قصه تو هنوز نصفه کاره مونده. اسمش را گذاشته بودم: "بیرون چه شکلیه؟" الان اما از اینکه میشد اسمهای دیگهای داشته باشه، تنم میلرزه. خطر ظاهرا اومده و گذشته. من اما، هنوز شوک زدهام. بلد هم نیستم بنویسمش. برای شهاب تعریفش که میکردم هیچی از اون همه اندوه و ترس و امید و بهت و نگرانی و ناتوانی هزار تا حس لعنتی دیگه که هربار در مواجه شدن با تو دارم، را نتونستم بگم. تو یکی از اون هزاران بودی که من یک روزی از کنارت رد شده بودم، داستان اما به این سادگی نیست. نمی دونم چی من را اون طوری به تو وصل کرد؟ این که درست همسن خواهرکم بودی، اینکه عاشق فروغ بودی؟ یا اون برق امیدی که هرازگاه مثل یک شهاب از عمق چشمهات رد می شد و عمرش به ثانیه هم نمی کشید؟ نمی دونم..... هنوز وقتی یادم به تو میافته و لبهای دوخته شدهات، ترس میافته توی دلم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر