صدای تق تق بارون روی شیشه‌های پنجره، منی که کنار شومینه فرو رفتم توی مبل چرمی قرمزم و تند و تند می نویسم. قراره تا 30 روز دیگه این کار را تمام کنم. بعدش چه کاره‌ام؟ هیچ کس نمی دونه و قرار هم نیست که بهش فکر کنم. انگار آخر این ماه دنیا تمام می شه و من باید قببل از تمام شدنش کارم را تحویل بدم. 
کم کم داره ظهر میشه و هنوز یک خط هم ننوشتم. می نویسم... باید گرم بشم. همین که نشستم اینجا و دستهام روی کیبرد می چرخه خوبه.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...