.
اولین بار توی زندگیمه که از نوشتن میترسم. کلمهها همیشهی همیشه پناهگاه من بودن. این بار حتی توی ذهنم هم کنار هم ردیفشون نمیکنم. چنگ انداختم به مکانیسم فرار، هرکاری میکنم که فقط هیچ تصویری را هیچجا نسازم. هنوز باورم نمیشه که همه اون ترسها، تصویرها و کابوسها واقعی بودن، هنوز نمیفهمم که چطور سورئالترین کابوس زندگیام، تکرار لحظه همزادش در واقعیت بود. به خودم حتی اجازه ترسیدن هم نمیدم، انگار یک بخشی از خودم را فریز کردم یا سنگ یا آهن، نمیدونم.... فقط میدونم که تموم میشه این روزها. فقط میدونم که این ترسها ربطی به واقعیت امروز نداره، ته این تونل روشنی منتظر ماست.