یک مرحلهای از سفر هست که به اندازه خود سفر و شاید حتی بیشتر از روزی که پا به راه می شوی لذت دارد. همان موقعی که بلیطت را خریده ای و هی وسط کارهای روزمره نقشه جایی که عازمش هستی را بالا و پایین می کنی. من اسمش را گذاشته ام خیال سفر و عاشق اینم که بلیطم را تا می شود زودتر بخرم و فرصت عیشم بیشتر باشد. یک زمانی که دستم از همه جا کوتاه بود و سر تا ته دنیایم یک راهرو ال شکل 154 قدمی بود، کتاب هنر سیر و سفر آلن دو باتن که یکی از بهترین ها در باب سفر است، شده بود کتاب مقدسم و هی پابه پای آقای آلن خیال می بافتم برای خودم. خیالهایم راهی به واقعیت نداشتند، من اما به همان خیال سفر زنده بودم. حالا هم که مرز بین خیال و واقعیت کمتر و کمتر می شود، باز از خیال سفر لذت می برم. گاه حتی به اندازه خود سفر
تا آن روز بزرگ آزادی
. من عاشق رنگم و معروفم به لباسهای رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج کلمهای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...
-
. یک ماه و نیم پیش که از رفتن نوشته بودم، هنوز مطمئن نبودم که راهی میشم. حالا اما دو هفته است که اومدم و انگار در ادامهی همان مسیر شش سا...
-
. یک مرحلهای از نوشتن است که رابطه من و کلمهها کاملا مکانیکی میشه . بغضهام را کردم، اشکهام را ریختم، خشمهام را ف...
-
اگر همه چیز همانطور که پیشبینی میکنم جلو بره، ۲۰ ژانویه میروم به دابلین که برای تولد سه سالگی دخترک آنجا باشم و بعد از یک هفته یا ...