.
روی صندلیهای کافهای که یک ماه پیش، وقتی من نبودم، در محله باز شده نشستم و گوشهایم پر از صدای قطرههای آبی هستند که از فوارهی توی حوض با سرعت و پیاپی بالا و پایین میپرند.
صبح شال و کلاه کردم که برم مسیر جنگلی کنار دریاچه پیادهروی کنم، اما هنوز چند متر جلو نرفته راهم را از وسط ساختمانهای بلند تازهسازی که هر روز هم بیشتر میشن، کج کردم توی محله.
این روزها هر چیز کوچکی حواسم را پرت میکنه، نه فقط از نوشتن، حتی از راه رفتن.