مثل خواب

تمام این یک ماه، می‌دونستم که همه چیز فقط یک خواب شیرینه. هر بار که به صورت مثل ماه مامان نگاه می‌کردم حواسم بود که چند روز دیگه از این رویا بیدار می‌شم و دیگه کنارم نیست که هرقدر بخوام ببوسمش، قربون صدقه‌اش برم و خودم را مثل یک دختربچه لوس توی آغوشش جا کنم. 
تمام این یک ماه را بیشتر از هروقت دیگه‌ای در عمرم، توی لحظه زندگی کردم. نه به دلتنگی‌های این چهار سالی که ندیده‌ بودمش فکر کردم و نه به فردای بعد از این یک ماه که دوباره دلتنگی‌اش را خواهم کرد. تمام این یک ماه تا تونستم کنارش خوش گذروندم. 
شب‌ها کنارش خوابیدم و هربار که چشمم را باز کردم با نگاه کردن به روی ماهش و شنیدن صدای نفس‌هاش آرام گرفتم. صبح‌ها دیرتر بیدار می‌شدم که صدای تق و توق‌های همیشگیش را بشنوم و دلم قرص بشه از بودنش. تا تونستم دست‌های قشنگش را که کم‌کم دارن چروک می‌شن توی دستهام گرفتم، تا تونستم وقت و بی‌وقت بوسیدمش، تا تونستم مثل همیشه براش پرچونگی کردم و باهاش عکس انداختم. 
با همه این خوشی‌ها، هربار که نگاهش می‌کردم، می‌دونستم که این دنیا مال من نیست و کمی دیگه پلک‌هام را که بهم بزنم، پرت شدم توی دنیای خودم. توی دنیایی که دیگه دستم به مامان نمی‌رسه و سهمم از او فقط لبخندهای قشنگ و صدای مهربونش از پشت مانیتور تلفنه. 
تمام این یک ماه اما اینقدر حواسم به کوتاهی این روزها بود که می‌دونستم حیفه با غصه خوردن هدرش بدم. تا لحظه آخر گفتیم و خندیدیم و با ماکت سردار آزمون توی فرودگاه عکس گرفتیم و حتی اون وقتی که توان بیرون اومدن از آغوشش را نداشتم، هم مسخره‌بازی درآوردیم و مثل همیشه، نگذاشتیم اشک‌هامون پایین بریزن.
 اصلا مگه میشه وقتی که مامان هست، حتی اگه لحظه خداحافظی باشه و ندونم دوباره کی می‌بینمش، اشک ریخت؟ توی همه این ۱۰ سالی که ازش دورم و همه۲۸ سالی که کنارش بودم، هرحالی که داشتم و رابطه‌مون هرقدر خوب یا بد بوده، صداش، فقط شنیدن صداش، دلم را آرام کرده و قلبم را مطمئن، چه برسه به اینکه توی آغوشش باشم، حتی آغوشی که می‌دونم چند ثانیه دیگه باید خودم رو ازش بیرون بکشم.

دلم یه رفیق دیونه می‌خواد که مثل من هیچ بندی به هیچ جا وصلش نکرده باشه 

برگشتن فایده نداره


توی نمایشنامه «شهر ما» نوشته تورنتون وایلدر، امیلی، زن جوانی که سر زایمان دومش مرده، می‌خواد برگرده به دنیای زنده‌ها و بهش می‌گن حتی اگه برگردی، فقط می‌تونی دنیاشون را نظاره کنی و دیگه سهمی از اون نداری. بهش می‌گن تحمل این فاصله‌ای که هیچ وقت پر نمی‌شه خیلی سخته و برنگرد. امیلی اما دلتنگه و نمی‌خواد مردنش را باور کنه و برمی‌گرده. برمی‌گرده به روز تولد ۱۲ سالگی‌اش، به خانه مادر و پدرش. برمی‌گرده و می‌خواد که تمام روز را فرصت داشته باشه. اما آفتاب به وسط آسمان نرسیده، برمی‌گرده به قبرش. توی همون چند ساعت می‌فهمه که دیگه فایده نداره، می‌فهمه که مرده و نظاره کردن دنیای آدم‌های زنده، اون را به زنده‌ها وصل نمی‌کنه.

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...