اتاقی از آن خودم

 . زندگی، هنوز با اون چیزی که می‌خوام باشه خیلی فاصله داره. حجم نخونده‌ها، ندیده‌ها، نشنیده‌ها، نرفته‌ها، نکرده‌هام و هزارتا چیز دیگه‌ای که هنوز تجربه نکردم و بلد نیستم اینقدر زیاده که می‌تونم خودم را در یک حسرت بی‌انتها غرق کنم. نمی‌کنم این کار را، چون همچنان با همان اندک تجربه‌ها و دانسته‌هایم هم زندگی می‌کنم و لذت می‌برم و قدم به قدم جلو می‌رم. اون خسرانی که از نکرده‌ها میاد اما همچنان جلوی چشمم است.

امسال یک کار مهم کردم که نمی‌دونم نتیجه‌اش این می‌شه که نگرانی‌هایم کمتر بشن و بیشتر و با خیال راحت‌تر به متن زندگی بچسبم یا اینکه نگرانی‌هام را بیشتر می‌کنه و پاهایم را تا زانو توی چسب زندگی فرو می‌بره. دارم خونه می‌خرم. همه‌ی کارهاش را کردم و منتظر جواب نهایی بانک هستم که تایید کنه بهم وام می‌ده. قاعدتا تا یکی دو ماه دیگه باید قرارداد را امضا کنم و از من بعید نیست که لحظه‌ی اخر بزنم زیر میز، چمدانم را بردارم و راه بیافتم برم یک طرفی که اصلا نمی‌دونم کجاست.

 اگه اولی‌اش درست دربیاد، می‌تونم بدون نگرانی از آینده‌ی دور و نزدیکی که ممکنه وسط راه دوام نیارم و خسته بشم، دلم قرص باشه به این سقفکی که بالای سرم هست. که هر وقت خواستم از هرکجایی بتونم بهش برگردم. همون «اتاقی از آن خودم» که قرار نیست و نمی‌خواهم با کسی قسمتش کنم. 

هم برای ساختن این اتاقی که امیدوارم در خلوتش بیشتر و بیشتر بنویسم و سکویی برای رفتن‌های با خاطر جمع از برگشتن باشه، هیجان دارم و هم می‌دونم که دلم برای این خونه و آدم‌هاش و بچه‌هاش تنگ می‌شه. برای لحظه‌های خیلی ساده‌ای مثل  اینکه ساعت هشت شب توی ۵ دقیقه لباس بپوشیم بپریم بریم سینمای سر کوچه و لم بدیم و پاپ‌کورن بخوریم و فیلم ببینیم و دوباره فردا صبحش همونطوری بدو بدو برگردیم سینما و قهوه‌‌ی‌ صبحانه‌ را هم توی سینما بخوریم. 

دلم تنگ می‌شه و باید برم و زندگی همینه.


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...