نسرین ستوده برای من٬ این زنی نیست که این روزها همه فیس بوک و سایتها پرشده از اسم و
عکسش.
او برای من "خانم ستوده" است که وکیلم
بود و همیشه در عین صمیمت و مهربانی و با احترام خطابش میکردم و یاد.
اولین تصویرم از او شاید یکی از دفعاتی باشد که
تلفن میزد و میگفت مریم جان خودکار و کاغذ دم دستت داری؟ فلان موکلم پای چوبه
دار است یا دادگاه دارد یا پروندهاش به جای سختی رسیده و نیاز به کار رسانهای
داریم. بعد با صدای آرام و مهربانش کلمات را شمرده شمرده طوری برایم ردیف میکرد
که میشد همان چکنویس را فرستاد به صفحهبندی روزنامه که برود برای تایپ. خودش
روزنامهنگاری کرد بود و خیلی خوب بلد بود چطور خبر بگوید و کی سراغ رسانهها برود. این آخرها که نیمایش
دنیا آمده بود٬ گاه وسط مصاحبه صدای گریه نیما میامد و نسرین میگفت اجازه بده اول نیما را آرام کنم
یا شیر بدهم یا بغلش کنم و بعد کار را ادامه بدهیم. نیما همیشه بر همه چیز اولویت
داشت.
تصویرهای دیگرم از نسرین برای من یادآور
اطمینانی است که همیشه از او و بودنش میگرفتم. به ترک ایران که فکر میکردم٬
اولین نفری که سراغش رفتم او بود. وکیلم بود و همیشه روزهای سخت پشت و پناهم بود.
باید پیش از همه میدانست و شاید هم خودم بیشتر از همه چیز نیاز داشتم که بداند و
آرامم کند. رفتم به دفتر یوسف آبادش. همان که گاه به گاه تابلوی سردرش دست به دست
در فیس بوک میچرخد. من را نشاند جلوی صندلی روبرویش٬ من مضطرب ناآرام را که نمیدانستم
که هستم و کجایم و چه میخواهم. بعد کلمه به کلمه درست مثل مصاحبههایش همه چیز را
برایم توضیح داد. حرفهایش که تمام شد٬ گفتم نمیروم که بمانم٬ برمیگردم. خیلی
زود. گفت "همه همین را میگویند"، این جمله را بعدها از خیلیهای دیگر
شنیدم و هربار که کسی توی چشمهایم نگاه کرد و این جمله را گفت تیری بود که مستقیم به
قلبم خورد. فقط و فقط نسرین بود که همین جمله را به من گفت و من زخم نخوردم از او. چیزی از جنس صداقت و مهربانی
و حمایت در چشمانش بود که زخمت نمیزد.
یک تصویر دیگر، روزهای دادگاه است. دو پروندهام
به هم پیچ خورده بود. خودم پریشان بود. قاضی پرونده اذیت میکرد و تنها نقطه روشن
کار نسرین بود. قرار میگذاشتیم جلوی پلههای دادگاه انقلاب. بودنش از یادم میبرد
که چقدر از آن ساختمان لعنتی بدم میاید و چقدر خاطرههای ترسزده دارم از روزهای
دادگاه و بازجویی خودم و دوستانم. خانم وکیلم با آن کیف چرمی و روسری ساتن و
مانتوی تا روی زانویش شانه به شانه من پلهها را بالا میامد و بودنش برای من
معنای امنیت داشت. فقط امنیت نبود. مهربانی هم بود. چیزی فراتر از آنچه یک وکیل
برای موکلش میکند. آن روزها نیما را باردار بود و چند هفتهای بیشتر به زایمانش
نمانده بود. خجالت میکشیدم که با آن وضعیت باید به خاطر من راهروهای تمام نشدنی
دادگاه را بالا و پایین برود و نسرین حتی اجازه شرمندگی هم به من نمیداد. قاضی که
نبود یا بود و سر میدواندمان٬ لبخند میزد
و میگفت چه بهتر میتوانم در این فرصت بروم دنبال پرونده صغری٬ میآیی با من؟
صغری همان دخترکی بود که از ۱۳ سالگی به اتهام قتل پسر اربابش در زندان رشت بود و نسرین وکالتش را پذیرفته بود. فقط من
وصغری نبودیم. خیلیهای دیگر بودند که نسرین حتی تا روزهای آخر بارداریاش دنبال
کارشان بود. دوشنبه قبل از تولد نیما باید برای یک دادگاه طلاق میرفت به جنوب
تهران و وقتی از او خواستم که حداقل چند روز آخر را استراحت کند٬جواب داد: "میدانی
چند سال است این زن دنبال طلاقشه؟ این جلسه که عقب بیافته باید حالا حالاها منتظر
بمونه. دیگه طاقتش را نداره. باید برم." آخر سر هم برایم آبمیوه خرید و به
تاکسی که گرفته بود گفت اول من را به خانه برساند و رفت.
تصویرهایم ازنسرین این روزها جلوی چشمانم رژه میروند٬
میگذارم که رد شوند. نسرین آزاد میشود و ما دوباره هزار هزار روز دیگر با هم
خواهیم داشت با تصویرهایی که شاید اینقدر آمیخته به زندان و دادگاه و اعدام
نباشند.شاید روزی آرزوی مهراوه برآورده شود و دنیایمان از این حرفها خالی شود
اصلا. روزی که این آرزو را داشت ۷ ساله بود. برای مصاحبه رفته بودم دفتر نسرین.
