صورتک

 .

همه چیز مثل یک فیلم ترسناکه. ترسناک هم نه. یک فیلمی با دنیاهای تو در تو. مثل تونل وحشتی که تمام نمی‌شه. که واقعیه.کاش می‌تونستم همه چیز را بنویسم. نمی‌تونم اما. نمی‌شه. توی یک جنگ تن به تن با خودم هستم برای بقا. و صدایم را از دست دادم. صدایی برای فریاد کشیدن ندارم و فقط زور می‌زنم که نقابم را با یک لبخند ملایم، روی صورتم نگه دارم. 

روز اول. رفتن یا رسیدن؟

تمام مدتی که نیکو، اتاق‌ها و باغ و آشپزخانه و اتاق یوگا را نشانم می‌داد، منتظر کلید بودم. آخرش وقتی که به زبان آمدم، گفت درها همیشه باز هستند. همه‌ی درها. تا خود صبح. 

مهمان‌خانه وسط یک دهات کنار دریا است. دو تا خانه با پنجاه قدم فاصله. من توی خانه‌ی آبی هستم. چهار تا اتاق دارد و فعلا دوتایش خالی است. بقیه توی خانه‌ی صورتی هستند. همانی که آشپزخانه دارد و سگ. از صبحانه و ناهارهایی که دلم را برایشان صابون زده بودم هم خبری نیست. در عوضش کلاس یوگا مجانی است. سه روز در هفته، هر روز ۷۰ دقیقه.

از فردا صبح قرار است، هفت صبح بیدار شوم. سه روزش را یوگا کنم. دو روزش را پیاده روی کنم. دو روزش را هم راه بیافتم بروم یکی از شهر و دهات‌های اطراف. 

فرار کرده‌ام. از خودم، که روی دست خودم مانده بودم. از دیگران، که نمی‌خواستم آن حال خرابِ خوب‌نشدنی‌ام را ببینند. فرار کرده‌ام، چون بلد نبودم خودم را از آن چاهی که تویش افتاده بودم بیرون بکشم. نه که فقط بلد نباشم، نمی‌شود اصلا. فقط باید چشم‌ها را بست و کمی دور شد تا یادت برود  و بتوانی دوباره با تیشه به جان دیوارهایش بیافتی. 

حالا اما قرار است که به این چیزها فکر نکنم. قرار است که فراموشی بگیرم و بنویسم و نفس بکشم. وسط‌هایش هم به آن جرقه‌‌ی تازه فکر کنم. به اینکه تا کجا می‌خواهم و می‌توانم تن به آتشش بدهم.

قرار است به چیزهای ساده فکر کنم. مثلا به اینکه دیگر گوشت هیچ‌کسی را نخورم. از وقتی تربچه، جسد آن سنجاب نگون‌بخت را آورد توی خانه، هربار که گوشت می‌خورم، یادم است که این هم تکه‌های بدن یکی مثل همان سنجاب است و حالم بد می‌شود. حتی امروز و پریشب که اختاپوس خوردم هم حالم بد شد. خوبی اینجا به این است که توی آشپزخانه‌اش اجازه آوردن گوشت هیچ کسی را نداریم.  

قرار است، دوباره بنویسم. زیاد و درست. ۱۸ روز است که یک کلمه هم ننوشته‌ام. نتوانسته‌ام یعنی. باید دوباره بنشنیم پشت مانیتور و انگشت‌هایم روی کیبرد بچرخد. یک پرونده‌ی مفصل با شش مقاله، پیش رویم دارم که امیدوارم تمامش کنم. یا حداقل به جای خوبی برسانمش.

 وسط این نوشتن‌ها، قرار است دور و برم را هم خوب ببینم. مثلا شاید بشود که بعضی صبح‌ها بروم گشت و گذار و از ساعت دو ظهر تا ۱۰ شب هم کار کنم. امروز از دور اقیانوس را دیدم و حالا دلم پرپر می‌زند که فردا خودم را به آب برسانم.



 

اتاقی از آن خودم

 . زندگی، هنوز با اون چیزی که می‌خوام باشه خیلی فاصله داره. حجم نخونده‌ها، ندیده‌ها، نشنیده‌ها، نرفته‌ها، نکرده‌هام و هزارتا چیز دیگه‌ای که هنوز تجربه نکردم و بلد نیستم اینقدر زیاده که می‌تونم خودم را در یک حسرت بی‌انتها غرق کنم. نمی‌کنم این کار را، چون همچنان با همان اندک تجربه‌ها و دانسته‌هایم هم زندگی می‌کنم و لذت می‌برم و قدم به قدم جلو می‌رم. اون خسرانی که از نکرده‌ها میاد اما همچنان جلوی چشمم است.

امسال یک کار مهم کردم که نمی‌دونم نتیجه‌اش این می‌شه که نگرانی‌هایم کمتر بشن و بیشتر و با خیال راحت‌تر به متن زندگی بچسبم یا اینکه نگرانی‌هام را بیشتر می‌کنه و پاهایم را تا زانو توی چسب زندگی فرو می‌بره. دارم خونه می‌خرم. همه‌ی کارهاش را کردم و منتظر جواب نهایی بانک هستم که تایید کنه بهم وام می‌ده. قاعدتا تا یکی دو ماه دیگه باید قرارداد را امضا کنم و از من بعید نیست که لحظه‌ی اخر بزنم زیر میز، چمدانم را بردارم و راه بیافتم برم یک طرفی که اصلا نمی‌دونم کجاست.

 اگه اولی‌اش درست دربیاد، می‌تونم بدون نگرانی از آینده‌ی دور و نزدیکی که ممکنه وسط راه دوام نیارم و خسته بشم، دلم قرص باشه به این سقفکی که بالای سرم هست. که هر وقت خواستم از هرکجایی بتونم بهش برگردم. همون «اتاقی از آن خودم» که قرار نیست و نمی‌خواهم با کسی قسمتش کنم. 

هم برای ساختن این اتاقی که امیدوارم در خلوتش بیشتر و بیشتر بنویسم و سکویی برای رفتن‌های با خاطر جمع از برگشتن باشه، هیجان دارم و هم می‌دونم که دلم برای این خونه و آدم‌هاش و بچه‌هاش تنگ می‌شه. برای لحظه‌های خیلی ساده‌ای مثل  اینکه ساعت هشت شب توی ۵ دقیقه لباس بپوشیم بپریم بریم سینمای سر کوچه و لم بدیم و پاپ‌کورن بخوریم و فیلم ببینیم و دوباره فردا صبحش همونطوری بدو بدو برگردیم سینما و قهوه‌‌ی‌ صبحانه‌ را هم توی سینما بخوریم. 

دلم تنگ می‌شه و باید برم و زندگی همینه.


سنگ می‌شیم

از دیشب، همه تلاشم اینه که تصویر اون اتاق کوچک لعنتی را از جلوی چشمانم پاک کنم. شدنی نیست. با هر  پلک زدنی پرت می‌شم اونجا و دوباره سنگ می‌شم. جز سنگ شدن چی می‌تونه کمک کنه که از هم نپاشیم؟
مینو مرتاضی، بعد از دفن شبانه هاله سحابی در جواب لطف‌الله میثمی که می‌خواست ارامش کنه، هق هق گریه‌اش را قورت داد و‌گفت باشه، سنگ می‌شم. سنگ می‌شیم…. این جمله‌اش، حال اون لحظه‌اش که جز سنگ شدن راهی برای متلاشی نشدن نداشت، را توی این سال‌های سیاه بارها تجربه کردم. بارها وقتی به مانیتور لپ‌تاپم زل زدم و تلاش کردم رنج ادم‌ها را کلمه کنم راهی جز سنگ شدن پیش روی خودم نداشتم. حالا اما راستش سنگ شدن هم دیگه جواب نمی‌ده. از دیشب. از همون وقتی که ازش خداحافظی کردم و اشک‌هام را پاک‌ کردم، پاهام روی زمین نیست. انگار یک جایی توی مه قدم برمی‌دارم، روی سطح سستی که هر لحظه ممکنه تحمل وزنم را نیاره و فرو برم. روی توک پا راه می‌رم و‌انگار جرات ندارم سنگینی وزنم را روی زمینی بندازم که ما، ادم‌ها اینقدر در اون بی‌پناهیم. 
این‌همه بی‌پناهی، وحشت‌زده‌ام کرده و عدالت، عدالتی که براش دست و پا می‌زنم، یک کورسوی دور دور دور هست که اصلا نمی‌دونم هیچ وقت دست‌مون بهش برسه یا نه

آتش

. کتاب «عشق و زباله» ایوان کلیما را شروع کردم و نمی‌دونم چطور خواندنش را طاقت می‌آورم. کلمه به کلمه‌اش مثل شعله‌ای از آتش است که هرمش هیچ وقت سرد نمی‌شه. از اون کلمه‌هایی که «باید» خوانده بشن. حتی اگه انقدر تند از روی‌شان بپری که شعله‌اش به پر لباست گیر نکند. جاهایی که از «آتش» می‌نویسد، آتشی که لزوما شعله‌های کوره‌ی آدم‌سوزی هم نیست، می‌بینم که چطور انگشتانش کند می‌شوند.    

