، دوتايي از اين سياره ميرويم. قول مي دهم.قول زنانه.
پي نوشت: اين چيزي شبيه يك داستان است.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر