نه که بخواهم به خودم یا به او دروغ بگویم. حقیقت هزار رنگ دارد٬ دیروز که خیلی عادی شانه بالا انداختم و گفتم برای اینکه دیگه امیدم بریده شده و واقعیت را پذیرفتم. واقعا حسم همان بود. الان که اینجا نشستهام و خیلی ناخودآگاه خودم را جایی که نمیشود باشم خیال میکنم هم همه چیز همان قدر واقعی است. گیرم که عمرخیالم فقط چند ثانیه باشد و خیلی زود یادم به دیروز عصر خودم بیافتد و خط خطی کنم خیالها را
قطرههای باران تق و تق به شیشه میخورند. برای اولین بار خانه را طوری تمیز کردهایم که سه روز است همینطور مرتب مانده و بهم نمیریزد. الان که بیشتر فکر میکنم احتمالا تمیزیاش به خاطر مریضی من و کمتوانیام در بهم ریختن همه جا است. این چند روز را مثل بچههای خوب یا تخت بودهام یا روی کاناپه و جان تکان خوردن نداشتم.
مریض شدهام و همه برنامهریزیهای میلیمتریام برای تمام کردن کارها تا قبل از ۷ ژانویه بهم خورده.
نوشته درخشان "یک سرخ پوست خوب" درباره روزهای زندان را دوبار خواندم. میگویم درخشان٬ نه فقط به خاطر چینش کلمات و حسها کنار هم که آدم را صاف پرت میکند توی آن روزها. بیشتر از چطور نوشتنش٬ خود نوشتن از آن روزها است که شهامت میخواهد و اگر این قدر خوب از آب دربیاید درخشان است.
آدمی که حبس را با همه مخلفاتش کشیده از یک جایی به بعد دلش میخواهد با سرعت نور از آن روزها فرار کند. تلخیاش یک جای خیلی عمیقی به جان نشسته است و اینطور نیست که با نگفتن و ننوشتنش چیزی از آن تلخی بیپایان کم شود. مسآله سر مواجهه شدن است. یک روزی اسمت را صدا زدهاند که آزادی و با پاهایت قدم به قدم از در آن زندان لعنتی بیرون آمدهای اما هربار که یادت به آن روزها میافتد دوباره فیلم به عقب برمیگردد در زندان رویت قفل میشوند و بعد... فقط دیوار است و دیوار است و دیوار......
راحتترین کار شاید این باشد که موقع تعریف٬ از اتفاقهای خندهدارش بگویی که نه خودت را اذیت کنی و نه مخاطبت را ازار دهی. خود من خیلی وقتها که از زندان میپرسند همین کار را میکنم.
امروز داشتم برای یکی تعریف میکردم که وقتی میخواستم برای اولین بار بهت بگم که دوستت دارم، چه ترسیده بودم. نه فقط از اینکه بهم "نه" بگی. بیشتر از اون، میترسیدم دوستیات را از دست بدم و حتی تصورش برایم سخت بود. الان هم سخته. میتونم هر چیزی را تصور کنم. حتی اینکه یک روزی باشه که مثل الان دوستم نداشته باشی یا دوستت نداشته باشم. اما اینکه دیگه رفیقم نباشی؟؟؟؟ هیچ وقت نمیشه.
یک چیز سادهای توی دوستی با تو هست که وسط هیاهوی این دنیای پرآشوب آدم را آرام میکنه.
بلدی چطوری حال آدم را خوب کنی. بلدی به موقع حضور داشته باشی. بلدی چه جوری آدم را بخندونی که خنده فقط یه نقاب روی لبهاش نباشه. بلدی به آدم قول بدی و تا سر جون به قولت وفا کنی. بلدی از آدم قول بگیری طوری که حتی آدم بدقولی مثل من نتونه زیرش بزنه.
بلدی آدم خوبی باشی و برای این خوب بودن و خوبتر شدن تلاش کنی و این آخری شاید از همه چیز برایم مهمتره. کم دیدم ادمهایی را که مثل تو دنبال تصحیح کردن اشتباههاشون باشن و اینقدر ساده و خواستنی براشون عذر بخوان.
خوبی برات مهمه و یکی از دلخوشیهای دوست داشتنیزندگیام اینه که بارها از تو شنیدم که آدم خوبی هستم . شنیدنش از تو برام اطمینان میاره چون به صداقتت ایمان دارم .چون توی سختترین لحظههای زندگیام هم حقیقت را هرقدر که تلخ بوده و پذیرفتنش سخت٬ مثل یک آینه گذاشتی جلوی چشمام و خواستی که ببینمش و اگه اونی نیست که باید باشه٬ درستش کنم.
چی آدم از یک رفیق میخواد بیشتر از اینا؟ بیشتر از اینکه خوب باشه و آینه باشه و دلت را خوش کنه؟ برای من همینها کافیه
بلدی چطوری حال آدم را خوب کنی. بلدی به موقع حضور داشته باشی. بلدی چه جوری آدم را بخندونی که خنده فقط یه نقاب روی لبهاش نباشه. بلدی به آدم قول بدی و تا سر جون به قولت وفا کنی. بلدی از آدم قول بگیری طوری که حتی آدم بدقولی مثل من نتونه زیرش بزنه.
بلدی آدم خوبی باشی و برای این خوب بودن و خوبتر شدن تلاش کنی و این آخری شاید از همه چیز برایم مهمتره. کم دیدم ادمهایی را که مثل تو دنبال تصحیح کردن اشتباههاشون باشن و اینقدر ساده و خواستنی براشون عذر بخوان.
خوبی برات مهمه و یکی از دلخوشیهای دوست داشتنیزندگیام اینه که بارها از تو شنیدم که آدم خوبی هستم . شنیدنش از تو برام اطمینان میاره چون به صداقتت ایمان دارم .چون توی سختترین لحظههای زندگیام هم حقیقت را هرقدر که تلخ بوده و پذیرفتنش سخت٬ مثل یک آینه گذاشتی جلوی چشمام و خواستی که ببینمش و اگه اونی نیست که باید باشه٬ درستش کنم.
چی آدم از یک رفیق میخواد بیشتر از اینا؟ بیشتر از اینکه خوب باشه و آینه باشه و دلت را خوش کنه؟ برای من همینها کافیه
صدای نسرین باشیم٬ صدای نسرین ستوده
نسرین ستوده برای من٬ این زنی نیست که این روزها همه فیس بوک و سایتها پرشده از اسم و
عکسش.
او برای من "خانم ستوده" است که وکیلم
بود و همیشه در عین صمیمت و مهربانی و با احترام خطابش میکردم و یاد.
اولین تصویرم از او شاید یکی از دفعاتی باشد که
تلفن میزد و میگفت مریم جان خودکار و کاغذ دم دستت داری؟ فلان موکلم پای چوبه
دار است یا دادگاه دارد یا پروندهاش به جای سختی رسیده و نیاز به کار رسانهای
داریم. بعد با صدای آرام و مهربانش کلمات را شمرده شمرده طوری برایم ردیف میکرد
که میشد همان چکنویس را فرستاد به صفحهبندی روزنامه که برود برای تایپ. خودش
روزنامهنگاری کرد بود و خیلی خوب بلد بود چطور خبر بگوید و کی سراغ رسانهها برود. این آخرها که نیمایش
دنیا آمده بود٬ گاه وسط مصاحبه صدای گریه نیما میامد و نسرین میگفت اجازه بده اول نیما را آرام کنم
یا شیر بدهم یا بغلش کنم و بعد کار را ادامه بدهیم. نیما همیشه بر همه چیز اولویت
داشت.
تصویرهای دیگرم از نسرین برای من یادآور
اطمینانی است که همیشه از او و بودنش میگرفتم. به ترک ایران که فکر میکردم٬
اولین نفری که سراغش رفتم او بود. وکیلم بود و همیشه روزهای سخت پشت و پناهم بود.
باید پیش از همه میدانست و شاید هم خودم بیشتر از همه چیز نیاز داشتم که بداند و
آرامم کند. رفتم به دفتر یوسف آبادش. همان که گاه به گاه تابلوی سردرش دست به دست
در فیس بوک میچرخد. من را نشاند جلوی صندلی روبرویش٬ من مضطرب ناآرام را که نمیدانستم
که هستم و کجایم و چه میخواهم. بعد کلمه به کلمه درست مثل مصاحبههایش همه چیز را
برایم توضیح داد. حرفهایش که تمام شد٬ گفتم نمیروم که بمانم٬ برمیگردم. خیلی
زود. گفت "همه همین را میگویند"، این جمله را بعدها از خیلیهای دیگر
شنیدم و هربار که کسی توی چشمهایم نگاه کرد و این جمله را گفت تیری بود که مستقیم به
قلبم خورد. فقط و فقط نسرین بود که همین جمله را به من گفت و من زخم نخوردم از او. چیزی از جنس صداقت و مهربانی
و حمایت در چشمانش بود که زخمت نمیزد.
یک تصویر دیگر، روزهای دادگاه است. دو پروندهام
به هم پیچ خورده بود. خودم پریشان بود. قاضی پرونده اذیت میکرد و تنها نقطه روشن
کار نسرین بود. قرار میگذاشتیم جلوی پلههای دادگاه انقلاب. بودنش از یادم میبرد
که چقدر از آن ساختمان لعنتی بدم میاید و چقدر خاطرههای ترسزده دارم از روزهای
دادگاه و بازجویی خودم و دوستانم. خانم وکیلم با آن کیف چرمی و روسری ساتن و
مانتوی تا روی زانویش شانه به شانه من پلهها را بالا میامد و بودنش برای من
معنای امنیت داشت. فقط امنیت نبود. مهربانی هم بود. چیزی فراتر از آنچه یک وکیل
برای موکلش میکند. آن روزها نیما را باردار بود و چند هفتهای بیشتر به زایمانش
نمانده بود. خجالت میکشیدم که با آن وضعیت باید به خاطر من راهروهای تمام نشدنی
دادگاه را بالا و پایین برود و نسرین حتی اجازه شرمندگی هم به من نمیداد. قاضی که
نبود یا بود و سر میدواندمان٬ لبخند میزد
و میگفت چه بهتر میتوانم در این فرصت بروم دنبال پرونده صغری٬ میآیی با من؟
صغری همان دخترکی بود که از ۱۳ سالگی به اتهام قتل پسر اربابش در زندان رشت بود و نسرین وکالتش را پذیرفته بود. فقط من
وصغری نبودیم. خیلیهای دیگر بودند که نسرین حتی تا روزهای آخر بارداریاش دنبال
کارشان بود. دوشنبه قبل از تولد نیما باید برای یک دادگاه طلاق میرفت به جنوب
تهران و وقتی از او خواستم که حداقل چند روز آخر را استراحت کند٬جواب داد: "میدانی
چند سال است این زن دنبال طلاقشه؟ این جلسه که عقب بیافته باید حالا حالاها منتظر
بمونه. دیگه طاقتش را نداره. باید برم." آخر سر هم برایم آبمیوه خرید و به
تاکسی که گرفته بود گفت اول من را به خانه برساند و رفت.
تصویرهایم ازنسرین این روزها جلوی چشمانم رژه میروند٬
میگذارم که رد شوند. نسرین آزاد میشود و ما دوباره هزار هزار روز دیگر با هم
خواهیم داشت با تصویرهایی که شاید اینقدر آمیخته به زندان و دادگاه و اعدام
نباشند.شاید روزی آرزوی مهراوه برآورده شود و دنیایمان از این حرفها خالی شود
اصلا. روزی که این آرزو را داشت ۷ ساله بود. برای مصاحبه رفته بودم دفتر نسرین.
مهرآوه کلاس نقاشی داشت و گرسنه هم بود. نسرین گفت وقت داری اول بریم برای مهرآوه
پیتزا بخرم بعد بگذاریمش کلاس نقاشی و بعد برگردیم دفتر. معلوم بود که وقت داشتم.
بودن با نسرین همیشه خوب بود و حتی همان پیتزا خوردن هم میشد یک جلسه خوب گپ و
گفت باشد. همینطور هم شد. من و نسرین گرم حرف بودیم و حرفهایمان هم مثل همیشه درباره اعدام و زندان و قانون که مهرآوه شاکی
شد: "شما دوتا هیچ چیز خوبی ندارین که درباره اش حرف بزنین؟چرا فقط حرف زندان
و اعدام می زنین؟" نسرین با لبخندی که همیشه موقع حرف زدن با مهرآوه گوشه لبش
بود٬ گفت "تو حق داری مامان جان. اما تا وقتی که توی این کشور این همه ادم میرن
زندان و اعدام میشن ماها مجبوریم که دربارهشون حرف بزنیم و کار کنیم. اما میتونیم
بقیهاش را بذاریم برای وقتی که تو رفتی کلاس نقاشی" حرفهایش برای مهرآوه
قانع کننده نبود. دخترک هفت ساله نسرین دلش می خواست که اصلا حرفی از زندان و
اعدام و دادگاه نباشد و زندگی مادرش از همه این چیزهای بد خالی شود. آن روز نسرین
به مهراوه گفت باید امیدوار باشیم که روزی اصلا اعدام نباشد تا ما هم حرفش را
نزنیم و تا آن روز ما مجبوریم اینقدر دربارهاش حرف بزنیم تا چیزی تغییر کند.
مهرآوه اوقاتش از ما دوتا و حرفهای خسته کنندهمان تلخ بود و نسرین آرزو میکرد
که ای کاش زندگی مهرآوه و مهرآوهها زیر سایه اعدام و زندان و بیعدالتی نباشد و
روزها و شبهایشان خالی از همه این نگرانیها و تلخیها باشد.
این روزها که از نسرین میخوانم بیشتر از هرچیزی
به مهرآوهاش فکر میکنم به اینکه چقدر از زندان و هرخبری که مربوط به زندان باشد
بدش میامد و حالا مامان نسرین عزیزش پشت همان میلهها است. فقط برای اینکه میخواست
ما موکلانش زندانی نباشیم. اعدام نشویم. ممنوعالخروج نباشیم. آزاد باشیم.
من قدرت نسرین را ندارم.نمیتوانم زیر باران
بروم جلوی زندان اوین و بخواهم ببینمش.
همان کاری که او برای من کرد و خبرش از پشت همان دیوارهای بلند اوین دلم را قرص کرد. من نمیتوانم
روز دادگاه نسرین مثل شیر پشتش باشم و خاطرش را جمع کنم که نگران هیچچیزی نباشد٬
همانطور که او برای من بود. من فقط صدا
دارم. من فقط میتوانم همه جای دنیا شهادت دهم که نسرین ستوده فقط برای ذرهای
عدالت و برای اینکه دنیا جای بهتری برای
زندگی باشد جانش را کف دستش گذاشته است. من فقط میتوانم صدا باشم همانطور که او
بود.
۱۳
اسفند سال ۱۳۸۵ وقتی که ۳۳ نفر از فعالان جنبش زنان زندان بودند و تصمیم به اعتصاب
غذا گرفتند. هیچ کس از تصمیم آنها خبر نداشت. سه نفر از ما را فرستاده بودند بند
عمومی زنان٬ حق تلفن زدن نداشتیم. اما باید به کسی خبر می دادیم که بچهها توی
انفرادیهای ۲۰۹ اعتصاب غذا کردهاند. به شهلا جاهد که آن وقتها وکیل بند بود - و بعدها خودش هم اعدام شد - گفتیم٬ ساعت شش
صبح بیدارمان کرد٬ کارت تلفنش را داد به ما و گفت تلفن کنید. زنگ زدیم به نسرین٬
به کسی که میدانستیم و همیشه و همه جا میشود رویش حساب کنیم. چند ساعت بعد همه
از اعتصاب غذای بچهها خبر داشتند.نسرین٬ صدای ما شده بود.
حالا نسرین پشت همان میلهها است. اعتصاب غذا
است. ۴۸ روز است که چیزی نخورده. چند روز است که بدنش مایعات را هم قبول نمیکند و
من حتی قدرت تصویر کردن یکی از اینها را ندارم. فقط میدانم که الان باید صدا
باشیم. صدای نسرین. صدای نسرین ستوده.
بعد از ۲۰ روز که یک کلیک هم روی پوشه پایان نامه ام نزدم٬ برگشتم سر درس و مشق. خیلی نمونده. امیدم اینه که امروز و فردا و دوشنبه نوشتن این فصل را تمام کنم و برم سراغ مقدمه و نتیجه گیری و بعدش هم بیافتم به ادیت چیزهایی که نوشتم. هرچند هیچ تصوری ندارم که اجرای کامنتهایی که استاد راهنمام گذاشته و اضافه کردن چیزهایی که ازم خواسته چقدر زمان می برن. همه امیدم اینه که تا روزی که می رم ایرلند همه چی تموم شده باشه و اون ده روز ایرلند هم ریزه کاری هایش را تمام کنم و با دل شاد برگردم.
با این همه مثل همه وقتهایی که از درس دور بودم عذاب وجدان ندارم. این ۲۰ روز چندتا مطلب خوب نوشتم. به خودم کمک کردم که از اون گرداب وحشتناکی که هفته اول نوامبر افتاده بودم توش دربیام و بیشتر از پنج شش ماه قبل پول دراوردم و خب همه اینها کمک می کنه که عذاب وجدان نگیرم برای درس نخوندن و فقط به خودم بگم که از پسش برمیام.
الان دلم می خواد به جای هر چیز استرس زا و عذاب وجدان دهنده ای به ایرلند فکر کنم. به اینکه تا چند هفته دیگه می رم پیش خانم ر و خانم س و میمهای عزیزم را میبینم بعد از مدتها. به اینکه شاید یه سر برم گالوی و خودم را رها کنم توی خیابانی که به اقیانوس می رسه. که برم ولو بشم روی چمنهای وسط بندرگاه شهر و اون خیابان فسقلی وسط شهر را که مثلا مرکز خریدش هست بیست بار برم و بیام و خوش باشم برای خودم و حتی اگه رژیمه خوب پیش رفت یه سری هم به ماهی فروشی معروفش یا حتی بدتر اون پیتزا ایتالیاییه با آشپزهای خجسته دلش بزنم و بعدش مسیر رودخونه را بگیرم و برم تا دم سینماهه. دلم برای گالوی تنگ شده و تنگ شدن دلم برای گالوی و ایرلند خیلی خوبه. خوبه برای اینکه جیره دلتنگی ام را پر می کنه و می تونم امید داشته باشم که می رم سراغش و مثل یه درد بی درمون نیست که حتی از فکر کردن بهش هم هراسان بشم و بخوام سرم را به هزار چیز گرم کنم که یادش نیافتم. خوبه که گاهی به جای تهران دلم برای دابلین و گالوی تنگ بشه. دلتنگی که تهش امید باشه شیرینه و برای آدم هیجان و شوق دیدار میاره. دلتنگی که امید دیدار نداره و می دونی که هیچ وعدهای نمی تونی برای کمتر شدنش بدی٬ فقط ادم را نابود می کنه و می اندازه توی سیاهچالی که نمیشه ازش بیرون امد وخونه اخرش میشه و کابوس و هرشب هوار می شه سرت.
الان دلم می خواد به جای هر چیز استرس زا و عذاب وجدان دهنده ای به ایرلند فکر کنم. به اینکه تا چند هفته دیگه می رم پیش خانم ر و خانم س و میمهای عزیزم را میبینم بعد از مدتها. به اینکه شاید یه سر برم گالوی و خودم را رها کنم توی خیابانی که به اقیانوس می رسه. که برم ولو بشم روی چمنهای وسط بندرگاه شهر و اون خیابان فسقلی وسط شهر را که مثلا مرکز خریدش هست بیست بار برم و بیام و خوش باشم برای خودم و حتی اگه رژیمه خوب پیش رفت یه سری هم به ماهی فروشی معروفش یا حتی بدتر اون پیتزا ایتالیاییه با آشپزهای خجسته دلش بزنم و بعدش مسیر رودخونه را بگیرم و برم تا دم سینماهه. دلم برای گالوی تنگ شده و تنگ شدن دلم برای گالوی و ایرلند خیلی خوبه. خوبه برای اینکه جیره دلتنگی ام را پر می کنه و می تونم امید داشته باشم که می رم سراغش و مثل یه درد بی درمون نیست که حتی از فکر کردن بهش هم هراسان بشم و بخوام سرم را به هزار چیز گرم کنم که یادش نیافتم. خوبه که گاهی به جای تهران دلم برای دابلین و گالوی تنگ بشه. دلتنگی که تهش امید باشه شیرینه و برای آدم هیجان و شوق دیدار میاره. دلتنگی که امید دیدار نداره و می دونی که هیچ وعدهای نمی تونی برای کمتر شدنش بدی٬ فقط ادم را نابود می کنه و می اندازه توی سیاهچالی که نمیشه ازش بیرون امد وخونه اخرش میشه و کابوس و هرشب هوار می شه سرت.
یاسمین لوی برای همین روزها می خواند. برای همین روزها که باید زندگی کنی و زندگی غم دارد و می دانی که برای فرار از غمش. یا نه برای زنده ماندن زور غمش باید به چیزی پناه ببری. به چیزی که غمت را انکار نکند اما خودش از جنس زندگی باشد
زمین کجاست؟
از سطح زمین فاصله دارم. یک حال غریبی است که هرچه فکر کردم بهترین توصیفش همین است. پاهایم سبک هستند و انگار که مثل یکی از خوابهایم روی مهی که زمین را پوشانده راه بروم نه روی خود زمین. تقریبا یک هفته ای هست که اینطورم. از اخرین شب استانبول. شده که اینطور باشم قبلا اما چند دقیقه. چند ساعت. نه یک هفته.
بعد وسط این پادر هوایی (که برای اولین بار در زندگی ام فقط یک اصطلاح نیست و کاملا واقعی است و بیشتر از حال روحی ام به جسمم و پاهایم که از گوشت و استخوان و پوست است برمیگردد) دارم تقریبا شبیه ساعت کار می کنم و می نویسم با همان کرختی که از پاهایم میاید.
امروز صبح فکر کردم شاید اصلا پا ندارم و نمی دانم. پاهایم اما سرجایشان هستند٬ مثل همیشه و همانطور که همیشه بودند. همین الان هم لپ تاپم روی پاهایم است و اگر نبود٬ نمی شد که وسط زمین و هوا هی ضربه بزنم روی دگمه های کیبرد و نیافتد. میبینی٬نشانه ها همه درستند. هوای لندن این روزها اصلا مه ندارد. کفش های گِلی من یعنی اینکه روی زمین راه رفته ام. تب هم ندارم. مست هم نیستم. فقط بین من و زمین فاصله است.
اکتبر ماه خوبی بود. یک ماهی از کار مرخصی گرفتم و فقط یک روز در هفته کار میکردم و تمام وقت نشستم پای تز. تقریبا خوب جلو رفت و اگر دو سه روز دیگر رویش کار کنم تمام است و باید بروم سراغ مقدمه و نتیجهگیری و صدالبته ادیت چیزهایی که نوشتهام. هنوز تمام نشده اما سنگینیاش از روی دوشم برداشته شده.
وسط درس خواندن و از صبح تا شب نوشتن چندتایی هم فیلم دیدم. ترومن شو٬ باشگاه مشت زنی٬ مرثیهای برای یک رویا٬کلوزر٬ قرمز٬ناتینگهیل٬ ماداگاسکار ٬ صحرای سرخ. لئون. عضو این سایت «لاو فیلم» شدهایم و با ماهی ۱۰ پوند هر قدر فیلم بخواهیم برایمان میفرستند. فیلمها را پست میکنند به خانه و وقتی فیلم دیده شده را توی پاکت بگذاریم و بیاندازیم توی صندوق پست٬ فردایش فیلم جدید توی صندوق پستی است.
ده روز اول نوامبر را یک جایی وسط آسمان و زمین بودم. همه چیز خیلی تند بود و من انگار وسط مه راه بروم یا روی بند. نمیدانم. دستم ولی روی فرمان نبود. فرمانی نبود اصلا. یک جاهایی کم اوردم و تا ته دره ناامیدی رفتم. بعد آرام آرام خوب شدم. بیشتر به خاطر دوستهایی بود که کم کم دارم اینجا٬ توی این شهر پیدا میکنم. حواسشان بود به من. پای تلفن آرامم کردند. ناهار با هم رفتیم بیرون. با ایمیل هوایم را داشتند و من٬ آرام آرام دستم را گذاشتم روی زانویم و بلند شدم. آدم گاهی اوقات احساس میکند که دستانش دیگر توان هیچ کاری را ندارند. ناامید میشود و امید که نباشد اصلا زندگی به چه دردی میخورد.یک مقدار هم خوب شدم چون دارم تحمل کردن را یاد میگیرم. یاد میگیرم که خیلی چیزها را نه میشود حذف کرد٬ نه فراموش کرد٬ نه تغییر داد. فقط باید با همه تلخی که دارند بپذیرمشان و تحمل کردنشان را یاد بگیرم. آسان نیست اما همه سعیام را میکنم. با فیلم دیدن. سفر رفتن. راه رفتن. با موسیقی. مثلا با یاسمین لوی که پریشب من را تا آسمان برد و هنوز یک جور عجیب و غریبی سبکم. انگار که هنوز توی همان سالن باربیکن باشم و او بخواند و من مدهوش و مست٬ بالا و پایین بروم برای خودم و بچرخم.
الان چطورم؟ نمیدانم فقط اینکه ان سرعت عجیب و غریب همه چیز کم شده و یک جور نرم و ملایمی به جای دویدن روی تردمیل و به هیچ جا نرسیدن٬ نشستهام. نشستهام و فکر میکنم که ۲۰ روز دیگر را چه کنم. چه بخوانم. چه بنویسم. چه ببنیم. کجا بروم. یک مرضی به جانم افتاده که تقویم میگذارم جلویم و میخواهم همه چیزم معلوم باشد. مرض تازهای نیست اما قبلا بیشتر روی ذهنم و کلی بود و الان هی ریزتر و جزئیتر میشود. وسط همه اینها افتادهام به رژیم گرفتن. از آن رژیمهای برنامه داری که همه چیزم معلوم است و غذای یک ماهم توی کابینت است و خلاصه برای همه چیز تقویم دارم این روزها. لیست فیلمهایی که یک ماه آینده باید ببنیم جلوی رویم است. غذاهایی که باید بخورم. گزارشهایی که باید بنویسم. دلم میخواهد لیست کتاب هم داشته باشم٬ اما نمیشود٬ شدهام از آن آدمهایی که فقط و فقط در مورد موضوع کارشان چیز میخوانند و چقدر اینطوری بودن را دوست ندارم. فعلا چارهای نیست چون وقت کم دارم. اما امیدوارم قرار نباشد چند سال آینده را هم این شکلی طی کنم.
میشد حتی بمیرم و هیچ کس نبینه که مردم
هی شبیه زن هایی میشم که نمی فهمیدمشون. که تعجب
میکردم ازشون. حتی اینقدر شبیهشون که نمیتونم بنویسمش.
دستام دوباره میلرزن. اما دلم نمیخواد حرف
بزنم. حاضرم بمیرم اما حتی یک کلمه هم حرف نزنم. میدونم دهنم را که باز کنم طوفان
شروع میشه. برای همینه که این نقابه را اینطور سفت بستم؟ اینقدر سفت که یک ذره از
این طوفان هم ازش درز نکنه؟ از طوفان می ترسم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا خفه شدم؟ همهاش از ترس نیست. نمیدونم چی میخوام اصلا. نمیدونم حتی چی درسته و چی غلط. زخمیام فقط. شر و شر داره خون ازم میاد و من هی پنبه میچپونم توی جای زخمم.
دلم میخواد برگردم گالوی. همون اتاق کوچولوی
خونه مری. یه جور امنیتی اونجا داشتم که هیچ وقت دیگه توی زندگیام تجربهاش
نکردم. هیچ کس من را نمیشناخت. تنهای تنهای تنها بودم و میشد ساعتها و ساعتها،
گوشه اتاق خود، مچاله بشم و کسی نخواد از اون گوشه بیرون بیاردم. حتی کسی نبینه که
اونجا مچاله شدم. میشد وقتی در حال جنون بودم برم برای خودم مست کنم. کنار اب راه
برم و راه برم و راه برم. میشد حتی بمیرم و هیچ کس نبینه که مردم.
نمیتونم بنویسم. چند ساعته که کیبرد جلوی دستم هست و فقط نگاهش می کنم. نمی تونم بنویسم. می رم بخوابم. فردا روز دیگری است. اول صبح می رم آرایشگاه و به لیلا خانم می گم بند و ابرو کنه. دستهای خودم نای همون ابروی کج و کوله برداشتن را هم نداره. دلم هم نمی خواد اینطوری مثل عمو جغد شاخدار برم سفر. خوشگل که کنم حالم هم خوب می شه. وقتی غذا هم دیگه حال آدم را خوب نمی کنه باید به ارایشگاه رفت. جواب می ده حتما. یعنی باید جواب بده. بعدش شاید بشه این 500 کلمه باقی مانده تز را هم بنویسم و بیفتم به ادیت کردن.
نوامبر هم ماه سختیه. کار دوباره شروع میشه. بیشتر از قبل حتی. نوشته هایم را باید ادیت کنم و مقدمه و موخره هم هست. ترس بیخود بودن همه اینهایی که تا حالا نوشتم هم روش.
هیچ کدامش اما ترس نداره. یعنی قرار نیست بترسم ازشون. قراره به پروژه های جدیدم فکر کنم و روزهای خوبی که میشه داشته باشم. به مرکز تحقیقاتی که پیدا کرده ام و امید دارم به ایده های من علاقه داشته باشن. به ان جی اویی که قراره برم سراغشون. به کتابهایی که قراره جایزه تمام کردن تزم باشند.
تازه قراره تحمل کردن را هم یاد بگیرم. هنوز نمی دونم چطوری. اما یادش که بگیرم همه چی حتما راحت تر می شه و دستام از زور ناتوانی تاول نمی زنن.
آقای ح برایم نوشته است پوست یعنی رابطه با محیط . دست یعنی توانایی به انجام رساندن کارها و امور. کسانی به نویرودرمیتیسم به عنوان یک بیماری روان تنی مبتلا می شوند و دستهایشان اینطور تاول می زند که می خواهند محیط را تغییر دهند، اما نمی توانند و احساس درماندگی دارند.
نمی دانم که واقعا تاول های ربطی به «نویرودرمیتیس» دارند یا نه. اما این درماندگی را خوب می شناسم و خب می دانم که موقتیه. که می گذره. خیلی زود. یعنی باید که بگذره.
عیش مدامی که جا مانده
چرا اینطوری لق میزنم؟ انگار که گربهای باشم که یکی از سیبلهایش را کندهاند یا آدمی که دارد بدون چوب دستی روی بند راه میرود. حق دارم خب. ادم یک چیزهایی لازم دارد که وقتی تعادلش بهم میخورد. وقتی که به خاطر گرمی و سردی هوا و ترک دیوار و بهم خوردن کایٔنات بهانه میگیرد برود سراغشان و آرام شود یا حتی فراموش کند٬ گیرم برای چند روز و چند ساعت حتی. من اما٬ چوب دستیهایم را جاگذاشتهام و مثل بچههای لجباز هیچوقت نخواستم که دوباره داشته باشمشان. شاید هم نشد. نمیدانم.
از اینکه آنطور بهشان وابسته باشم ترسیدم شاید. مثل مریض بدحالی که قرص ضدافسردگی نمیخورد که معتادش نشود. اولها نداشتمشان و توی چمدان بیست کیلوییام جا نبود. بعدتر که جایم بیشتر شد٬ خودم نخواستمشان. یکی از آن چوب دستیها کتابخانه ام بود. از ۱۰ سالگی٬ جدیترین و مهمترین و با ارزشترین دارایی من کتابخانهام بود. اولها یک قفسه از کتابخانه مامان بابا بود. بعد کم کم هی از کتابهایشان کش میرفتم و میگفتم فلان کتابتان مال من. میخندیدند و میگفتنند مال ما ومال تو ندارد و آن جمله کلیدی بابا که هرچه در این خانه است مال همه مان است.
برای من این مالکیت. اینکه کتابهای خودم را داشته باشم مهم بود. مهم بود که تابستانها کتابها را از کتابخانه آهنی اتاق نشیمن کوچ بدهم به کتابخانه چوبی سه طبقهای خودم و توی ساختمان ۵۰ واحدیمان کتابخانه کودکان و نوجوانان راه بندازم. کتابخانه را مامان به نجاری سفارش داده بود و من با رنگ صورتی رویش نقش و نگار کشیده بودم. مثل یک کتابخانه واقعی دفتر و دستک داشتم و برای بچههای ساختمان کارت عضویت صادر میکردم. خیلی از کتابهای مامان بابا را همان روزها صاحب شدم به بهانه اینکه باید مال خودم باشد تا با خاطر جمع امانت بدهمشان. اوریانافالاچیهای مامان و صادقهدایتهای بابا را همان سالها مال خودم کردم. عزیز نسینها را هم میخواستم اما ندادند. گفتند مناسب سن تو نیست. خبر نداشتند که همه شان را چند بار خوانده بودم قبلا.
بعدتر که دبیرستان رفتم بهانهام برای صاحب شدن کتابها این بود که لازم دارم زیرشان خط بکشم و در حاشیهشان یادداشت بنویسم. همان روزها بود که کم کم بیشتر کتابها را بردم اتاق خودم. چه عیشی داشتم هر روز و هر شب. همه چیز نظم خودش راداشت و میشد که چشم بسته جای هر کتابی راپیدا کنم. بعدتر که دانشگاه رفتم٬ همه کتابفروشیهای شهر جولانگاه من بود و هرچه پول داشتم همان اول ماه کتاب میخریدم. نشر باغ روبروی باغ فرودس و کتابفروشی فردوسی سر پل تجریش اولین کتابفروشيهای محبوبم بودند. بعدتر مشتری داروک و لارستان شدم که چند قدمی همدیگر بودند و این آخریها هم نشر ثالث و چشمه. راسته کتابفروشیهای انقلاب که عیش مدام بود. عیش واقعیتر ومستدامتر آن شبهایی بود که با چند کیسه کتاب میرسیدم خانه و یکی یکی ورق میزدم و توی کتابخانه برایشان جا پیدا میکردم و تصمیم میگرفتم که از کدامشان شروع کنم.
همه اینها برایم یک جشن بیانتها بود همیشه٬ اما مهمترش آن وقتهایی بود که بی دلیل و با دلیل پریشان میشدم و میرفتم جلوی کتابخانه٬ یکی یکی نگاهشان میکردم که بیبنم الان کدامشان دوای دردم است و همیشه یکی بود که مستم کند.
حالا نه که کتابخانه نداشته باشیم توی خانهمان. یک قفسه شش طبقهای هست. با کتابهای خوب و نسبتا خوب و حتی چندتایی عالی. اما کتابخانه من نیست. بیشترشان کتابهای مرد است که یا دوباره خریده یا کم کم برایش پست کردهاند. من به غیر از فروغ و مادام بواری و موجهای ویرجینا ولف و یک مجموعه داستان کوتاه و یادداشتهای ویرجینا وولف که تازگی برایم فرستادهاند٬ چیزی اینجا ندارم. اگر هم هست کتابهایی هستند که به درسم و کارم مربوط میشوند٬ نه به خودم و دلم.
خیلی بیمنطق٬ از آوردن کتابهایم طفره میروم. نمی دانم چرا؟ شاید هم خیالم از خودم جمع نیست که اینجا هم ماندنی باشم. فکر میکنم شاید پیش بیاید و دوباره مثل همه این چهار سال هی در کوچ مداوم باشم و آن موقع کتابهایم را چه کنم؟ آنجا حداقل جایشان خوب است. شاید هم جرات دل کندن یا شاید هم دل بستن ندارم.
نمی دانم. فقط این را میدانم که کتابخانه خودم که از ده سالگی با عشق ساختهام و برای هر دردم درمانی دارد را میخواهم. کتابخانه خودم را و حتی همان کتابها را که رد زندگیام را میشود در آنها دید.
مثلا من اینجا هم کتاب عادت میکنیم زویا پیرزاد را دارم٬ یکی بهمان هدیه داده بگمانم اما یان کتاب کجا و آن کتابی که دوتایی با هم افتادیم توی یک جوب پر از آب در نوبنیاد کجا. لابلای ورقهای مچاله شده کتاب خودم میشود آن روزهایی که می شد تا گردن توی جوی آب فرو بروم و حالیام نشود را ببنیم. این یکی اما سفید و نو و بدون خط است و برای منی که دلم نمیخواهد دوباره بخوانمش هیچ چیز تازهای ندارد.
دلم شاملوهایم را میخواهد. سید علی صالحیهایم را. ماندارانها را. کتابهای گلی ترقی را. دلم سمفونی مردگانم را میخواهد. زندگی جنگ و دیگر هیچ را. دلم گزیده غزلهای شمس را میخواهد. همانی که دو تا خریدم یکی برای خودم و یکی برای مریم. وقتی که گفت بالاخره تصمیم گرفته با رضا ازدواج کند. دلم آنهایی را می خواهد که یکی برای خودم میخریدم یکی برای بهار. دلم غاده السمان میخواهد. نزار قبانی٬ همان کتاب جلد قرمز خودم که از دست دوم فروشی سر تخت طاووس خریده بودم.
دلم همسایههایم را میخواهد. همسایه های خودم که دنبال شماره صفحه نگردم و کتاب را که دست بگیرم بدانم کجایش را باید باز کنم.دلم کوندراهایم را میخواهد. ناتالیا گینزبرگهایم را.نسخه های کاغذیشان را. نه اینهایی که توی کامپیوترم دارم.
دلم میخواهد پول بفرستم که همهشان را برایم پست کنند و بنشینم وسطشان به عیاشی. نمیشود اما. یک زنی درون من است که دلش میخواهد بشود همه زندگیاش را جا کند توی یک کوله پشتی و برود. کودک درونم است؟ باشد.... الان. همین امروز با چند ساعت وقت گذاشتن میتوانم همه زندگیام را توی یک کوله بیست کولهای از اینها که مسافرهای حرفهای دارند٬جا دهم. کتابهایم که بیایند... پاگیر میشوم و رفتن برایم میشود یک عذاب الیم. حتی اگر تا آخر عمرم توی همین شهری که خیلی دوستش دارم و خانهای که دارد جای آن خانه بهارشیراز را برایم میگیرد بمانمُ دلم میخواهد گزینه جمع کردن همه زندگیام توی یک کوله پشتی همیشه جلوی دستم باشد.
کیندل میخرم و تلاش میکنم بیشتر کتابهایم را جمع کنم دوباره. تلاش میکنم با کتابهای تازهای که در کیندل جا میشوند معاشرت کنم. مثل دوست تازه پیدا کردن باید باشد. سخت اما ممکن. همین که کتاب بنفش رنگ خودم که عکس ویرجینا وولف رویش است و پر از های لایتها و نتهای خودم است را دارم٬ خوب است. دیوانگی این روزهایم را همین کفایت میکند. اصلا شاید یک روزی همین کتاب را بردارم و بروم همانجاهایی که این یادداشتها را نوشته بنشینم به خواندنشان. شاید جای نبود بقیهشان را بگیرد و مست شوم و یادم بروم که چه شد بی بهانه لگد میزدم به خودم دوباره.
۱. کابوسها دوباره شروع شدهاند. بیشتر از اینکه از فریادهای نیمه شب که صبح کاملا فراموششان کردهام نگران باشم به این فکر میکنم که چرا دوباره برگشتهاند؟؟؟ اگر دلیل این برگشتنهای گاهبهگاهش را بدانم احتمالا آرامترم. ندانستن دلیل حال و روزم همیشه گیج میکند و گیج که میشوم ناآرامترم. نمیدانم شاید هم چون ناآرامم و هی میخواهم انکارش کنم شبها داد میزنم. یک طوری مثل مرغ و تخم مرغ شده ماجرا کلا.
هفته پیش سه تا کابوس داشتم. هر سه بار با فریاد از خواب بیدار شدم. دوبارش را هیچ هیچ یادم نیست. حتی دادزدن و از خواب پریدنش را و اگر شهاب نمیگفت که شب داد زدهام٬ اصلا خبردار نمیشدم و احتمالا فقط خیلی گیج از خودم میپرسیدم چرا امروز اینقدر سرم سنگینی میکنه ... بعد از مدتها که مثل موش آرام و ساکت میخوایبدم٬ جفتک انداختن توی خواب و چرخشهای ۱۸۰ درجهای هم دوباره شروع شده...
۲. دستم درد میکنه. طوری که الان بستمش و تقریبا یک دستی مینویسم. چند ماهی هست که دردهای زودگذر داره و امروز دیگه دوش آب داغ هم کفافش را نداد. استراحت هم نمیتونم بکنم. باید تز عزیز را تمام کنم همین هفته و بعد هم باید برگردم به کار بعد از یک ماه مرخصی و البته ادیت فصلهای نوشته شده هم است. امیدوارم ماجرای دستم جدی نباشد و مثلا دلیلش این باشد که دیشب روی دستم خوابیدهام.
۳. این رشتهای که هر روز محکمتر و محکمتر میشود گاهی میترساندم. ترسی شیرین که فقط تماشایش میکنم. با لبخند.
۲. دستم درد میکنه. طوری که الان بستمش و تقریبا یک دستی مینویسم. چند ماهی هست که دردهای زودگذر داره و امروز دیگه دوش آب داغ هم کفافش را نداد. استراحت هم نمیتونم بکنم. باید تز عزیز را تمام کنم همین هفته و بعد هم باید برگردم به کار بعد از یک ماه مرخصی و البته ادیت فصلهای نوشته شده هم است. امیدوارم ماجرای دستم جدی نباشد و مثلا دلیلش این باشد که دیشب روی دستم خوابیدهام.
۳. این رشتهای که هر روز محکمتر و محکمتر میشود گاهی میترساندم. ترسی شیرین که فقط تماشایش میکنم. با لبخند.
نون خامهای را گرفتهام دستم و آرام آرام مزمزهاش می کنم که تمام نشود. گاز سوم را که می زنم، نون خامهای هنوز از گلویم پایین نرفته یاد مسعود میافتم و بستنی یخی خوردنش در آن چند روزه مرخصی و حس آشنایی که میدانم از چه جنسی است. یک دفعه٬ پرت میشوم به آن روزی که زنها درباره حسرت گاز زدن ساندویچ حرف میزدند. یاد آن دختری که روز دادگاه به سربازی که مراقبش بود پول داده بود برایش ساندویچ بخرد و نمیدانم چرا نشده بود که به ساندویجش برسد. یاد سهیلا که سه سال تمام میوه نخورده بود. یاد خیالپردازیهای شبانه زنها درباره کیک٬ درباره شربت آلبالو٬درباره کشک بادمجان. درباره خوشیهای معمول و پیش پا افتاده زندگیشان.
حسرت فلان غذا و فلان خوردنی را داشتن در زندان شاید فانتزیترین خیال باشد وقتی که هوا نیست٬ آسمان نیست٬ صدا نیست٬ آزادی نیست و همه درها قفلاند. اما همین حسرت کوچک و فانتزی٬ واقعی است. واقعی و پیش پاافتاده و معمولی. اینقدر که هنوز بعد از پنج سال٬ طعم آن هوس شبانه برای گاز زدن ساندیچ ته گلویم هست و میشود که قفلش کند و ببنددش و اشک هم راهگشا نباشد.اینجور وقتها خودم را ٬ خود الانم را که هرچه بخواهم با فاصله چند دقیقه و چند قدم در دستم است فراموش میکنم. میشوم یکی از زنهایی که هنوز پشت آن دیوارها هستند. که دستشان به هیچ جا نمیرسد٬ که درها به رویشان قفل است٬ بعد٬ آن حسرت٬ آن حسرت ساده و پیشپا افتاده گاز زدن ساندیچ یا لیسیدن بستنی٬ مینشیند ته گلویم. خیلی واقعی. انگار که آنجا هستم. نه که یاد آنها باشم و بهخاطر آنها بغض بخواهد خفهام کند. به خاطر خودم است. به خاطر آن زنی که هنوز آنجا است. که چسبیده به آن لوله آبگرم گوشه راهرو٬ زل زده به رفت و آمد زنها و هیاهوشان و هی به خودش میگوید همه چیز فقط یک کابوس است. نترس. الان بیدار میشوی.....
سبزی پلو سر اجاق داره دم میکشه و ماهی شکم پر توی فر جلز و ولز میکنه، عصر خونه را کردم دسته گل، خودم را هم خیلی خوشگل و داریم فیلم «ترومن شو» را می بینیم. تلفن زنگ می زنه، از ایران. تا مرد جواب تلفن را بده، لپ تاپ را باز می کنم که ببینم دنیا چه خبره: خانم ستوده را برده اند بهداری. نزدیک یک هفته است که اعتصاب غذا کرده. همه خوشی های کوچکم دود می شه. یاد لحظه لحظه هایی می افتم که موقع زندان و روزهای سخت بعد از آن، تمام قد کنارم بود و حالا هیچ از دست من برنمیاد. احساس ناتوانی می کنم. احساس اینکه دستهایم بسته است و بغض گلویم هیچ دردی را دوا نمی کند.
خداحافظ کاناپه شکلاتی من
برای منی که صبح خروسخون می زدم بیرون و بعد از بوق سگ برمی گشتم خونه، هیچ آسون نبود که صبح ها چشمهام را که باز می کنم بشینم روی کاناپه شکلاتی و بساط لپ تاپ و کاغذهام را باز کنم و تا آخر شب یا گزارش و خبر و مقاله بنویسم و یا روی تزم کار کنم. اما از وقتی امدم لندن برنامه تقریبا همین. کار آن لاین. دانشگاه ایرلند. کجا می مونه برام جز همون کاناپه خودم. درس و کار البته خوب بودن و هستن اما اینکه صبح تا غروب روی کاناپه شکلاتی باشم خوب نبود. خیلی چیزها را امتحان کردم اما جواب نمی داد. راحت نبودم. ظاهرش این بود که «تنبل کدو» هستم و نمیخوام به هیچ قیمتی پایم را از خانه بیرون بگذارم. اما واقعیتش این نبود. حجم کار و درس زیاده و نیاز به تمرکز و آرامش دارم.
کار توی کافه خوبه اما برای چند ساعت. نمیشه از صبح تا شب کافه بود. اینکه کنترل صدای موزیک را ندارم. اینکه گرما و سرماش میزون نیست. اینکه گاهی لازمه هیچ صدایی نیاد. اینکه بوی غذا یا حتی بوی قهوه گاهی در فاصله زمانی طولانی آزار دهنده میشه. اینکه نمیشه کاغذهام رااونطوری که می خوام ولو کنم. اینکه وسط یک کار جدی یا یک فصل مهم نمیشه سه٬ چهار ساعت برم کافه و بعد بیام خونه ادامه کار را بگیرم چون رشته کار از دستم در میره.... همه اینها هلم می دادن به طرف کاناپه شکلاتی خودم وخب حالا یک کم «تنبل کدویی» هم بود.
اولش که ادم اینجا، بعد از یکی دوماه رفتم کتابخانه یکی از دانشگاهها ثبت نام کردم و ۱۵۰پوند هم پول ثبت نام برای یک سال دادم. اما اونجا هم اونی نبود که می خواستم. نمی تونستم با لپ تاپ خودم به اینترنت وصل بشم چون دانشجوی اونجا نبودم. یک کم دل گیر بود (از سلسله بهانه های بنی اسرائیلی) و توی حوزه کار من کتابهاش خیلی زیاد نبود که ذوق زده ام کنه و بکشوندم توی کتابخانه و در واقع نیازهام با مقاله هایی که آن لاین پیدا می کردم حل می شد و چون لپ تاپم به اینترنت وصل نمی شد فقط باید در کتابخانه و آن هم در اتاق مطالعه و آن هم در اتاق کامپیوترش می نشستم و بیشتر وقت ها اگر می رفتم ناهار یا چای باید صف می ایستادم تا کامپیوتر خالی شود. همه اینها روی همدیگه من را هل داد به طرف کاناپه مذکور. به حدی که چند روزه از بس راه نرفتم پادرد گرفتم :)
اولش که ادم اینجا، بعد از یکی دوماه رفتم کتابخانه یکی از دانشگاهها ثبت نام کردم و ۱۵۰پوند هم پول ثبت نام برای یک سال دادم. اما اونجا هم اونی نبود که می خواستم. نمی تونستم با لپ تاپ خودم به اینترنت وصل بشم چون دانشجوی اونجا نبودم. یک کم دل گیر بود (از سلسله بهانه های بنی اسرائیلی) و توی حوزه کار من کتابهاش خیلی زیاد نبود که ذوق زده ام کنه و بکشوندم توی کتابخانه و در واقع نیازهام با مقاله هایی که آن لاین پیدا می کردم حل می شد و چون لپ تاپم به اینترنت وصل نمی شد فقط باید در کتابخانه و آن هم در اتاق مطالعه و آن هم در اتاق کامپیوترش می نشستم و بیشتر وقت ها اگر می رفتم ناهار یا چای باید صف می ایستادم تا کامپیوتر خالی شود. همه اینها روی همدیگه من را هل داد به طرف کاناپه مذکور. به حدی که چند روزه از بس راه نرفتم پادرد گرفتم :)
همین پادرد باعث شد که دنبال راهکار باشم برای خودم. هفته پیش دوستی که برای یک کار تحقیقی کوتاه مدت آمده اینجا، تعریف کتابخانه ملی بریتانیا (بریتیش لایبرری) را کرد. قبلا دیده بودمش اما خیلی جدی نبود برایم. دیروز که رفتم سراغ سایتش و امکاناتش و آرشیو کم نظیرش ( حداقل در حوزه کاری من) ماجرا برایم جدی شد و امروز خیلی آسان و سریع با نشون دادن یک قبض که ادرس خونه را تایید کنه و یک کارت بانکی امضا شده برای تایید امضا، عضو شدم.
می دونم که روز اول هست و من مثل همه روزهای اول دوز شور و هیجانم کمی بالا است . ولی فکر می کنم کتابخانه ای که فقط نیم ساعت تا خونه فاصله داره، یک منبع خیلی غنی ارشیو و کتاب هست و توی حوزه خودم تا حالا هرچی خواستم را داشته، پنج شش تا اتاق مطالعه بزرگ مدرن دلباز داره و می تونم هر وقت خسته شدم تغییر مکان بدهم. سه چهار تا کافه و رستوران داره به اضافه دسترسی به اینترنت در همه جای ساختمان و دسترسی بسیار بسیار آسان به پریز برق (این مشکل پریز برق من را از خیلی جاها فراری داده) به اضافه اینکه کت وکیف ادم را همون اول کار تحویل می گیرن و نمی خواد هی بکشیشون دنبال خودت و ..... انگیزه کافی برای جدا شدن از کاناپه شکلاتی مذکور را به من بده.
کلا اینجا را برای ادمهای بهانه گیری مثل من ساختن که از درس خوندن توی اتاق مطالعه خسته می شم بیام کافه بشینم. بهانه هوای ازاد را می گیرم برم یه چایی از کافه داخل حیاط بگیرم و بشینم اونجا کار کنم. فضای شلوغ خواستم بیام بشینم روی یکی از اون صندلی بزرگ های توی راهرو که جلوش هم میز مخصوص لپ تاپ گذاشتن و حتی اگه دلم کاناپه خواست برم روی کاناپه هایی که توی راهروها هست بشینم و همه جا هم اینترنت باشه و هم پریز برق.
فقط اینکه سرعت اینترنتش خیلی خوب نیست و گاهی قطع و وصل میشه که خب می تونه توفیق اجباری باشه برای شیطونی نکردن و سراغ وب گردی نرفتن. برای درس خوندن همین میزان اینترنت کافی هست و ولی برای کار نمی دونم؟ باید امتحان کنم.
خوشحالم و حال خوشم فقط برای پیدا کردن این کتابخانه نیست، دارم توی شهر جا می افتم و دل می بندم بهش. چه چیزی بهتر از یک کتابخونه خوب و راحت، می تونه آدم را دل بسته یک شهر کنه؟؟ یک بار باید از کتابخانه های زندگی ام بنویسم. از کتابخانه باغ فردوس که سرور همه شون بود یک سوم رمان های زندگیم را اونجا خوندم و فقط دستشویی نداشت و باید تمام مدت هیچی نمی خوردی که دووم بیاری. از کتابخانه دانشگاهمون که اولین کتابخانه خیلی بزرگی بود که توی عمرم دیده بودم و وقتی رفتم توی بخش آرشیوش تا یک ماه هیجان زده بودم. از کتابخانه ملی که این اخرها چقدر سر کوتاه و بلند بودن مانتو و مقنعه اذیت می کردند. از کتابخانه دانشگاه هایم در ایرلند و حتی کتابخانه فسقلی محله مون.
ساعت ده و نیم شب است. نشسته ام در کافهای وسط شهر و برای خودم مشق مینویسم. صبح را بعد از اینکه یک ساعتی دست و رو نشسته افتادم به جان آشپزخانهای که ظرفهای کثیفش تا سقف رفته بود٬ با نان تست فرانسوی شروع کردم. بعد وسط سر و صدای جاروبرقی و آواز مرد موقع دستمال کشیدن به شیشهها و گردگیری همه جای خانه٬ نشستم به درس خواندن. ظهر یک دوست نازنین را دیدم٬ بعدتر نشستم روبروی روانکاوم و هی حرف زدم و حرف زدم و حرف زدم و از عصر تا همین الان هم توی این کافه نارنجی رنگ مشغول امر خطیر مشق نوشتنم. روی همه این کارهای معمولی روزمره اما یک لایهای از امنیت و خوشی و آرامش کشیده شده است. آرامشی که برای بدست آوردنش یک دور٬ دنیا را چرخیدهام٬ بالا و پایین رفتهام و حتی خیلی وقتها کم مانده بود که از یافتنش ناامید شوم.
سوپروایزرم یک بار که خیلی ناامید و خسته و حتی درمانده بودم و با خودم درگیری داشتم که نوشتههام به هیچ دردی نمیخورند٬ گفت: « من وقتی که تز فوق لیسانسم را مینوشتم فکر میکردم میتونم دنیا را تغییر بدم. اما آخرش دیدم که چیزی تغییر نکرد. من اما ناامید نشدم و از اون به بعد هر چی که نوشتم برای این بود که خودم بیشتر بفهمم.»
حالا این روزها وقتی دارم روی بخشی کار میکنم که فکر میکردم بیشتر از بقیه بخشها دربارهاش خوندم و بهش مسلطم و میبینم که چقدر حجم نادانستههایم زیاده٬ با هر صفحه خوندن و هر خط نوشتن و فهمیدن نکات جدید توی ماجرا٬ لذت میبرم و حتی یادم رفته که ددلاین دارم.
از زندگی
گلهای قرمز شمعدانی و آن برگهای پهن رو به آفتابش آخرسر من را تسلیم کردند. چند ماهی بود که آبش نداده بودم٬ نه او را و نه هیچ کدام از چند تا گلدانی را که اول بهار با شور و شوق خریده بودم. از یک جایی به بعد حوصله خودم را هم نداشتم. نه که بیاب بمانند٬ مرد حواسش به گلدانها بود٬ اما من به بالکن هم میرفتم طوری مینشستم که هیچکدامشان را نبینم.
اطلسیها همان دو هفتهای که سفر بودیم! خشک شدند و گل عروس هم کجدار ومریض گاهی زنده بود و گاهی مرده. آن یکی گلی که اسمش را بلد نیستم و از سر سفره هفت سین تا به حال مانده اینقدر وضعیتش خراب بود که این آخرها اصلا آبش نمیدادیم. امروز اما تمام صبح را باغبانی کردم. تلنگر اول را آن دو شاخه گلهای قرمز شمعدانی زدند که یک هفته است هی نگاهم می کنند و میگویند: ببین چه زیباییم. آدمیزاد است دیگر زیبایی همیشه افسونش میکند. دومین تلنگر مال بنفشهها بود. دستهایم را گذاشته بودم توی جیبم و میرفتم مثلا ورزش کنم که چشمم را گرفت. یک گلدان خیلی بزرگ بنفشه که دم غروبی حراج شده بود ۴ پوند و ۲۵ سنت. جیبهایم را که گشتم سه پوند و ۲۰ سنت بیشتر نداشتم. خانم گلفروش هم داشت جمع میکرد که برود. با ناامیدی محض گفتم همینقدر بیشتر پول همراهم نیست٬ تخفیف میدهی؟ خندید و گلدان را گذاشت توی دستم.
اگر بالکن مثل همان اول بهار بود میشد خیلی راحت آویزانش کنم کنار دیوار. اما آن بازار شامی که پر از گلدانهای خالی و خشک شده بود٬ دو روزه بنفشههایم را میکشت. گذاشتمش روی میز و امروز٬ تا چشم باز کردم صبحانه نخورده رفتم سراغ بیلچه باغبانی و خاکهای از بهار مانده و آبپاش صورتیام. بهترین جای بالکن را دادم به شمعدانی٬به پاس این همه جانسختی . پوست کلفتی و البته زیباییش. بنفشهها را که در یک گلدان پلاستیکی آویز بودند٬ کاشتم توی یک گلدان سفالی بزرگ و گذاشتم گوشه رو به آفتاب بالکن. آن چندتا گلدانی که فکر میکردم مردهاند هم زنده بودند. برگهای خشکشان را که کندم٬هنوز یکی دو تا برگ زنده بودند و سبز سبز. خاکشان را عوض کردم٬ آبشان دادم و گذاشتم جلوی آفتاب. بعد هم کل بالکن پر از تار عنکبوت و برگ خشک را شستم٬ میز و صندلیها را دستمال کشیدم. گل محبوبم که بدون آب هم زنده میماند و قهر نمیکند را گذاشتم روی میز و کنارش دو تا کدوی کوچولوی نارنجی هالووین و گلدان اهدایی آقای نویسنده و بعد: بعد همه جا مثل بهشت شد. مثل یک بهشت کوچک که با یک لیوان چای و دو تا شیرینی از قنادی ایرانی سر خیابانمان٬از هر قرص مسکنی بیشتر اثر میکند.
اطلسیها همان دو هفتهای که سفر بودیم! خشک شدند و گل عروس هم کجدار ومریض گاهی زنده بود و گاهی مرده. آن یکی گلی که اسمش را بلد نیستم و از سر سفره هفت سین تا به حال مانده اینقدر وضعیتش خراب بود که این آخرها اصلا آبش نمیدادیم. امروز اما تمام صبح را باغبانی کردم. تلنگر اول را آن دو شاخه گلهای قرمز شمعدانی زدند که یک هفته است هی نگاهم می کنند و میگویند: ببین چه زیباییم. آدمیزاد است دیگر زیبایی همیشه افسونش میکند. دومین تلنگر مال بنفشهها بود. دستهایم را گذاشته بودم توی جیبم و میرفتم مثلا ورزش کنم که چشمم را گرفت. یک گلدان خیلی بزرگ بنفشه که دم غروبی حراج شده بود ۴ پوند و ۲۵ سنت. جیبهایم را که گشتم سه پوند و ۲۰ سنت بیشتر نداشتم. خانم گلفروش هم داشت جمع میکرد که برود. با ناامیدی محض گفتم همینقدر بیشتر پول همراهم نیست٬ تخفیف میدهی؟ خندید و گلدان را گذاشت توی دستم.
اگر بالکن مثل همان اول بهار بود میشد خیلی راحت آویزانش کنم کنار دیوار. اما آن بازار شامی که پر از گلدانهای خالی و خشک شده بود٬ دو روزه بنفشههایم را میکشت. گذاشتمش روی میز و امروز٬ تا چشم باز کردم صبحانه نخورده رفتم سراغ بیلچه باغبانی و خاکهای از بهار مانده و آبپاش صورتیام. بهترین جای بالکن را دادم به شمعدانی٬به پاس این همه جانسختی . پوست کلفتی و البته زیباییش. بنفشهها را که در یک گلدان پلاستیکی آویز بودند٬ کاشتم توی یک گلدان سفالی بزرگ و گذاشتم گوشه رو به آفتاب بالکن. آن چندتا گلدانی که فکر میکردم مردهاند هم زنده بودند. برگهای خشکشان را که کندم٬هنوز یکی دو تا برگ زنده بودند و سبز سبز. خاکشان را عوض کردم٬ آبشان دادم و گذاشتم جلوی آفتاب. بعد هم کل بالکن پر از تار عنکبوت و برگ خشک را شستم٬ میز و صندلیها را دستمال کشیدم. گل محبوبم که بدون آب هم زنده میماند و قهر نمیکند را گذاشتم روی میز و کنارش دو تا کدوی کوچولوی نارنجی هالووین و گلدان اهدایی آقای نویسنده و بعد: بعد همه جا مثل بهشت شد. مثل یک بهشت کوچک که با یک لیوان چای و دو تا شیرینی از قنادی ایرانی سر خیابانمان٬از هر قرص مسکنی بیشتر اثر میکند.
باید بنویسمت
آخرین خبرم اینه که خودکشی کردی که گله کرده بودی
چرا نیامدم دیدنت و من.... فایده نداره که بگم خبر نداشتم. فایده نداره بگم هرکی از
طرفهای تو می آمد سراغت را می گرفتم و هیچ کس بلد نبود بگه کجایی اینقدر که سخت بود
و پرت اسمش.
زنده ای هنوز؟ آره زنده ای، اگه نبودی حتما خبرش
بهم می رسید؟ می رسید واقعا؟ ........
اولین باری که با تو حرف زدم فهمیدم «فلج شدن» یعنی
چی... تو داشتی دست و پا می زدی و از من هیچی برنمی اومد. اصلا از هیچ کس کاری برنمی
امد. فرو رفته بودی و دروغ بود هرچیزه دیگه ای که می گفتم. اما مگه می شد راستش را
گفت. مگه می شد گفت که اینجایی که تو هستی ته ته دنیا است.
می خوام بنویسمت و نمی تونم. اینقدر که سختی. باید
بنویسمت اما. ...باید باید باید باید....
به خیلی ها قول دادم که بنویسم شان؛ به تو اما نه؛روزهای
اخر اینقدر خمار بودی که اصلا نمی شد باهات حرف زد. اینقدر زیاد که می ترسیدم توی چشمات
نگاه کنم . اصلا جلوی تو من همیشه خفه می شدم. خفه می شدم و هرچی که می گفتم احمقانه
بود. آدم وقتی حققیت را می دونه و نمی تونه بگه و لال هم نمیشه مدام حرفهای احمقانه
می زنه.
تو تنها ته خطی ای نبودی که اونجا دیدم، پس چرا
نمیشه فراموشت کنم؟ چرا نمیشه بنویسمت و خلاص شم از تصویر تو با اون ابروهای تراشیده
و دستای پر از رد تیغ و نگاه پر از زندگی ات که موقع فروغ خوندن برق می زد.
می خوام بنویسمت اما کلمه ها را هر جور کنار هم
ردیف می کنم نمی تونن زنی را که در ته ته ته دنیا، بین امید و ناامیدی دست و پا می
زند و هنوز خیلی خیلی برای مردن جوان است تصویر کند.
کلمه ها نمی توانند بگویند چرا من بعد از شبی که
تو را دیدم تا خود صبح زار زدم و نفسم بند امده بود و آن بغض لعنتی هنوز خیلی وقتها
راه نفسم را می بندد.
باید بنویسمت.باید بنویسمت.
همین که بشینی چند قدم آنطرفتر، که حواست به پر کردن جامم باشد که گاه و بیگاه و بی بهانه و بابهانه بوسه بگیرم از تو، که خاطرم جمع باشد توی قاب چشمانم هستی.... همینها را کم آورده بودم. فقط چند روز بود نبودنت؟ خب باشد!! چه فرقی میکند چند سال و چند روز و چند ساعت حتی. دل بهانهگیر که تنگ شده باشد زمان را نمیفهمد.
از بیرون که نگاه میکردی اولش زن جوانی را میدیدی که تند و تند همه پنجرهها را باز میکند. بیرون ریز ریز باران میآمد،انگار که قطرات آب را خیلی نرم اسپری کنند توی صورتت.
زن تازه از راه رسیده بود و دو تا کیسه نارنجی خریدش هنوز روی پیشخوان آشپزخانه بود. از لای پردههای نیمه باز آشپزخانه میشد لیوان ماست و تخممرغش را دید. همین چند دقیقه پیش بود که در جدال خزیدن زیر پتو و خاموش کردن همه چراغها٬ اولین کتی که دم دستش بود تن کرد و با همان پیژامه چهارخانه و پای بیجوراب زد بیرون به بهانه بند و بساطی که برای تهچین میخواست.چهره پریشان و موهای وزی وزی هوا رفته اش را که می دیدی یک ذره هم قیافه اش به زن هایی که بخواهند این موقع شب تهچین بپزند نمیخورد٬اما گوشت و پیاز تهچینش واقعا داشت سر گاز قل میخورد٬ برنجش هم حتی توی لگن پلاستیکی صورتیاش خیس شده بود.
خودش؟ خودش با همان موهای وز وزی و پیژامه چهارخانهاش داشت تند و تند دور خانه میچرخید و شمع روشن میکرد. روی میز ناهارخوری دو نفره کنار پنجره٬ روی میز وسط اتاق٬ روی عسلیها٬ کنار تاقچه٬ روی طره پنجره٬ روی میز توالت اتاق خواب٬ کنار وان حمام٬ هرجا که دستش میرسید. خانه مثل خودش آشفته بود. همه جا پر از کوسنهای رنگی و کاغذهای جورواجور و کتاب و لباس و ماژیک و روزنامه. ساعت هشت شب بود. باران هنوز میبارید. جرات نداشت بنشیند. میترسید مثل تمام روز میخکوب شود روی کاناپه.
صدا میخواست. صدایی که هیچ نگوید. زوربا. زوربای یونانی ر از وسط سیدیها پیدا کرد. صدا که پیچید وسط خانه٬مثل چند دقیقه پیش شد که کبریت و شمع به دست دور خانه میچرخید. اول روی کاناپهها را خالی کرد. کوسنهای رنگی را چید کنار هم. رومیزی اصفهانی را توی بالکن تکاند٬ گلدان گذاشت روی میز. کنارش دو تا کدوی کوچک هالوینش را. بعد شراب قرمز. با دو جام کوچک. جا شمعی آبی کنار شراب و گلدان. اینطرف اتاق ترمهها را جمع کرد. سنگین بودند. لیز میخوردند و هی باید مراقبشان باشی. سبکی می خواست فقط. حالا اتاق پر از نور و صدا و آرامش و بود. خودش هنوز گیج میخورد. باید میرفت اتاق خواب. میترسید اما٬ نه که از کوه لباسهای پهن شده روی زمین بترسد. از اینکه چراغ را خاموش کند و بخوابد میترسید. پرده را کنار زد. حالا اتاق با همه آشفتگیاش از زیر مه ملایمی که روی شیشهها نشسته بود هم دیده میشد. وسط لباسها روی زمین نشسته بود و تا میزد و کنار میگذاشت. تند و تند تخت را مرتب میکرد٬ کاغذها را میانداخت توی سطل٬ سیمها را از وسط زمین جمع میکرد٬ میخواست نشانههای آشفتگیاش را پنهان کند. باید می رفت سراغ کتابها و نوشتن٬اما نمیشد٬ این ظاهر آشفته خانه یادش میانداخت که همه چیز آتش زیر خاکستر است.
زن تازه از راه رسیده بود و دو تا کیسه نارنجی خریدش هنوز روی پیشخوان آشپزخانه بود. از لای پردههای نیمه باز آشپزخانه میشد لیوان ماست و تخممرغش را دید. همین چند دقیقه پیش بود که در جدال خزیدن زیر پتو و خاموش کردن همه چراغها٬ اولین کتی که دم دستش بود تن کرد و با همان پیژامه چهارخانه و پای بیجوراب زد بیرون به بهانه بند و بساطی که برای تهچین میخواست.چهره پریشان و موهای وزی وزی هوا رفته اش را که می دیدی یک ذره هم قیافه اش به زن هایی که بخواهند این موقع شب تهچین بپزند نمیخورد٬اما گوشت و پیاز تهچینش واقعا داشت سر گاز قل میخورد٬ برنجش هم حتی توی لگن پلاستیکی صورتیاش خیس شده بود.
خودش؟ خودش با همان موهای وز وزی و پیژامه چهارخانهاش داشت تند و تند دور خانه میچرخید و شمع روشن میکرد. روی میز ناهارخوری دو نفره کنار پنجره٬ روی میز وسط اتاق٬ روی عسلیها٬ کنار تاقچه٬ روی طره پنجره٬ روی میز توالت اتاق خواب٬ کنار وان حمام٬ هرجا که دستش میرسید. خانه مثل خودش آشفته بود. همه جا پر از کوسنهای رنگی و کاغذهای جورواجور و کتاب و لباس و ماژیک و روزنامه. ساعت هشت شب بود. باران هنوز میبارید. جرات نداشت بنشیند. میترسید مثل تمام روز میخکوب شود روی کاناپه.
صدا میخواست. صدایی که هیچ نگوید. زوربا. زوربای یونانی ر از وسط سیدیها پیدا کرد. صدا که پیچید وسط خانه٬مثل چند دقیقه پیش شد که کبریت و شمع به دست دور خانه میچرخید. اول روی کاناپهها را خالی کرد. کوسنهای رنگی را چید کنار هم. رومیزی اصفهانی را توی بالکن تکاند٬ گلدان گذاشت روی میز. کنارش دو تا کدوی کوچک هالوینش را. بعد شراب قرمز. با دو جام کوچک. جا شمعی آبی کنار شراب و گلدان. اینطرف اتاق ترمهها را جمع کرد. سنگین بودند. لیز میخوردند و هی باید مراقبشان باشی. سبکی می خواست فقط. حالا اتاق پر از نور و صدا و آرامش و بود. خودش هنوز گیج میخورد. باید میرفت اتاق خواب. میترسید اما٬ نه که از کوه لباسهای پهن شده روی زمین بترسد. از اینکه چراغ را خاموش کند و بخوابد میترسید. پرده را کنار زد. حالا اتاق با همه آشفتگیاش از زیر مه ملایمی که روی شیشهها نشسته بود هم دیده میشد. وسط لباسها روی زمین نشسته بود و تا میزد و کنار میگذاشت. تند و تند تخت را مرتب میکرد٬ کاغذها را میانداخت توی سطل٬ سیمها را از وسط زمین جمع میکرد٬ میخواست نشانههای آشفتگیاش را پنهان کند. باید می رفت سراغ کتابها و نوشتن٬اما نمیشد٬ این ظاهر آشفته خانه یادش میانداخت که همه چیز آتش زیر خاکستر است.
فکر میکرد شاید لباسهای تا شده توی کشو٬ عودی که روی تاقچه بسوزد٬ ماتیک بنفشی که بنشیند روی لبهایش و حتی آن رژ گونه صورتی که رویش خاک نشسته٬ کمک کنند تا عقب بزند آن دلتنگی را٬ پریشانی را٬ ترس را و آن حفره عمیق وسط قلبش را. مثل وقتهایی که با یک قرمه سبزی پختن نجات پیدا میکند و یک بستنی مگنوم راه جلوی پایش میگذارد.
حالا از بیرون که نگاه میکردی٬ زن جوانی را میدیدی با دامن گل گلی و بلوز سبز٬ که موهایش را تل بنفش بسته٬ فنجان چای بدست روی صندلی چوبی بالکنش نشسته٬ همه پردهها را کنار زده و خانه انگار که آماده رسیدن مهمان باشد٬تمیز و مرتب و پر از عطر غذا و نور شمع و صدای موسیقی است. انگار که همه چیز همینی است که از پشت شیشههای کمی مه گرفته میشود دید. انگار نه انگار که از صبح تا همین چند دقیقه پیش دور خودش چرخیده٬ گریه کرده٬داد زده٬لرزیده٬ با موهای وز وزی شانه نکرده خزیده زیر پتو و از معده درد به خودش پیچیده.
خیال بودنش.....
الان اگر اینجا بود، کلی به من میخندید و میگفت خلی بهخدا. با همان لحن شوخ و شنگ خودش. شاید هم٬ همین حالا جایی نشسته و چپ چپ نگاهم میکند و نمیفهمد که یعنیچی بهانه سنگ سیاهی را گرفتهام که نشانه هیچ چیز نیست. "من" این مدلی را دوست ندارد. دلتنگی و این حرفها هم توجیهش نمیکند٬میخواهد که بخندم. که مثل خیلی وقتها شانههایم را بالا بندازم و با لحنی که مثلا خیلی عادی است بگویم : «آدمها با مرگ نمیمیرند.» طوری که هم او باور کند و هم خودم.
مرگ٬ برای منی که چند تجربه تلخ دست اول از آن داشتهام هنوز مثل یک کلاف سردرگم است. هیچ کدام از آنهایی که در این سالها از دست دادم٬ برای من تمام نشدند. یک جایی درست وسط قلبم زنده ماندند و روزهای خوب و بد زندگی با من بودند. توضیح منطقی ندارد. فقط یک حس است. شاید هم بازتاب آن نگاه خودم که دلم میخواهد «باشند و زنده باشند و با من باشند» را در قلبم میبینم. مثل وقتی که عاشقی و بازتاب نگاه عاشقانه خودت را در چشمان معشوق میبینی و دلخوشی.
نمیدانم٬ در مقابل مرگ دستهایم بالا است و هیچ حرفی برای گفتن ندارم.
