نه که بخواهم به خودم یا به او دروغ بگویم. حقیقت هزار رنگ دارد٬ دیروز که خیلی عادی شانه بالا انداختم و گفتم برای اینکه دیگه امیدم بریده شده و واقعیت را پذیرفتم. واقعا حسم همان بود. الان که اینجا نشستهام و خیلی ناخودآگاه خودم را جایی که نمیشود باشم خیال میکنم هم همه چیز همان قدر واقعی است. گیرم که عمرخیالم فقط چند ثانیه باشد و خیلی زود یادم به دیروز عصر خودم بیافتد و خط خطی کنم خیالها را
قطرههای باران تق و تق به شیشه میخورند. برای اولین بار خانه را طوری تمیز کردهایم که سه روز است همینطور مرتب مانده و بهم نمیریزد. الان که بیشتر فکر میکنم احتمالا تمیزیاش به خاطر مریضی من و کمتوانیام در بهم ریختن همه جا است. این چند روز را مثل بچههای خوب یا تخت بودهام یا روی کاناپه و جان تکان خوردن نداشتم.
مریض شدهام و همه برنامهریزیهای میلیمتریام برای تمام کردن کارها تا قبل از ۷ ژانویه بهم خورده.
نوشته درخشان "یک سرخ پوست خوب" درباره روزهای زندان را دوبار خواندم. میگویم درخشان٬ نه فقط به خاطر چینش کلمات و حسها کنار هم که آدم را صاف پرت میکند توی آن روزها. بیشتر از چطور نوشتنش٬ خود نوشتن از آن روزها است که شهامت میخواهد و اگر این قدر خوب از آب دربیاید درخشان است.
آدمی که حبس را با همه مخلفاتش کشیده از یک جایی به بعد دلش میخواهد با سرعت نور از آن روزها فرار کند. تلخیاش یک جای خیلی عمیقی به جان نشسته است و اینطور نیست که با نگفتن و ننوشتنش چیزی از آن تلخی بیپایان کم شود. مسآله سر مواجهه شدن است. یک روزی اسمت را صدا زدهاند که آزادی و با پاهایت قدم به قدم از در آن زندان لعنتی بیرون آمدهای اما هربار که یادت به آن روزها میافتد دوباره فیلم به عقب برمیگردد در زندان رویت قفل میشوند و بعد... فقط دیوار است و دیوار است و دیوار......
راحتترین کار شاید این باشد که موقع تعریف٬ از اتفاقهای خندهدارش بگویی که نه خودت را اذیت کنی و نه مخاطبت را ازار دهی. خود من خیلی وقتها که از زندان میپرسند همین کار را میکنم.
امروز داشتم برای یکی تعریف میکردم که وقتی میخواستم برای اولین بار بهت بگم که دوستت دارم، چه ترسیده بودم. نه فقط از اینکه بهم "نه" بگی. بیشتر از اون، میترسیدم دوستیات را از دست بدم و حتی تصورش برایم سخت بود. الان هم سخته. میتونم هر چیزی را تصور کنم. حتی اینکه یک روزی باشه که مثل الان دوستم نداشته باشی یا دوستت نداشته باشم. اما اینکه دیگه رفیقم نباشی؟؟؟؟ هیچ وقت نمیشه.
یک چیز سادهای توی دوستی با تو هست که وسط هیاهوی این دنیای پرآشوب آدم را آرام میکنه.
بلدی چطوری حال آدم را خوب کنی. بلدی به موقع حضور داشته باشی. بلدی چه جوری آدم را بخندونی که خنده فقط یه نقاب روی لبهاش نباشه. بلدی به آدم قول بدی و تا سر جون به قولت وفا کنی. بلدی از آدم قول بگیری طوری که حتی آدم بدقولی مثل من نتونه زیرش بزنه.
بلدی آدم خوبی باشی و برای این خوب بودن و خوبتر شدن تلاش کنی و این آخری شاید از همه چیز برایم مهمتره. کم دیدم ادمهایی را که مثل تو دنبال تصحیح کردن اشتباههاشون باشن و اینقدر ساده و خواستنی براشون عذر بخوان.
