دیروز و روز قبلترش وقتی داشتم در مورد دو موضوع کاملا متفاوت با دو تا آدم حرف می زدم یک دفعه احساس کردم چقدر لحن حرف زدنم عوض شده، کاملا مثلا زن‌های 32 ساله حرف می زدم، سعی داشتم حس‌ها یا ایده‌های خیلی عمیقم را تحلیل کنم و یک متانت عجیب و غریبی توی لحن صدام بود. خودم خوب می دیدم که چقدر هنوز صدام پر از احساس هست. پر از احساس ترس، نگرانی، غم ، شادی و امید. اما این را هم می دیدم که چطور این حس ها پخته شده  و چقدر خوب بلد شدم بدون اینکه صدام بلرزه و ضربان قلبم بالا بره درباره چیزهایی به اون عمیقی حرف بزنم.
  

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...