از دیروز اینقدر دلتنگم و هوایش را کردهام که به جای کلمه فقط اشک دارم. اشکهایم تمام نمیشوند و اصلا یادم نمیآید آخرین باری که اینقدر زیاد و عمیق و طولانی گریه کرده بودم کی بوده. بهانه هیچ چیز دیگری را هم نگرفتهام. همه چیز خوب است در همان حدی که انتظارش را دارم. دلتنگیها و رنجهای روتین زندگی هم چیز تازهای نیستند و اشکهای گاهگاهم برایشان به هق هق نمیکشد معمولا. بهانه خودش را گرفتهام. مثل آدمی که فراموشی گرفته بوده و حالا سنگی به سرش خورده و حواسش برگشته و دلش تنگ شده. دلتنگی برایش را بقچه کرده بودم٬ هزارتا گره زده بودم و گذاشته بودم دور از دسترسترین نقطه ممکن. باز شدن گرهها و قل خوردنشان تا دامن آدم را اما همیشه نمیتوان کنترل کرد. شاید اصلا نباید گرهش بزنم دوباره. باید کنار بیاییم با هم. خیره شویم توی چشمهای همدیگر و بعدش......
بعدش را نمیدانم.بدی مرگ به همین است٬چه کارمیتوان کرد بعدش؟ هیچ. باید برگردم به همان چند خط اول. به خیال بودنش و نگاهش و خندههایش.
مرگ٬ برای منی که چند تجربه تلخ دست اول از آن داشتهام هنوز مثل یک کلاف سردرگم است. هیچ کدام از آنهایی که در این سالها از دست دادم٬ برای من تمام نشدند. یک جایی درست وسط قلبم زنده ماندند و روزهای خوب و بد زندگی با من بودند. توضیح منطقی ندارد. فقط یک حس است. شاید هم بازتاب آن نگاه خودم که دلم میخواهد «باشند و زنده باشند و با من باشند» را در قلبم میبینم. مثل وقتی که عاشقی و بازتاب نگاه عاشقانه خودت را در چشمان معشوق میبینی و دلخوشی.
نمیدانم٬ در مقابل مرگ دستهایم بالا است و هیچ حرفی برای گفتن ندارم.
از دیروز اینقدر دلتنگم و هوایش را کردهام که به جای کلمه فقط اشک دارم. اشکهایم تمام نمیشوند و اصلا یادم نمیآید آخرین باری که اینقدر زیاد و عمیق و طولانی گریه کرده بودم کی بوده. بهانه هیچ چیز دیگری را هم نگرفتهام. همه چیز خوب است در همان حدی که انتظارش را دارم. دلتنگیها و رنجهای روتین زندگی هم چیز تازهای نیستند و اشکهای گاهگاهم برایشان به هق هق نمیکشد معمولا. بهانه خودش را گرفتهام. مثل آدمی که فراموشی گرفته بوده و حالا سنگی به سرش خورده و حواسش برگشته و دلش تنگ شده. دلتنگی برایش را بقچه کرده بودم٬ هزارتا گره زده بودم و گذاشته بودم دور از دسترسترین نقطه ممکن. باز شدن گرهها و قل خوردنشان تا دامن آدم را اما همیشه نمیتوان کنترل کرد. شاید اصلا نباید گرهش بزنم دوباره. باید کنار بیاییم با هم. خیره شویم توی چشمهای همدیگر و بعدش......
بعدش را نمیدانم.بدی مرگ به همین است٬چه کارمیتوان کرد بعدش؟ هیچ. باید برگردم به همان چند خط اول. به خیال بودنش و نگاهش و خندههایش.
مجنون شبزدهای هستم که اسم عزیز از دسترفتهاش را از زبان کسی شنیده و دیوانه شده نصفه شبی و دستش به هیچ جا بند نیست.
نه حتی یک عکس از او دارم و نه هیچ راهی که خودم را برسانم به آن سنگ سیاهی که اسم نازنینش را رویش حک کردهاند. خیره شده ام به فیلمی که وقتی با خونه حرف می زدم ضبط کرده ام و آن گوشه دیوار که عکسش را قاب گرفته. تصویری دور و محو از عکسی که خودم بزرگ کردم و قاب گرفتم و هنوز آنجاست.
چرا هیچ عکسی ندارم ازش؟ کی آن عکس کوچک توی کیفم را بیرون آوردم؟ حتما یکی از آن روزهایی بود که خودم را تحریم کرده بودم و سرخاکش هم نمی رفتم. می خواستم فراموش کنم که مرده. می خواستم فکر کنم رفته سفر و عکس آدم سفر رفته را که اینطور قاب نمی گیرن. فکرش را نمی کردم که یک روزی برای داشتن یک نشانه کوچک از او بال بال بزنم و دستم به هیچ جا نرسد، جز یک تصویر کوچک محو، وسط یک فیلمی که با اوو ضبط شده.....
دلم برایش تنگ شده و دلم میخواست که میشد مثل خیلی وسط هفتهها میرفتم سراغش و توی خلوتی بهشت زهرا کنارش مینشستم. یک زمانی بود که دلم نمیخواست سنگ قبرش را ببینم انگار که نبودنش را میزد توی صورت آدم و هیچ راه فراری ازش نبود. برای من هنوز زنده بود و قرار شد همه نشانههای مرگش را پاک کنم. نمیدانم چند سالی سر این قرار بودم٬ این آخرها گاهی کم میاوردم و میزدم زیر قرارم٬ عکسش را اما به دیوار نزدم دوباره٬ تحملش را نداشتم. فراموشی میخواستم.
حالا٬ الان دارم باور میکنم یعنی؟ نمیدونم. دلم تنگ شده و کاش میشد فرار کنم و برم تا پیش همون سنگ سیاهی که ازش فرار میکردم یا پیش پسراش که هر روز بیشترشبیه خودش میشن. دستم به هیچ کدامشون نمیرسه.
اگه بود هنوز٬الان چه شکلی بود؟ رابطهمون چطور بود؟ هیچ تصوری ندارم ازش دیگه... ۱۱ سال خیلی زیاده... گاهی اوقات ناخودآگاه یادش میافتم و خیلی زود فرار میکنم. هنوز نمیتونم فکر کنم که زندگی میتونه اینقدر بیرحم باشه. هنوز نمیتونم قبول کنم نداشتنش را. خیلی وقته که دوست دارم دوباره عکسش را بذارم توی کیف پولم٬ خیلی آگاهانه دست دست میکنم و طفره میرم. نمیدونم شاید دلم میخواد واقعا فراموشش کنم. شاید اینطوری راحتتره.
تمام راه را دویدم که سروقت به سالن تئاتر برسم، اما وسط همان دویدنهای زیر باران هم حواسم بود شهر چقدر دلفریب شده یا شاید هم بود و کم پیش آمده بود که یک شب پاییزی، زیر شرشر بارانی که تمامی نداشت وسط شلوغی کافه های آن بخش شهر باشم.
خیابان خیس خیس بود، نور آبی که روی پل ریخته بودند٬ تایمز را باشکوهتر از همیشه کرده بود٬آدمها با جام شرابی در دست یا بطری آبجو کنار کافه های پر از صدا و نور و همهمه٬ زیر سایهبانهای نازک کنار دیوار گپ میزدند و من عین خیالم نبود که تئاتر چند دقیقیه دیگر شروع میشود و هنوز دارم هی دور خودم میچرخم. این یک ماه که بگذرد باید آن طرف شهر را کشف کنم. روز آنطرفها زیاد رفته بودم٬اما این دلفریبی شبانه را نداشت.
چقدر الکی میترسیدم. بیشتر از یک سال بود که میخواستم ازمایش سرطان دهانه رحم بدهم و خیلی عامدانه پشت گوش میانداختمش. دلیلش هم خیلی ساده بود: میترسیدم.
من کلا آستانه دردم خیلی پایینه و تجربهای که از دکتر زنان در ایران داشتم افتضاح بود.اولین باری که دکتر زنان رفته بودم٬ خانم مثلا دکتر موقع معاینه کلی داعوام کرد که چرا اینقدر لوسم و تکون میخورم و نمیذارم کارش را بکنه و من نازک بدن هم دیگه هیچ وقت نرفتم دکتر زنان.
ایرلند که بودم چند باری خواستم برم این آزمایش را بدم و خب همچنان نرفتم. اینجا اما نمیشد پشت گوش انداختش٬ هی نامه میدادن که خانم جان ۳۰ سالت شده و باید بیایی آزمایش٬ سه باری هم که وقت گرفتم نرفتم ول کن نبودن و تلفن میکردن که الان مشکلت چیه که وقت میگیری و نمییایی. طبیعتا از رو رفتم و دل را به دریا زدم و گفتم باید برم.
اول کاری به خانم پرستار گفتم که من آستانه دردم شدید پایینه و این سه بار را هم برای همین نیامدم. من را نشوند روی صندلی و کلی برام همه مراحل کار را توضیح داد و گفت که دردش چطوره و چکار کنم که راحتتر باشه. چند تا چیز جینگول هم آویزون کرده بودن از سقف و تا خودم را منقبض میکردم با خنده میگفت به اون جینگولها نگاه کنم. طبق پیشبینیخودم کار خیلی آسون نبود و چهار بار تلاش کرد تا موفق شد. ولی همهاش با خنده و خوشاخلاقی. طوری که دفعه بعد اگه نیازی به آزمایش مشابهی باشه خیلی راحت مثل بچه آدم وقت میگیرم و میرم.
از درمانگاه که بیرون آمدم با اینکه هنوز یک ذره درد داشتم٬ اما حالم کلی خوب بود به خاطر رفتار خوب و همدلانهای که دیده بودم. میدونم که رفتار قابل انتظار و نرمال همینی بود که من دیدم و جای تعجب نباید داشته باشه٬ ولی تجربه قبلیام واقعا افتتضاح بود و حق دارم اینهمه خوشحال باشم الان. تجربههای ایرلند و انگلیسم اما عالی بوده تا حالا٬ از اون آقای دکتر ایرلندی گرفته که وقتی برای گرفتن قرص ضدبارداری اضطراری پیشش رفته بودم اون همه من نگران دستپاچه را آرام کرد و هزارتا چیز را برام توضیح داد٬ تا اون خانوم دکتر خله که دو ساعت تمام برام وقت گذاشت و آخرش گفت ببین همه چیز اوکی است و هر وقت دیدی مشکل داری برو مست کن همه چی درست میشه و اینقدر حرفاش خوب بود که بدون مست کردن هم همه چیز درست شد و تا این دکترای جی پی سر کوچهمون که نگرانیهای کوچک و شاید خندهدار آدم را درک میکنن و براش وقت میگذارن.
دردی که دور است
نامجو هی میگه "دور ایران را تو خط بکش، بابا خط بکش، بابا خط بکش" من، هیچی برای گفتن ندارم. گوش میکنم فقط. به دور و برم نگاه میکنم، به امنیت و آزادی که دارم، به نگرانی که از بالا و پایین شدن پولی که توی جیبم هست ندارم، به خواهرم که امروز نوشته بود "حال همه بد است" و وقتی نوشتم من خوبم، جواب داد "برای اینه که اینجا نیستی"
شدهام دوباره آدمی که درد میکشد از زخمی که مال خودش نیست. مال خودش نیست؟؟؟
نه که بخواهم بیافتم به چسناله و یادم برود که مثلا شعاع عمودی آفتاب روز میز دو نفره صبحانه امروزهمان چقدر مزه داد و نم نم باران دیشب برای منی که با چرخ خرید برمیگشتم خانه چه خوب بود. حواسم به چیزهای کوچک و خوب زندگی است اما این وسط یک جایی هم درد میکند، خیلی زیاد، خیلی عمیق. این نوع درد را میشناسم، میدانم که اگر مثلا دست خودم بود که زخم برداشته بود، دردش نه که کمتر باشد، مدارا کردن باهاش آسانتر بود یا شاید بلدترش بودم.حالا اما حتی نمیدانم دردش چقدر است و کجا را بیشتر هدف رفته. فقط میدانم درد دارد و من دورم از آن.
صدای تق تق بارون روی شیشههای پنجره، منی که کنار شومینه فرو رفتم توی مبل چرمی قرمزم و تند و تند می نویسم. قراره تا 30 روز دیگه این کار را تمام کنم. بعدش چه کارهام؟ هیچ کس نمی دونه و قرار هم نیست که بهش فکر کنم. انگار آخر این ماه دنیا تمام می شه و من باید قببل از تمام شدنش کارم را تحویل بدم.
کم کم داره ظهر میشه و هنوز یک خط هم ننوشتم. می نویسم... باید گرم بشم. همین که نشستم اینجا و دستهام روی کیبرد می چرخه خوبه.
آتش بس
من از جنگ بیزارم. فرقی نمیکنه که قرار باشه کشورم با یک کشور دیگه بجنگه، خودم توی خیابون با مردهایی که متلک میگن و دستمالی میکنن بجنگم یا جنگ سر چیزهای خیلی کوچکی باشه که از نگاه من فقط به خودم مربوطه و حتی نیازی به توضیح هم ندارن چه برسه به جنگ.
ایران که بودم همه زندگیم جنگ بود. جنگ سر اینکه کلمههام سانسور نشن. جنگ سر اینکه کارفرما حقوقم را به موقع بده. جنگ سر اینکه گشت ارشاد به پای بی جوراب و نازکی مانتویی که زیرش یقه اسکی استین بلند پوشیدم گیر نده. جنگ سر رفتن به تجمعی که خطر بازداشت داشت. جنگ سر دیربرگشتن به خونه. جنگ سر اینکه سردفتردار شروط ضمن عقد را ثبت نمیکرد. جنگ سر اینکه فلان فیلم را توی دانشگاه نمایش بدیم. جنگ سر اینکه نمی خوام عروسی بگیرم. جنگ سر اینکه پوششم چطور باشه. جنگ سر اینکه برگهای را که بازجو گذاشته جلوم امضا نکنم.جنگ سر اینکه چطوری می خوام زندگی کنم......
مهاجرت کردن از ایران، با همه سختیهایی که برام داشت و همه زخمهای که هنوز دردناکن، این خوبی را برام داشت که همه این جنگها تمام شد
زن وسط چارچوب در روی زمین نشسته بود، گیلاس شرابش را دو دستی نگه داشته بود و خیره شده بود به درختی که داشت توی قاب پنجره تاب می خورد. .وسط چارچوب در که می نشست می تونست هم پاهای ادمایی که تند و تند از جلوی پنجره می گذشتند بشمره و هم درخت اقاقیای همسایه روبرویی را تمام قد جلوی چشمهایش داشته باشه. ساعت کاری اش تمام شده بود و چرتکه انداختن برای حساب و کتاب های تمام نشدنی خسته اش کرده بود. شادی گرفتن حقوق به چند لحظه هم نمی رسه. کرایه خونه و قبضها و قسطهای جورواجور را که می ده برن، اینقدری نمی مونه که بشه برایش شادی کرد. هر ماه امیدواره که ماه آینده چیزی ته حسابش بمونه و ماه آینده هیچ وقت نمیاد. راه حل جدیدش اینه که پانزدهم هر ماه، روزی که حقوقش و جیره خونریزی هر ماه، همزمان با هم می رسن، با یک بطری شراب رز وسط چارچوب در بشینه و کفشهای رنگی آدمها را بشماره. خوبی این شهر فسقلی دم اقیانوس اینه که همه چیز رنگیه. روز اولی که هواپیما به آسمان شهر نزدیک شد از دیدن اینهمه رنگ ذوق مرگ شده بود.