در جاده‌هایی که نمی‌شناسم‌شون

.
چند وقت پیش، یک دفتر کاهی و پنج تا خودکار رنگی خریدم که شاید بالاخره قصه‌ام را شروع کنم. شروع هم کردم. از همون ایستگاه قطاری که قصه باید از اونجا شروع بشه. آدم قصه‌ام را که هنوز هیچ‌چیزش معلوم نیست و شاید تا هیچ‌وقت هم معلوم نشه، گذاشتم توی قطاری که به سمت یک شهر کوچک در جنوب فرانسه می‌رفت و حالا چند هفته است که ازش خبر ندارم. اسم نداره، پسورد تلفنش نمی‌دونم اصلا یادش باشه یا نه. کسی را اونجا نمی‌شناسه و راستش اصلا نمی‌دونم که بتونم دوباره پیداش کنم یا نه.
خودم چکار می‌کنم؟..... چند ماهه که برگشتم لندن. برای بار هزارم فهمیدم که زمین زیرپاهایم در این شهر محکم‌تر از هرجای دیگه است. احتمالا تا یک ماه دیگه می‌رم خونه‌ی خودم و خب همه چیز عجیبه. سنگینی این احساس «تعلق» و  «داشتن» را از الان دارم احساس می‌کنم و حتی نگرانم که تابش نیارم. تنها نقطه‌ی امیدم اینه که یک جایی خواهم داشت که هروقت بخوام بتونم بهش برگردم و بقیه زندگی می‌تونه مثل قبل پیش بره. در جاده‌هایی که نمی‌شناسم‌شون.

.
حس غالبم خستگيه. خستگي از خودم. خستگي و شجاع نبودن و نقاب گذاشتن براي اينكه كسي اين زن خسته را نبينه. تراپي هم فايده نداره، حرف مي‌زنم اما بي‌نقاب نيستم، نمي‌خوام باشم.
نااميدم؟ نمي‌دونم. توان تلاش كردن ندارم. ناميدي‌ام رو اما كسي نمي‌بينه. نمي‌خوام كه كسي ببينه. حتي اينجا هم حوصله اينكه دقيقا توضيح بدم را ندارم و حتي توي ذهنم هم. همه چيز خيلي بي‌اهميت‌تر از اونه كه بخوام باهاش كلنجار برم و حرف‌ها را براي كلمه شدنشون كنار هم بچينم. كاري كه بايد بكنم كاري كه بدون هيچ توضيحي به خودم حتي بايد بكنم. قطع كردن اين روند بيهودگيه حتي اگه اونم بيهوده باشه مهم نيست. مهم اينه كه به تماشاي بيهودگي ننشستم و اين تماشا را واقعي فرض نكردم. مي‌بيني از هرجا كه مي‌رم به بحث واقعيت مي‌رسم به اينكه مرز واقعيت و اونچه كه ما واقعي مي‌پنداريمش چيه؟ خوبيش اينه كه اينجا اتاق تراپي نيست و من لازم نيست توضيح بدم كه واقعي از نظر من يعني چي و با هر تعريف مبهم و غير قابل توضيحي كه ازش دارم مي‌تونم از فقدانش سرگيجه بگيرم و از سرگيجه‌ام به مرز تهوع برسم. يادته قبلن‌ها چقدر حالت تهوع داشتم؟ سر صبح ، آخر شب، وسط روز، وقت و بي‌وقت. كي تموم شد؟ از كي جاي حالت تهوع‌هاي مدامم را سرگيجه‌هاي پي در پي گرفت؟ هيچ يادم نمياد. فراموشش كردم فراموشش كرده بودم. فراموووووش

ازت فرار کردم و هیچ دردی توی جهان، بدتر از این نیست. برای کسی که نفهمدش نمی‌تونم توضیحش بدم. دردم منطق نداره. اونی که با عقل جور درمیاد اتفاقا همون فراره. همون فراری که کاش نکرده بودمش. 

نقشه‌ی فرار

احساس می‌کنم همه‌ی تنم پر از زخمه. زخم‌هایی که دلمه بستن و هر آن ممکنه یکی‌شون سر باز کنه. با چشم‌هام نمی‌تونم ببینم‌شون، دست‌هام اما لمس‌شون می‌کنن. از انقباض تنم، اونطوری که آرام و مراقب حرکت می‌کنه هم می‌فهمم که زخم‌ها، واقعی‌ان. گیرم اونقدر واقعی که فقط خودم به بودن‌شان آگاه باشم.