خوبی برات مهمه و یکی از دلخوشیهای دوست داشتنیزندگیام اینه که بارها از تو شنیدم که آدم خوبی هستم . شنیدنش از تو برام اطمینان میاره چون به صداقتت ایمان دارم .چون توی سختترین لحظههای زندگیام هم حقیقت را هرقدر که تلخ بوده و پذیرفتنش سخت٬ مثل یک آینه گذاشتی جلوی چشمام و خواستی که ببینمش و اگه اونی نیست که باید باشه٬ درستش کنم.
چی آدم از یک رفیق میخواد بیشتر از اینا؟ بیشتر از اینکه خوب باشه و آینه باشه و دلت را خوش کنه؟ برای من همینها کافیه
بلدی چطوری حال آدم را خوب کنی. بلدی به موقع حضور داشته باشی. بلدی چه جوری آدم را بخندونی که خنده فقط یه نقاب روی لبهاش نباشه. بلدی به آدم قول بدی و تا سر جون به قولت وفا کنی. بلدی از آدم قول بگیری طوری که حتی آدم بدقولی مثل من نتونه زیرش بزنه.
بلدی آدم خوبی باشی و برای این خوب بودن و خوبتر شدن تلاش کنی و این آخری شاید از همه چیز برایم مهمتره. کم دیدم ادمهایی را که مثل تو دنبال تصحیح کردن اشتباههاشون باشن و اینقدر ساده و خواستنی براشون عذر بخوان.
خوبی برات مهمه و یکی از دلخوشیهای دوست داشتنیزندگیام اینه که بارها از تو شنیدم که آدم خوبی هستم . شنیدنش از تو برام اطمینان میاره چون به صداقتت ایمان دارم .چون توی سختترین لحظههای زندگیام هم حقیقت را هرقدر که تلخ بوده و پذیرفتنش سخت٬ مثل یک آینه گذاشتی جلوی چشمام و خواستی که ببینمش و اگه اونی نیست که باید باشه٬ درستش کنم.
چی آدم از یک رفیق میخواد بیشتر از اینا؟ بیشتر از اینکه خوب باشه و آینه باشه و دلت را خوش کنه؟ برای من همینها کافیه
صدای نسرین باشیم٬ صدای نسرین ستوده
نسرین ستوده برای من٬ این زنی نیست که این روزها همه فیس بوک و سایتها پرشده از اسم و
عکسش.
او برای من "خانم ستوده" است که وکیلم
بود و همیشه در عین صمیمت و مهربانی و با احترام خطابش میکردم و یاد.
اولین تصویرم از او شاید یکی از دفعاتی باشد که
تلفن میزد و میگفت مریم جان خودکار و کاغذ دم دستت داری؟ فلان موکلم پای چوبه
دار است یا دادگاه دارد یا پروندهاش به جای سختی رسیده و نیاز به کار رسانهای
داریم. بعد با صدای آرام و مهربانش کلمات را شمرده شمرده طوری برایم ردیف میکرد
که میشد همان چکنویس را فرستاد به صفحهبندی روزنامه که برود برای تایپ. خودش
روزنامهنگاری کرد بود و خیلی خوب بلد بود چطور خبر بگوید و کی سراغ رسانهها برود. این آخرها که نیمایش
دنیا آمده بود٬ گاه وسط مصاحبه صدای گریه نیما میامد و نسرین میگفت اجازه بده اول نیما را آرام کنم
یا شیر بدهم یا بغلش کنم و بعد کار را ادامه بدهیم. نیما همیشه بر همه چیز اولویت
داشت.
تصویرهای دیگرم از نسرین برای من یادآور
اطمینانی است که همیشه از او و بودنش میگرفتم. به ترک ایران که فکر میکردم٬
اولین نفری که سراغش رفتم او بود. وکیلم بود و همیشه روزهای سخت پشت و پناهم بود.
باید پیش از همه میدانست و شاید هم خودم بیشتر از همه چیز نیاز داشتم که بداند و
آرامم کند. رفتم به دفتر یوسف آبادش. همان که گاه به گاه تابلوی سردرش دست به دست
در فیس بوک میچرخد. من را نشاند جلوی صندلی روبرویش٬ من مضطرب ناآرام را که نمیدانستم
که هستم و کجایم و چه میخواهم. بعد کلمه به کلمه درست مثل مصاحبههایش همه چیز را
برایم توضیح داد. حرفهایش که تمام شد٬ گفتم نمیروم که بمانم٬ برمیگردم. خیلی
زود. گفت "همه همین را میگویند"، این جمله را بعدها از خیلیهای دیگر
شنیدم و هربار که کسی توی چشمهایم نگاه کرد و این جمله را گفت تیری بود که مستقیم به
قلبم خورد. فقط و فقط نسرین بود که همین جمله را به من گفت و من زخم نخوردم از او. چیزی از جنس صداقت و مهربانی
و حمایت در چشمانش بود که زخمت نمیزد.
