زن وسط دیوارهایی که به هیچ سقفی وصل نبودند، سفره انداخته بود و وسط سفره‌اش دو شاخه گل رز بود توی شیشه خالی   شیری که دیروز کنار کوچه پیدا کرده بود.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...