با فرودگاه آشتی کرده ام. نمی دونم چطور این اتفاق افتاد اما الان که داشتم برنامه قطار گرفتنم را طوری تنظیم می کردم که  قبل از پرواز، جایی رو به رفت و آمد هواپیماها یک قهوه بخورم، دیدم که دیگه از  فرودگاه نمی‌ترسم، رد شدن از گیت  مثل رخت شستن توی دلم نیست و حتی غمم هم نمی گیرد دیگر 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...