بیشتر از مواجه با این تن زخمی، پذیرش دوباره‌ی این اتفاقه که برایم سخته. فکر می‌کردم که یکی یکی مرهم گذاشتم روشون و صبوری کردم تا خوب بشن و حالا یک دفعه دوباره برگشتم خانه‌ی اول. یک تن زخمی مونده‌ی روی دستم که توی خواب و بیداری، تا یک لحظه با خودش تنها می‌شه رنج می‌بره و باید هی پلک بزنه که اشک‌هاش نریزن پایین. 

برای انکار درد از خودم فاصله گرفتم. خیلی بیشتر از هروقت دیگه. اینقدر که دو تا شدیم. یکی‌مون شده «او»، یکی «من». اما حتی اینکه «او» کدامه و «من» کدامم هم بهم ریخته. «من» همچنان می‌خنده و زندگی می‌کنه و به نظر نمی‌یاد که چیزی در روتین زندگی‌اش عوض شده باشه. «او» اما انگار از یک طوفان خودش را بیرون کشیده. گهگاه درباره‌اش حرف هم می‌زنه حتی اما جز «من» هیچ‌کس نمی‌فهمه عمق طوفان را. اینقدر که هی بار کلمه‌ها را کم می‌کنه و بی‌بغض و اشک و انقباض حرف می‌زنه. این چند وقت، فقط در همون دو جلسه‌ی تراپی بود که «من» و «او» دست‌های همدیگه را گرفتن و دوتایی با هم هق‌هق و هق‌هق.

برای «من» شاید دشوارترین بخش ماجرا مواجهه‌ی دوباره با همه‌ی همان دردها و ترس‌های قدیمی باشه. یا شاید هم نه، مشکل اصلی مواجهه‌اش با این حقیقت تلخه که این دردها و ترس‌ها تمامی نمی‌شوند. یعنی اصلا تمام شدنی وجود نداره. حتی اگر که جای «من» امن باشه و با چشم‌های روی سرم چیزی از اون دالان وحشت را دوباره نبینم، اون دالان وحشت همچنان تاریکه. آدمها همچنان تا ته تاریکی‌اش فرو می‌رن و «من» شاید نتونه حتی شمعی روشن کنه.

برای همینه که  تا بتونه از «او» فاصله می‌گیره. «او» درد می‌کشه و «من» شاید می‌خواد با این فاصله، درد او را غیرواقعی و اغراق شده جلوه بده. یا دست‌کم بتونه بگه چیزی که داره «او» را رنج می‌ده، خاطره‌ی درده نه خود درد.

فکر می‌کردم که درد را کشیدم و زخمی شدم و مرهم گذاشتم و تمام شد. 

تمام نشده اما و ترسناک‌ترش اینکه نمی‌دونم کی و چطور تمام می‌شه. اصلا نمی‌دونم چقدر توان تمام کردنش را دارم.

برای همینه که همه‌چی را واگذار به «او» کردم. به اویی که شاید اصلا نیست. شاید اصلا مثل یک دوست خیالیه که برای خودم ساختم تا دلیلی برای انکار داشته باشم.

تنها چیزی که می‌دونم اینه که باید مثل دفعه‌ی قبل هرطور که می‌تونم از کلمه‌ها ریسمانی بسازم و خودم  را نجات بدم. باید این درد را کلمه کنم. نه برای اینکه از من جدا بشه. حالا دیگه می‌دونم که دور شدنش فقط خوش‌خیالی‌ بود. باید کلمه‌اش کنم که بگذارمش جلوی چشمم و واقعی باشه. نمی‌دونم واقعی شدنش چقدر کمکم می‌کنه. شاید همه چیز را ترسناک‌تر هم کنه. واقعیت از اون تصویرهای نصفه و نیمه‌ای که من ازشون فرار می‌کنم ترسناک‌تره. می‌دونم این را. اما ریسمانی جز کلمه‌ها ندارم. کلمه‌ها شاید یک نقشه فرار باشند. نقشه فراری که حتی اگه نتونه راه را به من نشون بده، شاید بتونه زندانی‌های بعدی را به پشت دیوارها برسونه. شاید باید به همین امید بچسبم. به همین که راه فراری هست. به راه فراری که باید وجود داشته باشه و این کلمه‌ها شاید پله‌پله‌های همون نقشه باشن. باید رویای پیدا کردن نقشه‌ی راه فرار را دو دستی بچسبم. 


تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...