خانم ش تا به حال چند بار ازمن پرسیده اینهایی که میگم چند درصدشون مال دنیای واقعیان و چقدرش به نظرم مال قصهها و فیلمها. من راستش جوابی ندارم. یعنی برام مرز شفافی وجود نداره. زندگی خودم که هیچ، زندگی آدمهای دور و برم هرکدامش پر از داستانهای عجیب و غریبی است که ماجراهایش تمامی ندارد. من میتونم یک هفته، شاید هم یک ماه پشت سر هم و بدون وقفه داستان آدمهای دور و برم را تعریف کنم و باز هم داستان برای تعریف کردن داشته باشم. داستانهایی که مال کتابها نیست. داستانهایی است که داریم آنها را زندگی میکنیم. آن وقت خانم ش از من می خواهد بین زندگی واقعی که احتمالا باید آرام و بر اساس دو دو تا چهار تا و حساب و کتاب قابل پیش بینی باشد و زندگی که داریم زندگی اش می کنیم و بیشتر از خیلی فیلمها و کتابها قصه دارد، مرز بگذارم.
دیروز و روز قبلترش وقتی داشتم در مورد دو موضوع کاملا متفاوت با دو تا آدم حرف می زدم یک دفعه احساس کردم چقدر لحن حرف زدنم عوض شده، کاملا مثلا زنهای 32 ساله حرف می زدم، سعی داشتم حسها یا ایدههای خیلی عمیقم را تحلیل کنم و یک متانت عجیب و غریبی توی لحن صدام بود. خودم خوب می دیدم که چقدر هنوز صدام پر از احساس هست. پر از احساس ترس، نگرانی، غم ، شادی و امید. اما این را هم می دیدم که چطور این حس ها پخته شده و چقدر خوب بلد شدم بدون اینکه صدام بلرزه و ضربان قلبم بالا بره درباره چیزهایی به اون عمیقی حرف بزنم.
زنده می مونن؟؟؟؟
به خود اون روزهام که فکر می کنم یا ازش حرف می زنم بغض می کنم هنوز و گریه ام می گیره حتی.
اون روزها چطور طاقت اوردم؟ آدمای دیگه ای که الان توی همون موقعیتن چطور طاقت میارن؟ آدمایی که سالها و سالها گیر می کنن توی اون موقعیت چطور زنده می مونن؟ زنده می مونن؟؟؟؟
اصل اول رفاقت اینه که با هم در ارتباط باشیم. طوری که کار به اونجا نرسه که گله کنیم "فلانی چرا نیستی؟" پای این گله ها که وسط بیاد یعنی رابطه خیلی وقته کار نمیکنه یا به روش ما کار نمی کنه و فقط نمی خواهیم کار نکردنش را با باور کنیم. من دوستی دارم که هفته ای چند بار تلفنی و اسکایپی باهاش حرف می زنم و هر بار بیشتر از نیم ساعت و دوستی هم دارم که سالی یک بار هم به هم تلفن نمی کنیم و حتی چت... اما با هم در ارتباطیم. می دونم که هست هر وقت بخوام. می دونه که هستم هر جا که باشه. وقتی دلم براش تنگ می شه هی فکر نمی کنم که الان حوصله منو داره یا نه؟ دلتنگ یا پریشان یا خوشحال که باشم این دو تا زودتر از هرکسی می فهمن و میان سراغم تا شریک شادی یا غمم باشن.
برنامه ام در دو ماه اینده حسابی تغییر می کنه. امروز، اولین روز یک کار نسبتا جدید بود. یک پروژه تازه که هفته ای یک روز فول تایم درگیرش خواهم بود. با غیر از دو روز اضافه کاری اون یکی پروژه، بقیه برنامه مثل قبل هست و باید تا آخر سپتامبر یک فصل ده هزار کلمه ای را تحویل بدهم تا اکتبر را برای ادیت بقیه فصل ها وقت داشته باشم. باید حداقل حداقل روزی 500 کلمه بنویسم و روزهایی که کار می کنم هم حداقل 200 تا، وگرنه محاله که برسم. ساغر می گفت که این اواخر روزی 12تا 18 ساعت درس می خونده و من هروقت خسته می شم می گم هنوز 12 ساعت نشده.
وسط اینهمه کار نمی دونم چه ام شده که یک وقتایی همچین احساس خستگی می کنم که یک ثانیه هم نمیشه چشمام را باز نگه دارم و حتی چوب کبریت هم افاقه نمی کنه. امشب قبل از اینکه به اون وضعیت برسم باید یک گزارش نصفه را هم تمام کنم. سپتامبر را که بگذارنم، اکتبر ماه راحت تری خواهد بود و از نوامبر نوشتن برای پروژه تازه ام را شروع می کنم. از همین حالا قلبم داره تند تند می زنه براش.
یک چیز دیگه هم که باید شروع کنم، زندگی لندنی هست. اینقدر این چهار سال اخیر جابجا شدم و هیچ جایی حتی یک سال هم نبودم، می ترسم از دل دادن به جایی. شاید برای همین هست که عمر اینجا موندم از یک سال گذشته و من هنوز نه روزنامه محبوبم را دارم، نه کتابفروشی مخصوص خودم را، نه انتشاراتی های خوب اینجا را که مدل دلبخواه من باشن می شناسم. وضعیت سینما و کافه و رستوران بهتره و می تونم برای یک ماه برنامه بچینم توی این شهر، اما هنوز چم و خمش دستم نیومده.هنوز با خیابون ها رفیق نیستم و چون کار و درسم ان لاین هست ترجیح می دهم بیشتر از خانه کار کنم.
با همه اینها باید اعتراف کنم که اینقدر رفیق شدیم باهم که دلتنگش بشم. این را هفته پیش که دابلین بودم فهمیدم. اینم منی که ایرلند بیشتر از هرجای دیگه ای برام خونه است (یا بود)، این دفعه اما توی خیابانهایش راه می رفتم و دلم برای لندن تنگ شده بود و حکایت یک دل و دو دلدار بودم.
از ترسها
قصه تو هنوز نصفه کاره مونده. اسمش را گذاشته بودم: "بیرون چه شکلیه؟" الان اما از اینکه میشد اسمهای دیگهای داشته باشه، تنم میلرزه. خطر ظاهرا اومده و گذشته. من اما، هنوز شوک زدهام. بلد هم نیستم بنویسمش. برای شهاب تعریفش که میکردم هیچی از اون همه اندوه و ترس و امید و بهت و نگرانی و ناتوانی هزار تا حس لعنتی دیگه که هربار در مواجه شدن با تو دارم، را نتونستم بگم. تو یکی از اون هزاران بودی که من یک روزی از کنارت رد شده بودم، داستان اما به این سادگی نیست. نمی دونم چی من را اون طوری به تو وصل کرد؟ این که درست همسن خواهرکم بودی، اینکه عاشق فروغ بودی؟ یا اون برق امیدی که هرازگاه مثل یک شهاب از عمق چشمهات رد می شد و عمرش به ثانیه هم نمی کشید؟ نمی دونم..... هنوز وقتی یادم به تو میافته و لبهای دوخته شدهات، ترس میافته توی دلم.
ریشههای بدون رنگ
ددلاینم چهار روز دیگه تمام می شه. تزم اما تمام نشده هنوز. ایمیل زدم دانشگاه، گفتم هم اینکه من دو ماه دیرتر از بقیه شروع کردم و هم کمی حالم خوش نبوده این مدت. گفتن اوکی است فقط یک نامه می تونی بیاری که حالت خوش نبوده؟
به روانکاوم که گفتم، توصیه کرد برم جی پی، اینجا وقتی مستقر می شی باید بری نزدیک ترین مرکز درمانی ثبت نام کنی و همه امور پزشکی ات را از از اونجا پیگیر کنی. رفتم وقت گرفتم. مترجم هم خواستم. ترسیدم نتونم کابوسها و ناخوش احوالیاین دوران را به انگلیسی توضیح بدم.
فقط هم ناخوش احوالی روحی نبود. احساس می کردم هرمونهایم هم ایراد پیدا کرده اند و هی بالا و پایین می شوند و حتما یک بخشی اش هم کاملا فیزیکی است.
همه چیز اما خیلی بد بود. یک طور عجیب و غریب و لوسی اذیت شدم و الان هم که یادش می افتم دارم ناخودآگاه دندانهام را به هم فشار می دم.
مهمترین چیزی که تجربه کردم اینه که هیچ وقت در یک همچین موقعیت هایی سراغ مترجم نمی رم. بودن یک آدم دیگه که درکی از دشواریهای احساسی من نداره، بیشتر اذیتم می کنه. ضمن اینکه خودم هم از پسش برامدم و واقعا نیازی به مترجم نبود و فقط نشسته بود کامنت های نامرتبط می داد.
دومی اش هم اینکه دفعه بعد که لازم بود برای یک همچین چیزی دکتر برم، برم و بگم که روانپزشک می خواهم نه یک دکتر معمولی که با مشکل من مثل سرما خوردگی برخورد می کنه و خیلی عادی از من درباره چیزی می پرسه که بعد شش ماه هنوز نتونستم در موردش با روانکاو خودم حرف بزنم و هردفعه موکولش می کنم به بعد.الان واقعا نمی دونم جلسه بعد دلم می خواهد به جلسه امن و مطمئن روانکاوی خودم برگردم یا نه؟ در این شش ماهی که ماهی دو بار پیش روانکاو می روم کم کم داشتم یخ های دور و برم را می شکوندم و این برای من که آدمی با مرزهای مرئی و نامرئی فراوان است، قدمی بزرگ بود. الان ازخودم عصبانی هستم.
ایرلند که بروم، شاید لازم داشته باشم یک سر سراغ همان دکتر خله خودم بروم که فقط با ادم حرف می زند و حرفهایش حتما از قرصهایی که این خانم دکتر اینجا بعد 15 دقیقه ویزیت نوشت، موثرترند. طبیعتا قرص ها را نمی خورم. حداقل تا وقتی که با یک دکتر دیگر چک کنم.
از مطبش که بیرون آمدم اینقدر عصبانی بودم که فکر کردم شاید یک بند و ابروی حسابی حالم را بهتر کند. رفتم ارایشگاه ایرانی سر خیابانمان و چهار ساعت بعد با یک جفت ابروی خوشگل، یک کله رنگ کرده و ناخنهای مانیکور شده بیرون آمدم. کلا این دومین بار در عمرم بود که موهایم را رنگ می کنم. اولین بار که مانیکور می کنم و بعد از یک سال و دو ماه لندن بودن، سومین باری که ابرو دست آرایشگر می دهم. ولی تاثیر داشت. هم خوشگلتر شدنم تاثیر داشت و هم چهار ساعت معاشرت کردن با زنهایی که می آمدند آرایشگاه وحتی خود آرایشگرها. یک طوری از دنیای خودم که پر از کلمه و صدا است و تصویرهایش اغلب توی مانیتور هستند، پرت شده بودم جایی که نه خبری از خبر و گزارش بود و نه صدای آدمها از توی جعبه بیرون می آمد.
شهین خانوم، بهم گفته که ماهی یک بار باید بروم ریشه موهایم را رنگ کنم...... اگر رنگ کردن ریشهها، ترسها و ناامنیها را از یادم ببرد حتما می روم.
از خوشی و ناخوشی
از رنجها: کشف جدید من، تقسیم وظایفی هست که بدنم داره. بعد از چند وقت رصد کردن خودم و احوالاتم به این نتیجه رسیده ام که وقتی روزها حالم خوب است، شبها کابوس می بینم و وقتی که روزهای خوبی ندارم، از کابوس هم خبری نیست. یک تقسیم وظیفه خیلی دقیق که بشود کمی نفس بکشم. دو روز پیش به خانم گ گفتم که الان تقریبا سه هفته است که هیچ کابوسی ندیده ام و می خواستم جلسه بعد بگویم که فعلا بی خیال کابوس ها باشیم و یکی دیگر از بقچه های که چپانده بودم گوشه کمد دست بگیریم. بدنم اما آلارم داد که نچ نمی شود.
خوبی این رصد کردن خودم در طول هفته و بیانش برای خانم ش در آخر هفته این است که یاد می گیرم چطور با خودم مدارا کنم که بیشتر شاد باشم و کمتر رنج ببرم. مهمتر از ان هم اینکه رنجهایم را بقچه نکنم بمانند فقط برای خودم و شبها هیولا شوند. دیروز توی قطار برای ش از ماجرایی گفتم که از دو سال پیش بغض شده بود توی گلویم. باورش نمی شد آدمهایی آنهمه نزدیک به من چنان کرده باشند و و میپرسید چرا هیچ وقت حتی برای او هم تعریفش نکرده ام؟ جوابش ساده بود: نمی توانستم. توانایی بیانش را نداشتم. حالا اما، حداقل اینقدر هی بقچه ها جورواجورم را باز کرده ام و ولو کرده ام توی افتاب که نمی خواهم ازشان فرار کنم و خجالت نمی کشم از رنجی که به من داده اند.
از خوشیها: هفته دیگر این موقع دابلینم. کنار ر نازنینم، پای بساط صبحانه نشستهام و با سرخوشی برای خودم نان و عسل لقمه میگیرم. دلم برایش تنگ شده. تمام این چهار سال گذشته را بیشتر از هرکسی کنارم بوده و نگذاشته گرد غم و نگرانی روی چهره ام بنشیند. هم سن هم هستیم و من حتی یک ماه و چند روز از او بزرگترم، اما انقدر مراقبم بوده که یادمان می رود من بزرگتر هستم. روز عروسی اش یکی از بهترین روزهای زندگی ام بود و بیشتر از عروسی خودم هیجان زده و سرخوش بودم. اینها را هم که اینجا می نویسم یعنی دلم برایش دارد پر می کشد. برای خودش، برای دابلین، برای دوستان دابلینیمان که اینطور با دقت و مهربانی من را به آنها وصل کرده. یک هفته ای قرار است دابلین بمانم و از الان برای مهمانی که قرار است بگیریم و فسنجانی که قولش را داده ام و خیابانگردی هایمان دلم دارد پر می زند.