یک تصویر دیگر، روزهای دادگاه است. دو پروندهام
به هم پیچ خورده بود. خودم پریشان بود. قاضی پرونده اذیت میکرد و تنها نقطه روشن
کار نسرین بود. قرار میگذاشتیم جلوی پلههای دادگاه انقلاب. بودنش از یادم میبرد
که چقدر از آن ساختمان لعنتی بدم میاید و چقدر خاطرههای ترسزده دارم از روزهای
دادگاه و بازجویی خودم و دوستانم. خانم وکیلم با آن کیف چرمی و روسری ساتن و
مانتوی تا روی زانویش شانه به شانه من پلهها را بالا میامد و بودنش برای من
معنای امنیت داشت. فقط امنیت نبود. مهربانی هم بود. چیزی فراتر از آنچه یک وکیل
برای موکلش میکند. آن روزها نیما را باردار بود و چند هفتهای بیشتر به زایمانش
نمانده بود. خجالت میکشیدم که با آن وضعیت باید به خاطر من راهروهای تمام نشدنی
دادگاه را بالا و پایین برود و نسرین حتی اجازه شرمندگی هم به من نمیداد. قاضی که
نبود یا بود و سر میدواندمان٬ لبخند میزد
و میگفت چه بهتر میتوانم در این فرصت بروم دنبال پرونده صغری٬ میآیی با من؟
صغری همان دخترکی بود که از ۱۳ سالگی به اتهام قتل پسر اربابش در زندان رشت بود و نسرین وکالتش را پذیرفته بود. فقط من
وصغری نبودیم. خیلیهای دیگر بودند که نسرین حتی تا روزهای آخر بارداریاش دنبال
کارشان بود. دوشنبه قبل از تولد نیما باید برای یک دادگاه طلاق میرفت به جنوب
تهران و وقتی از او خواستم که حداقل چند روز آخر را استراحت کند٬جواب داد: "میدانی
چند سال است این زن دنبال طلاقشه؟ این جلسه که عقب بیافته باید حالا حالاها منتظر
بمونه. دیگه طاقتش را نداره. باید برم." آخر سر هم برایم آبمیوه خرید و به
تاکسی که گرفته بود گفت اول من را به خانه برساند و رفت.
تصویرهایم ازنسرین این روزها جلوی چشمانم رژه میروند٬
میگذارم که رد شوند. نسرین آزاد میشود و ما دوباره هزار هزار روز دیگر با هم
خواهیم داشت با تصویرهایی که شاید اینقدر آمیخته به زندان و دادگاه و اعدام
نباشند.شاید روزی آرزوی مهراوه برآورده شود و دنیایمان از این حرفها خالی شود
اصلا. روزی که این آرزو را داشت ۷ ساله بود. برای مصاحبه رفته بودم دفتر نسرین.
مهرآوه کلاس نقاشی داشت و گرسنه هم بود. نسرین گفت وقت داری اول بریم برای مهرآوه
پیتزا بخرم بعد بگذاریمش کلاس نقاشی و بعد برگردیم دفتر. معلوم بود که وقت داشتم.
بودن با نسرین همیشه خوب بود و حتی همان پیتزا خوردن هم میشد یک جلسه خوب گپ و
گفت باشد. همینطور هم شد. من و نسرین گرم حرف بودیم و حرفهایمان هم مثل همیشه درباره اعدام و زندان و قانون که مهرآوه شاکی
شد: "شما دوتا هیچ چیز خوبی ندارین که درباره اش حرف بزنین؟چرا فقط حرف زندان
و اعدام می زنین؟" نسرین با لبخندی که همیشه موقع حرف زدن با مهرآوه گوشه لبش
بود٬ گفت "تو حق داری مامان جان. اما تا وقتی که توی این کشور این همه ادم میرن
زندان و اعدام میشن ماها مجبوریم که دربارهشون حرف بزنیم و کار کنیم. اما میتونیم
بقیهاش را بذاریم برای وقتی که تو رفتی کلاس نقاشی" حرفهایش برای مهرآوه
قانع کننده نبود. دخترک هفت ساله نسرین دلش می خواست که اصلا حرفی از زندان و
اعدام و دادگاه نباشد و زندگی مادرش از همه این چیزهای بد خالی شود. آن روز نسرین
به مهراوه گفت باید امیدوار باشیم که روزی اصلا اعدام نباشد تا ما هم حرفش را
نزنیم و تا آن روز ما مجبوریم اینقدر دربارهاش حرف بزنیم تا چیزی تغییر کند.