مهرآوه کلاس نقاشی داشت و گرسنه هم بود. نسرین گفت وقت داری اول بریم برای مهرآوه
پیتزا بخرم بعد بگذاریمش کلاس نقاشی و بعد برگردیم دفتر. معلوم بود که وقت داشتم.
بودن با نسرین همیشه خوب بود و حتی همان پیتزا خوردن هم میشد یک جلسه خوب گپ و
گفت باشد. همینطور هم شد. من و نسرین گرم حرف بودیم و حرفهایمان هم مثل همیشه درباره اعدام و زندان و قانون که مهرآوه شاکی
شد: "شما دوتا هیچ چیز خوبی ندارین که درباره اش حرف بزنین؟چرا فقط حرف زندان
و اعدام می زنین؟" نسرین با لبخندی که همیشه موقع حرف زدن با مهرآوه گوشه لبش
بود٬ گفت "تو حق داری مامان جان. اما تا وقتی که توی این کشور این همه ادم میرن
زندان و اعدام میشن ماها مجبوریم که دربارهشون حرف بزنیم و کار کنیم. اما میتونیم
بقیهاش را بذاریم برای وقتی که تو رفتی کلاس نقاشی" حرفهایش برای مهرآوه
قانع کننده نبود. دخترک هفت ساله نسرین دلش می خواست که اصلا حرفی از زندان و
اعدام و دادگاه نباشد و زندگی مادرش از همه این چیزهای بد خالی شود. آن روز نسرین
به مهراوه گفت باید امیدوار باشیم که روزی اصلا اعدام نباشد تا ما هم حرفش را
نزنیم و تا آن روز ما مجبوریم اینقدر دربارهاش حرف بزنیم تا چیزی تغییر کند.
مهرآوه اوقاتش از ما دوتا و حرفهای خسته کنندهمان تلخ بود و نسرین آرزو میکرد
که ای کاش زندگی مهرآوه و مهرآوهها زیر سایه اعدام و زندان و بیعدالتی نباشد و
روزها و شبهایشان خالی از همه این نگرانیها و تلخیها باشد.
این روزها که از نسرین میخوانم بیشتر از هرچیزی
به مهرآوهاش فکر میکنم به اینکه چقدر از زندان و هرخبری که مربوط به زندان باشد
بدش میامد و حالا مامان نسرین عزیزش پشت همان میلهها است. فقط برای اینکه میخواست
ما موکلانش زندانی نباشیم. اعدام نشویم. ممنوعالخروج نباشیم. آزاد باشیم.
من قدرت نسرین را ندارم.نمیتوانم زیر باران
بروم جلوی زندان اوین و بخواهم ببینمش.
همان کاری که او برای من کرد و خبرش از پشت همان دیوارهای بلند اوین دلم را قرص کرد. من نمیتوانم
روز دادگاه نسرین مثل شیر پشتش باشم و خاطرش را جمع کنم که نگران هیچچیزی نباشد٬
همانطور که او برای من بود. من فقط صدا
دارم. من فقط میتوانم همه جای دنیا شهادت دهم که نسرین ستوده فقط برای ذرهای
عدالت و برای اینکه دنیا جای بهتری برای
زندگی باشد جانش را کف دستش گذاشته است. من فقط میتوانم صدا باشم همانطور که او
بود.
۱۳
اسفند سال ۱۳۸۵ وقتی که ۳۳ نفر از فعالان جنبش زنان زندان بودند و تصمیم به اعتصاب
غذا گرفتند. هیچ کس از تصمیم آنها خبر نداشت. سه نفر از ما را فرستاده بودند بند
عمومی زنان٬ حق تلفن زدن نداشتیم. اما باید به کسی خبر می دادیم که بچهها توی
انفرادیهای ۲۰۹ اعتصاب غذا کردهاند. به شهلا جاهد که آن وقتها وکیل بند بود - و بعدها خودش هم اعدام شد - گفتیم٬ ساعت شش
صبح بیدارمان کرد٬ کارت تلفنش را داد به ما و گفت تلفن کنید. زنگ زدیم به نسرین٬
به کسی که میدانستیم و همیشه و همه جا میشود رویش حساب کنیم. چند ساعت بعد همه
از اعتصاب غذای بچهها خبر داشتند.نسرین٬ صدای ما شده بود.
حالا نسرین پشت همان میلهها است. اعتصاب غذا
است. ۴۸ روز است که چیزی نخورده. چند روز است که بدنش مایعات را هم قبول نمیکند و
من حتی قدرت تصویر کردن یکی از اینها را ندارم. فقط میدانم که الان باید صدا
باشیم. صدای نسرین. صدای نسرین ستوده.

۱ نظر:
مرسی از این نوشتهات. چقدر خوب که تصویر کردی این زن با استقامت و ستودنی را برای تمام کسانی که آشنایی نزدیکی با او نداشتند و این روزها به فکرش هستند. تا به الان من نوشتهای این چنین با جزئیات در مورد او از کسی نخوانده بودم. همه تنها چند جمله احساسی مینویسند یا تنها به درست کردن پوسترهای فتوشاپی بسنده میکنند. کسی باید در مورد این افراد مثالزدنی بگوید و بنویسد تا همه با آنها بهتر و بهتر آشنا شوند. باید از این آدمها گفت. باید در موردشان اینگونه نوشت و تصویرشان کرد.
ارسال یک نظر