از سرخوشیها: افسردگیهای قبل از پریود که چند ماهی بود گم و گور شده بودند، دوباره برگشتهاند. یاد گرفتهام که اگر میدان بدهم جا خوش خواهند کرد و مثل دفعه قبل جدالمان به ماههای متوالی می کشد. دو روز اول را کاملا آف بودم و نمی شد تکان بخورم. گزارش هفتگی ام را ننوشتم. فصل نیمه تمام هم همچنان نیمه تمام است. در عوض رفتم چهار لیوان آبجو زدم و دو تا بار جدید امتحان کردم و حالم خوب شد. هم روز حالم خوب بود و هم اینکه شب کابوس ندیدم. دیشب هم رفتیم سینما پیکنیک. کنار رود تایمز یک قصر بزرگی هست که البته قبلا قصر بوده و الان یک مرکز فرهنگی بزرگ است به نام "سامرست هاوس" که حیاط بزرگش هر فصل سال هزارتا برنامه هیجان انگیز دارد. زمستان ها می شود پیست اسکیت، بهار گل کاری اش می کنند، پاییز فصل کنسرتهای جورواجور است، گاهی پر از فواره های آب می شود و بچه ها با مایو و بدون مایو وسطش آب بازی می کنند و اخرهای تابستان هم می شود سینمای سر باز.
هوا که تاریک می شود صفحه بزرگ سفید دیوارش را میپوشاند و قهرمانهای فیلم روی آن زندگی میکنند. مردم هم از دو سه ساعت قبل فیلم با زیر انداز و پتو و بالش و یک سبد پر از خوراکی و نوشیدنی بساط میکنند و فیلم که شروع میشود ولو می شوند جلوی پرده سینما و برای هنرپیشهها هورا میکشند.
از چند ماه پیش بلیط را خریده بودیم و منتظر دیدن دوباره "پاریس تگزاس" بودیم. پارسال هم "تلما و لوئیز" و "این د مود اف لاو" را روی همان دیوار دیده بودیم. بیشتر از دیدن فیلم روی پرده به آن بزرگی و زیر آسمان فراخ، آن پیک نیک قبلش و ولو شدن برای دیدن فیلم است که مزه می دهد.
از دلخوشیها: رسیده ام به آنجایی که شاعر می گوید: هرکجا هستم باشم، آسمان مال من است، پنجره، فکر، زمین، عشق، هوا مال من است.
دردی که مال تو نیست
از زندان و زنان زندانی که حرف می زنم، همه چیز در مود مسخره بازی و خنده بازار است، به جای بدی اگر برسم ماجرا را قطع می کنم و بدترین ماجراها را با خنده تعریف می کنم. بعد، تعریف هایم که تمام می شود، همان لحظه ای که همه دارند روده بر می شوند، یکی از زنهایم خجالت می کشد از خنده هایم، آن یکی دیگر که جنس این خنده ها را می شناسد، ترس برش می دارد و هردوتایشان با هم میخواهند که من اصلا چیزی نگویم که کارم به جایی نکشد که فردا صبح، وقتی مستی از سرم پریده و بلبل زبانی یادم رفته، پرت شوم توی آن راهروی ال شکل و بچسبم به آن لوله آب گرم جلوی تلفن های بند و هی مچاله شوم توی خودم و بین خوشحالی برای خود آزادم و غصه برای آن دیگری های هنوز در بند سرگیجه بگیرم.
خیلی وقت بود که وقتی با خودم تنها بودم،همه چیز را انکار می کردم . قصه را طوری ساخته بودم که آن زن 26 ساله پریشان و ناباور آن روزها من نبودم. بهانه ام این بود که شده ام از آنها که یک روز زندان بوده اند و اندازه ده سال داستان دارند. بهانه خوبی بود و خوب کار می کرد و من از زنی که هرجا می رفت داستان آدمهای پشت دیوار را با خودش می برد، شده بودم زنی که فقط وقتی ازش چیزی درباره آن روزها می پرسیدند حرف می زد، آن هم کوتاه و بی داستان. می خواست که یادش برود. یادش نرفته اما و اصلا همینش عجیب است. چرا یادش نرفته؟؟؟ چرا همه چیز هنوز اینقدر جزئیات دارد؟؟
می بینی مدام در حال محاکمه خودم هستم؟ فرقی نمی کند که تعریف کنم یا نه؟ که خنده دارهایش را بگویم یا غصه دارهایش را؟ که همه چیز هنوز یادم باشد یا فراموششان کرده باشد؟ که بنویسم ازشان که دردش سبک شود یا بروم روانکاوی که خلاص شوم ازبار سنگینش... هرکاری کنم درد دارد. من چیزهایی را دیدم که دردی را مثل یک سلول سرطانی توی تنم پخش کرده. بدی اش این است که دردش مال خودم نیست که بتوانیم کنار بیاییم با هم، بدی اش این است که من فقط نظاره گر بودم. هرقدر هم که بگویم در یک سلول بودیم، بین دنیای من و دنیای آنها هزار سال نوری فاصله است. ساده ترینش اینکه الان من توی خانه امن خودم در لندن نشسته ام و آنها اگر پای دار نرفته باشند، هنوز گوشه همان جایی هستند که پنج سال پیش با هم بودیم. بیرون هم که آمده باشند وضعشان خیلی بهتر نیست.
نه می خواهم شریک دردشان باشم، نه می خواهم از آن خلاص شوم. شده مثل صلیبی که هرجا می روم روی دوشم است.گاه اینقدر به بودنش عادت می کنم که هی دنبال دلیل برای سنگینی شانه هایم می گردم و پیدا نمی کنم و نگران می شوم وباز هم یادم نمی اید که بارم را زمین نگذاشته ام.
اینجور وقتها و خیلی وقتهای دیگر دلم می خواهد فراموشی بگیرم. این نقش ادمی که یک روزی یک تجربه ای داشته و نمی شود ازش خلاص شود را دوست ندارم. از گریه هایم خجالت می کشم، لوس هستند و انگار شو باشد. شو آدمی که می خواهد بگوید من خیلی سختی کشیده ام و تجربه های دردناکی کشیده ام و ..... از خنده هایم خجالت می کشم، چون من حق ندارم زندگی آن آدمها را با خنده تعریف کنم و اینکه این تنها راه گرفتن زهرش است و یعنی که زندگی حتی در انفرادی شب قبل اعدام هم جاری است و خنده گاهی تنها دیوار دفاعی آدمی است که جایی گیر کرده هم بهانه کافی برای خجالت زده بودنم نیست. از هردوتاشون می ترسم و فقط دلم می خواهد ساکت باشم و چیزی نگویم.
خوبم؟؟
ف ایمیل زده که نگرانم است و پرسیده "خوبم؟". چهار روز پیش ایمیلش را گرفتهام و هنوز جواب ندادهام. تقصیر خودش است سوال سختی پرسیده و از آن آدمهایی هم نیست که بشود برایش نوشت: "خوبم عزیزم. چرا نگران؟ این روزها فقط کمی خسته و شلوغم" خودم هم می دانم فقط خستگی و شلوغی نیست، ریپ می زنم و بالانس نیستم و توضیحش هم آسان نیست. نه که نخواهم و نتوانم، نمی دانم. باید بنشینم خودم را ببرم زیر ذره بین که بفهمم الان چه جوری ام و حوصله اش را ندارم.
بد هم نیست حالم. یک جور سرخوشی که شبیه مستی است. از آن مستی هایی که ادم در حالت هرچه پیش آید، خوش آید قرار دارد و البته آن یک ذره عقلی که در سرش مانده می داند که این مستی بالاخره می پرد
آدمی که گذاشته رفته
زنگ زدم مامان، سوار آژانس بود از بهشت زهرا برمیگشت. تاکسی گرفته بود رفته بود سرخاک پدر و برادرش، راننده تاکسی منتظرش مانده بود که فاتحهاش را بخونه و غبارروبیاش را بکنه و بعد هم رسونده بودش در خونه. دلم گرفت که تنها رفته بود. اون وقتها که بودم اگر قرار نبود که با بابا یا خالهها بره، من و خواهره یکیمون یا دوتامون باهاش میرفتیم.
پول راننده تاکسی را که داد و رفت توی حیاط، با یک صدای آرام شمرده شمرده، گفت آدم بچههاش که نباشن باید همینطوری بره سر خاک دیگه. دلم گرفت. زدم به مسخره بازی. کاش ده تا بچه داشتن که نبود من اصلا به چشمشون نمی امد
...
دیروز هی با خودم فکر می کردم چطوری باید بهش بگم که چی می خواهم؟ نمی خواستم ناراحت بشه یا فکر کنه شرایطش را نمی فهمم و فقط به فکر خودم هستم. کلی برای خودم داد و بیداد کردم. فکر کردم. عصبانی شدم. غر زدم. ولی وقتی دیدمش هیچی نگفتم. نمی دونستم چی باید بگم. چند روز پیش حرف زده بودیم و من راضی شده بودم که انجامش بدهیم. ولی واقعا حس می کردم از پسش برنمیاییم و دل آشوبه گرفته بودم دوباره. شب که اومد، قبل از اینکه بهش بگم من خیلی خسته ام و فقط هرکاری می خواهی بکنی مسئولیتش با خودت و من کلا آف هستم یه چند وقت. خودش گفت کلی فکر کرده و به همون چیزی رسیده که من بهش فکر می کردم. راضی ام ازش.
وسط این خر تو خر این دو هفته و اون همه بالا و پایین رفتنهای سینوسیمون، هنوز بودن روزهایی که توی اوج هزارتا چیز، زیرچشمی نگاهش می کردم و قند توی دلم آب می شد.
حسهای لحظهای. بالا و پایین رفتنهایی که فاصلهشان به ساعت نمیکشد. کدامشان واقعی هستند؟
خودخواهیام این روزها پررنگتر از همیشه است. اصلا توان اینکه زیر بار هیچ چیزی بروم ندارم. نه که نخواهم، توانش را ندارم. اگر به خودم باشد شاید اصلا دلم بخواهد یکی از همانهایی باشم که یک کوله پشتی دارند و یک کیسه خواب و هرجا بشود بساطشان را پهن می کنند. یکی از شادها و دلخوشهاشان که وسط خیابان نشستهاند بستنیشان را میخورند و کل دنیا به تخم چپشان هم نیست. غمگین نیستم، فقط این همه بند و بساط و قانونی که زندگی دارد خستهام کرده. بگیر و ببندهای بزرگ هم نه، همین دست و پاگیریهای کوچکش که هرکاری کنی باید به یک حداقلش تن بدهی. اینجور وقتها دلم میخواهد تنها باشم. تنها تر از همینی که هستم و خوشحال و خوشنودم که نه بچهای دارم و نه سگ و گربهای که مجبور باشم حواسم بهشان باشد. اصلا هر وقت احساساتم قلمبه شده و بچه و سگ و گربه خواستهام یاد همین روزهای خودم افتادهام و بیخیالش شدهام.
دلم می خواهد این روزها همه چیز سرعت داشته باشد که چشم باز کنم و ببینم تمام شده، که ننشستهام به حساب و کتاب و شمردن.
دلم میخواهد بعدش خودم را بسپرم به یک روند هرچه پیش آید خوش آید. برای منی که سخت میگیرم گاهی و اهل کنترل کردن همه چیز زندگیام هستم آسان نیست. اما چیزی که الان دلم میخواهد این است. این که در موقعیتی باشم که تغییرهایی که ناگزیر زندگی هستند خیلی برایم فرق نکند.
چند روز پیش دلم میخواست یکی مواظبم باشد چند وقتی، خسته بودم خیلی خسته. الان هم خستهام هنوز. خسته کوههایی که نکندهام. اما حتی مراقبت هم نمیخواهم دیگر. همین که کسی کاری به کارم نداشته باشد بس است. هی دارم بندهای دور و برم را باز میکنم و هربندی که گرهاش شل میشود لبخندم گشادتر میشود.
بیخود تعجب میکردم که در این وضعیت چرا چسبیدهام به رژیم؟ این هم احتمالا در راستای شل کردن گرهها است. برای همین است که بیشتر از اینکه چقدر وزنم کمتر شده از اینکه چقدر ساده تر می خورم و بند و بساط میز چیدنم سبک تر شده خوشحالم.
کلا این روند را دوست دارم. خیلی خیلی سال بود که فقط حرفش را می زدم و حالا دارد عملی می شود. فقط باید تلاش کنم کسی بار اضافه روی دوشم نگذارد. الان باری به اندازه یک بال مگس که بخواهد من را به طرف ماشین حساب و ورق زدن تقویم ببرد، این آدم بودا مسلک علفخوار آرام شادان را تبدیل به الاغ چموشی می کند که فقط جفتک می پراند.
حالم بهتره. روانکاوم می گه آوار هزارتا چیز قدیمی است که یک دفعه خراب می شود روی سرم. از دفتر روانکاو که بیرون آمدم هنوز خوب نبودم. روی تاب چوبی روبروی کافه کنار مترو که نشستم و یک بستنی پر از کاکائو و خرده بیسکویت که خوردم اما خیلی بهتر شدم. رفته بودم که تا ساعت 11 شب روی تزم کار کنم. حال و هوایش نبود و هوا سرد بود و گرسنه ام بود و دیوار کج بود و از این حرفها. طبیعتا سوار مترو شدم که مثلا در خانه می نشینم و پای درس و ننشستم و حالا قول شرف به خودم داده ام که فردا درس را تمام کنم. حالم هم خوب است خیلی بهتر از تمام یک هفته گذشته و حتی بهتر از عصر. سه گیلاس شراب قرمز و دو ساعت حرف زدن درباره یک زخم قدیمی کار خودش را کرد و سبک شدم. خیلی سبک. شروع که کرد به حرف زدن هیچ آمادگی اش را نداشتم. خواستم بپیچانم و بگویم باشد برای بعد و بروم توی اتاق خواب به هوای لباس عوض کردن. اما نمی شد، گیر افتاده بودم و باید حرف می زدیم و زدیم و خوب هم که شد حرف زدیم.
این روزها هم می گذرند. مطمئنم که می گذرند و خوبی اش به این است که حالا خیلی قوی تر از همه روزهایی هستیم که رفته اند.
تا آن روز بزرگ آزادی
. من عاشق رنگم و معروفم به لباسهای رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج کلمهای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...
-
یک مرحلهای از سفر هست که به اندازه خود سفر و شاید حتی بیشتر از روزی که پا به راه می شوی لذت دارد. همان موقعی که بلیطت را خریده ای و هی و...
-
چرا اینطوری لق میزنم؟ انگار که گربهای باشم که یکی از سیبلهایش را کندهاند یا آدمی که دارد بدون چوب دستی روی بند راه میرود. حق دارم خب....
-
قلت می زنم میان امیدی و ناامیدی. میان روزهای روشن و تاریک. می ترسم. اضطراب دارم اما دلم خوش است که دارم دنیای جدید را تجربه می کند؟ می ارزد...

