سنگ می‌شیم

از دیشب، همه تلاشم اینه که تصویر اون اتاق کوچک لعنتی را از جلوی چشمانم پاک کنم. شدنی نیست. با هر  پلک زدنی پرت می‌شم اونجا و دوباره سنگ می‌شم. جز سنگ شدن چی می‌تونه کمک کنه که از هم نپاشیم؟
مینو مرتاضی، بعد از دفن شبانه هاله سحابی در جواب لطف‌الله میثمی که می‌خواست ارامش کنه، هق هق گریه‌اش را قورت داد و‌گفت باشه، سنگ می‌شم. سنگ می‌شیم…. این جمله‌اش، حال اون لحظه‌اش که جز سنگ شدن راهی برای متلاشی نشدن نداشت، را توی این سال‌های سیاه بارها تجربه کردم. بارها وقتی به مانیتور لپ‌تاپم زل زدم و تلاش کردم رنج ادم‌ها را کلمه کنم راهی جز سنگ شدن پیش روی خودم نداشتم. حالا اما راستش سنگ شدن هم دیگه جواب نمی‌ده. از دیشب. از همون وقتی که ازش خداحافظی کردم و اشک‌هام را پاک‌ کردم، پاهام روی زمین نیست. انگار یک جایی توی مه قدم برمی‌دارم، روی سطح سستی که هر لحظه ممکنه تحمل وزنم را نیاره و فرو برم. روی توک پا راه می‌رم و‌انگار جرات ندارم سنگینی وزنم را روی زمینی بندازم که ما، ادم‌ها اینقدر در اون بی‌پناهیم. 
این‌همه بی‌پناهی، وحشت‌زده‌ام کرده و عدالت، عدالتی که براش دست و پا می‌زنم، یک کورسوی دور دور دور هست که اصلا نمی‌دونم هیچ وقت دست‌مون بهش برسه یا نه

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...