احساس میکنم همهی تنم پر از زخمه. زخمهایی که دلمه بستن و هر آن ممکنه یکیشون سر باز کنه. با چشمهام نمیتونم ببینمشون، دستهام اما لمسشون میکنن. از انقباض تنم، اونطوری که آرام و مراقب حرکت میکنه هم میفهمم که زخمها، واقعیان. گیرم اونقدر واقعی که فقط خودم به بودنشان آگاه باشم.
بیشتر از مواجه با این تن زخمی، پذیرش دوبارهی این اتفاقه که برایم سخته. فکر میکردم که یکی یکی مرهم گذاشتم روشون و صبوری کردم تا خوب بشن و حالا یک دفعه دوباره برگشتم خانهی اول. یک تن زخمی موندهی روی دستم که توی خواب و بیداری، تا یک لحظه با خودش تنها میشه رنج میبره و باید هی پلک بزنه که اشکهاش نریزن پایین.
برای انکار درد از خودم فاصله گرفتم. خیلی بیشتر از هروقت دیگه. اینقدر که دو تا شدیم. یکیمون شده «او»، یکی «من». اما حتی اینکه «او» کدامه و «من» کدامم هم بهم ریخته. «من» همچنان میخنده و زندگی میکنه و به نظر نمییاد که چیزی در روتین زندگیاش عوض شده باشه. «او» اما انگار از یک طوفان خودش را بیرون کشیده. گهگاه دربارهاش حرف هم میزنه حتی اما جز «من» هیچکس نمیفهمه عمق طوفان را. اینقدر که هی بار کلمهها را کم میکنه و بیبغض و اشک و انقباض حرف میزنه. این چند وقت، فقط در همون دو جلسهی تراپی بود که «من» و «او» دستهای همدیگه را گرفتن و دوتایی با هم هقهق و هقهق.
برای «من» شاید دشوارترین بخش ماجرا مواجههی دوباره با همهی همان دردها و ترسهای قدیمی باشه. یا شاید هم نه، مشکل اصلی مواجههاش با این حقیقت تلخه که این دردها و ترسها تمامی نمیشوند. یعنی اصلا تمام شدنی وجود نداره. حتی اگر که جای «من» امن باشه و با چشمهای روی سرم چیزی از اون دالان وحشت را دوباره نبینم، اون دالان وحشت همچنان تاریکه. آدمها همچنان تا ته تاریکیاش فرو میرن و «من» شاید نتونه حتی شمعی روشن کنه.
برای همینه که تا بتونه از «او» فاصله میگیره. «او» درد میکشه و «من» شاید میخواد با این فاصله، درد او را غیرواقعی و اغراق شده جلوه بده. یا دستکم بتونه بگه چیزی که داره «او» را رنج میده، خاطرهی درده نه خود درد.
فکر میکردم که درد را کشیدم و زخمی شدم و مرهم گذاشتم و تمام شد.
تمام نشده اما و ترسناکترش اینکه نمیدونم کی و چطور تمام میشه. اصلا نمیدونم چقدر توان تمام کردنش را دارم.
برای همینه که همهچی را واگذار به «او» کردم. به اویی که شاید اصلا نیست. شاید اصلا مثل یک دوست خیالیه که برای خودم ساختم تا دلیلی برای انکار داشته باشم.
تنها چیزی که میدونم اینه که باید مثل دفعهی قبل هرطور که میتونم از کلمهها ریسمانی بسازم و خودم را نجات بدم. باید این درد را کلمه کنم. نه برای اینکه از من جدا بشه. حالا دیگه میدونم که دور شدنش فقط خوشخیالی بود. باید کلمهاش کنم که بگذارمش جلوی چشمم و واقعی باشه. نمیدونم واقعی شدنش چقدر کمکم میکنه. شاید همه چیز را ترسناکتر هم کنه. واقعیت از اون تصویرهای نصفه و نیمهای که من ازشون فرار میکنم ترسناکتره. میدونم این را. اما ریسمانی جز کلمهها ندارم. کلمهها شاید یک نقشه فرار باشند. نقشه فراری که حتی اگه نتونه راه را به من نشون بده، شاید بتونه زندانیهای بعدی را به پشت دیوارها برسونه. شاید باید به همین امید بچسبم. به همین که راه فراری هست. به راه فراری که باید وجود داشته باشه و این کلمهها شاید پلهپلههای همون نقشه باشن. باید رویای پیدا کردن نقشهی راه فرار را دو دستی بچسبم.