منم میخوام راهی بشم، برم به دریا برسم ماهی بشم
از درختهایم
.
برای درختهایم گلدانهای بزرگ و محکم خریدم که تا بهار نرسیده بفرستمشان به خانه نو. سیب زرد و گلابی و گیلاسم پارسال هم شکوفه دادند و هم حتی چندتا میوهی کوچک و ترش. درخت آلو و سیب سرخم هنوز همان تکه چوب خشکی هستند که پارسال به خانه آوردمشان. چندباری فکر کردم حالا که نیستم و شاید تا مدت زیادی هم نباشم بیخیالشان شوم، نشدم اما. همین الان هم دلم غنج میرود که بدانم شکوفه دادهاند یا نه؟ فکرم پیش لالهها و نرگسها و سنبلهایی که موقع آمدنم تازه سر از خاک بیرون آورده بودند هم هست. خودم نیستم اما دلم میخواهد که آن باغچه مثل همیشه پرگل و رنگارنگ و دلبر باشد.
فردا برمیگردم خانه.
فقدان
باورم نمیشه که ۲۳ سال از روزی که از دست دادیمش گذشت. توی تمام این سالها بیشتر از هرچیز حسرت این را خوردم که دیگه نیست تا زندگی کنه. «مرگ» فرصت «زندگی» را ازش گرفت و این حتی از قلب هنوز داغدار آدمهایی که جانشان به جانش وصل بود هم تلختره.
حباب
میدونی همه چیز مثل یک حباب بود که نمیفهمیدم چقدر واقعی است. این دوری و فاصله شاید بیشتر بهم نشون بده که هرچیزی چقدر عمق داره.
امروز البته در آستانه پریود هستم و همه چیز طوفانیه و خیلی نمیشه روی هیچ نظریم حساب باز کرد.
تا آن روز بزرگ آزادی
. من عاشق رنگم و معروفم به لباسهای رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج کلمهای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...
-
یک مرحلهای از سفر هست که به اندازه خود سفر و شاید حتی بیشتر از روزی که پا به راه می شوی لذت دارد. همان موقعی که بلیطت را خریده ای و هی و...
-
چرا اینطوری لق میزنم؟ انگار که گربهای باشم که یکی از سیبلهایش را کندهاند یا آدمی که دارد بدون چوب دستی روی بند راه میرود. حق دارم خب....
-
قلت می زنم میان امیدی و ناامیدی. میان روزهای روشن و تاریک. می ترسم. اضطراب دارم اما دلم خوش است که دارم دنیای جدید را تجربه می کند؟ می ارزد...