وحشت

.
وقتی که در تبعید هستی، تنت کش میاد بین جایی که هستی و جایی که باید باشی. وقتی که جنگ می‌شه، حتی اگه در اون منتهی‌علیه‌ای باشی که تو نیستی اما باید باشی و حس می‌کنی که هستی، بمب‌ها روی سر تو هم می‌ریزن. می‌دونم که هنوز بین اون کسی که صدای بمباران را با گوش خودش می‌شنوه و برای امان موندن از نمردن باید پناه بگیره و تویی که وسط سکوت جای امنت، همه‌ی اینها را فقط حس می‌کنی، دریا دریا تفاوته.

اما اما اما، تو هم از وحشت جنگ در امان نیستی و بمب‌ها یک جایی روی تن تو هم ریخته. گمانم که جای زخمش را فقط خودت ببینی. نه فقط چون همه خانواده و همه عزیزانت زیر بمب هستند. چون هنوز آنجا خانه است. هر قدر هم که ازش فرار کنی.

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...