مهرآوه اوقاتش از ما دوتا و حرفهای خسته کنندهمان تلخ بود و نسرین آرزو میکرد
که ای کاش زندگی مهرآوه و مهرآوهها زیر سایه اعدام و زندان و بیعدالتی نباشد و
روزها و شبهایشان خالی از همه این نگرانیها و تلخیها باشد.
این روزها که از نسرین میخوانم بیشتر از هرچیزی
به مهرآوهاش فکر میکنم به اینکه چقدر از زندان و هرخبری که مربوط به زندان باشد
بدش میامد و حالا مامان نسرین عزیزش پشت همان میلهها است. فقط برای اینکه میخواست
ما موکلانش زندانی نباشیم. اعدام نشویم. ممنوعالخروج نباشیم. آزاد باشیم.
من قدرت نسرین را ندارم.نمیتوانم زیر باران
بروم جلوی زندان اوین و بخواهم ببینمش.
همان کاری که او برای من کرد و خبرش از پشت همان دیوارهای بلند اوین دلم را قرص کرد. من نمیتوانم
روز دادگاه نسرین مثل شیر پشتش باشم و خاطرش را جمع کنم که نگران هیچچیزی نباشد٬
همانطور که او برای من بود. من فقط صدا
دارم. من فقط میتوانم همه جای دنیا شهادت دهم که نسرین ستوده فقط برای ذرهای
عدالت و برای اینکه دنیا جای بهتری برای
زندگی باشد جانش را کف دستش گذاشته است. من فقط میتوانم صدا باشم همانطور که او
بود.
۱۳
اسفند سال ۱۳۸۵ وقتی که ۳۳ نفر از فعالان جنبش زنان زندان بودند و تصمیم به اعتصاب
غذا گرفتند. هیچ کس از تصمیم آنها خبر نداشت. سه نفر از ما را فرستاده بودند بند
عمومی زنان٬ حق تلفن زدن نداشتیم. اما باید به کسی خبر می دادیم که بچهها توی
انفرادیهای ۲۰۹ اعتصاب غذا کردهاند. به شهلا جاهد که آن وقتها وکیل بند بود - و بعدها خودش هم اعدام شد - گفتیم٬ ساعت شش
صبح بیدارمان کرد٬ کارت تلفنش را داد به ما و گفت تلفن کنید. زنگ زدیم به نسرین٬
به کسی که میدانستیم و همیشه و همه جا میشود رویش حساب کنیم. چند ساعت بعد همه
از اعتصاب غذای بچهها خبر داشتند.نسرین٬ صدای ما شده بود.
حالا نسرین پشت همان میلهها است. اعتصاب غذا
است. ۴۸ روز است که چیزی نخورده. چند روز است که بدنش مایعات را هم قبول نمیکند و
من حتی قدرت تصویر کردن یکی از اینها را ندارم. فقط میدانم که الان باید صدا
باشیم. صدای نسرین. صدای نسرین ستوده.
تا آن روز بزرگ آزادی
. من عاشق رنگم و معروفم به لباسهای رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج کلمهای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...
-
یک مرحلهای از سفر هست که به اندازه خود سفر و شاید حتی بیشتر از روزی که پا به راه می شوی لذت دارد. همان موقعی که بلیطت را خریده ای و هی و...
-
چرا اینطوری لق میزنم؟ انگار که گربهای باشم که یکی از سیبلهایش را کندهاند یا آدمی که دارد بدون چوب دستی روی بند راه میرود. حق دارم خب....
-
قلت می زنم میان امیدی و ناامیدی. میان روزهای روشن و تاریک. می ترسم. اضطراب دارم اما دلم خوش است که دارم دنیای جدید را تجربه می کند؟ می ارزد...
